احمدک
توسط در تاریخ 2012/09/28 در ساعت 16:02 (386 نمایش ها)
معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد
سخنهای ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شدمعلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و درعنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بودسکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ناگه گسستبیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفتعرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش به روی تن لاغرش لرزه داشتزبانش به لکنت بیفتاد و گفت، بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد کرد، که در آفرینش ز یک گوهرنددر اقلیم ما رنج بر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرارتو کز ، کز ، تو کز وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم به پائین بیفکند و خاموش شدز اعماق مغزش به جز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگرز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب میدرخشید در چشم اوچرا احمد کودن بیشعور ، معلم بگفتا به لحن گران
نخواندی چنین درس آسان، بگو مگر چیست فرق تو با دیگرانعرق از جبین احمدک پاک کرد خدایا چه میگوید آموزگار
نمی بیند آیا که دراین میان بود فرق مابین دار و ندارچه گوید ؟ بگوید حقایق بلند به شهري که از چشم خود بیم داشت
بگوید كه فرق است مابین او و آنکس که بی حد زر و سیم داشتبه آهستگی احمد بینوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها به دامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر به خاکبه آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری به جز خورد و خواب به مال پدر تکیه دارند و منمن از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی وکار ببین دست پر پینه ام شاهد استسخنهای او را معلم برید هنوز او سخنهای بسیار داشت
دلی از ستمکاری ظالمان نژند و ستم دیده و زار داشتمعلم بکوبید پا بر زمین، كه این پیک قلب پر از کینه است
به من چه که مادرزکف دادهای؟ به من چه که دستت پر از پینه استيكي پيش ناظم رود با شتاب به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او ز چوبی که بهر کتک آورددل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سویی جهید به یاد آمدش شعر سعدی و گفتببین ، یادم آمد دمی صبر کن، تأمل خدا را ، تأمل دمی
تو کز محنت دیگران بیغمی نشاید که نامت نهند آدمی




