حکایت مارگیر و اژدها
توسط در تاریخ 2012/09/28 در ساعت 15:44 (411 نمایش ها)
خلاصهای از حكایت مارگیر كه اژدهای فسرده را مرده پنداشت و در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد
یك حكایت بشنو از تاریخ گوی
تا بَری زین رازِ سرپوشیده بویمارگیری رفت سوی كوهسار
تا بگیرد او به افسون هاش مارگر گران و گر شتابنده بُوَد
آنكه جوینده ست یابنده بُوَددر طلب زن دائماً تو هر دو دست
كه طلب در راه نیكو رهبر استلنگ و لُوك و خُفته شكل و بی ادب
سوی او میغیژ و او را می طلبگه به گفت و گه به خاموشی و گه
بوی كردن گیر هر سو بوی شَهبهر یاری مار جوید آدمی
غم خورد بهرِ حریف بی غمیاو همی جُستی یكی ماری شگرف
گِردِ كوهستان و در ایام برفاژدهای مرده دید آنجا عظیم
كه دلش از شكل او شد پر ز بیممارگیر اندر زمستان شدید
مار میجُست اژدهایی مرده دیدمارگیر از بهرِ حیرانی خلق
مار گیرد اینْت نادانی خلقآدمی كوهی است چون مفتون شود
كوه اندر مار حیران چون شودخویشتن نشناخت مسكین آدمی
از فزونی آمد و شد در كمیخویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش بر دلقی بدوختصد هزاران مار و كُه حیران اوست
او چرا حیران شده ست و ماردوستمارگیر آن اژدها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بهر شگفتاژدهایی چون ستون خانهای
می كشیدش از پی دانگانهایكاژدهای مردهای آوردهام
در شكارش من جگرها خوردهاماو همی مرده گمان بُردش ولیك
زنده بود و او ندیدش نیك نیكاو ز سرماها و برف افسرده بود
زنده بود و شكلِ مرده می نموداین سخن پایان ندارد مارگیر
میكشید آن مار را با صد زحیرتا به بغداد آمد آن هنگامه جو
تا نهد هنگامهای بر چارسوبر لب شط مرد هنگامه نهاد
غُلغُله در شهر بغداد اوفتادمارگیری اژدها آورده است
بلعجب نادر شكاری كرده استجمع آمد صد هزاران خام ریش
صید او گشته چو او از ابلهیشمنتظر ایشان و هم او منتظر
تا كه جمع آیند خلق منتشرمردمِ هنگامه افزونتر شود
كُدیه و توزیع نیكوتر رودجمع آمد صدهزاران ژاژخا
حلقه كرده پشتِ پا بر پشت پامرد را از زن خبر نی ز ازدحام
رفته در هم چون قیامت خاص و عامچو همی حرّاقه جنبانید او
می كشیدند اهلِ هنگامه گلوو اژدها كز زمهریر افسرده بود
زیر صد گونه پلاس و پرده بودبسته بودش با رَسَن های غلیظ
احتیاطی كرده بودش آن حفیظدر درنگ انتظار و اتفاق
تافت بر آن مار خورشیدِ عراقآفتاب گرمسیرش گرم كرد
رفت از اعضای او اخلاطِ سردمرده بود و زنده گشت او از شگفت
اژدها بر خویش جنبیدن گرفتخلق را از جنبش آن مرده مار
گشتشان آن یك تحیر صد هزاربا تحیر نعرهها انگیختند
جملگان از جنبشش بگریختندمی گسست او بند و زان بانگ بلند
هر طرف میرفت چاقاچاقِ بندبندها بگسست و بیرون شد ز زیر
اژدهایی زشت غرّان همچو شیردر هزیمت بس خلایق كشته شد
از فتاده كُشتگان صد پُشته شدمارگیر از ترس بر جا خشك گشت
كه چه آوردم من از كهسار و دشتگرگ را بیدار كرد آن كور میش
رفت نادان سوی عزرائیلِ خویشاژدها یك لقمه كرد آن گیج را
سهل باشد خونخوری حَجّاج راخویش را بر اُستُنی پیچید و بست
استخوانِ خورده را در هم شكستنفست اژدرهاست او كی مرده است
از غم و بی آلتی افسرده استگر بیابد آلتِ فرعون او
كه به امر او همی رفت آب جوآنگه او بنیاد فرعونی كُنَد
راه صد موسی و صد هارون زندكِرمك است آن اژدها از دستِ فقر
پشه ای گردد ز جاه و مال صَقراژدها را دار در برفِ فراق
هین مَكش او را به خورشید عراقتا فسرده می بُوَد آن اژدهات
لقمه ی اویی چو او یابد نجاتمات كن او را و ایمن شو ز مات
رحم كم كن نیست او ز اهل صِلاتكآن تفِ خورشیدِ شهوت بر زند
آن خُفاش مُرده ریگت پر زندمیكشانش در جهاد و در قتال
مردوار اللهُ یجزیك الوصالچونكه آن مرد اژدها را آورید
در هوای گرم و خوش شد آن مَریدلاجرم آن فتنه ها كرد ای عزیز
بیست همچندان كه ما گفتیم نیزتو طمع داری كه او را بی جفا
بسته داری در وقار و در وفاهر خسی را این تمنا كی رسد
موسی ای باید كه اژدرها كُشدصد هزاران خلق ز اژدرهای او
در هزیمت كُشته شد از رای او
(مثنوی معنوی، دفتر سوم)




