مشاهده RSS Feed

ya ali

حکایت جرجیس1

به این مطلب امتیاز بدهید
که هان ای بی ادب این چه دلیریست تو روباهی ترا چه جای شیریست
که باشی تو که گیری دامن من که ترسد سایه از پیرامُن من
غلامش گفت ای من خاک کویت چو می‌داری ز من پوشیده رویت،
چرا شعرم فرستادی شب و روز دلم بردی بدان نقش دل‌افروز
چو در اول مرا دیوانه کردی چرا درآخرم بیگانه کردی
جوابش داد آن سیمین‌بر آنگاه که یک ذرّه نه‌ای زین راز آگاه
مرا در سینه کاری اوفتادست ولیکن بر تو آن کارم گشادست
چنین کاری چه جای صد غلامست به تو دادم برون، اینت تمامست
تو را آن بس نباشد در زمانه که تو این کار را باشی بهانه؟
اساسی کوژ بنهادی درین راز بشهوت بازی افتادی از این باز
بگفت این و ز پیش او به در شد به صد دل آن غلامش فتنه‌تر شد
ز لفظ بوسعید مهنه دیدم که او گفت است: من آنجا رسیدم
بپرسیدم ز حال دختر کعب که عارف گشته بود او عارفی صعب
چنین گفت او که معلومم چنان شد که آن شعری که بر لفظش روان شد
ز سوز عشق معشوق مجازی بنگشاید چنان شعری به بازی
نداشت آن شعر با مخلوق کاری که او را بود با حق روزگاری
کمالی بود در معنی تمامش بهانه بود در راه آن غلامش
به آخر دختر عاشق در آن سوز به زاری شعر می‌گفتی شب و روز
مگر میگشت روزی در چمن‌ها خوشی می‌خواند این اشعار تنها :
الا ای باد شبگیری گذر کن ز من آن ترک یغما را خبر کن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی ببردی آبم و خونم بخوردی
مگر حارث از آن سو در چمن بود به گوش حارث آمد آن سخن زود
بجوشید و بر او زد بانگ ناگاه بدو گفتا چه می‌گویی تو گمراه
به پیشش دختر عاشق زمین رفت بگردانید آن شعر و چنین گفت
الا ای باد شبگیری گذر کن ز من آن سرخ سقّا را خبر کن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی ببردی آبم و خونم بخوردی
یکی سقّاش بودی سرخ رویی که هر وقت آبش آوردی سبویی
به جای ترک یغما خاصه چون ماه نهاد آن سرخ سقّا را هم آنگاه
برادر را چنان در تهمت افکند که بر خواهر نظر بی‌حرمت افکند
چو القصّه ازین بگذشت ماهی درآمد حرب حارث را سپاهی
سپاهی و شمارش از عدد بیش چو دوران فلک از حصر و حد بیش
ز دیگر سوی حارث با سپاهی ز دروازه برون آمد پگاهی
سپه القصّه افتادند در هم به کُشتن دست بگشادند بر هم
غباری از همه صحرا برآمد فغان تا گنبد خضرا برآمد
خروش کوس گوش چرخ کر کرد زمین چون آسمان زیر و زبر کرد
اجل چنگال بر جان تیز کرده قضا پُر کینه دندان تیز کرده
درآمد پیش آن صف حارث آنگاه جهانی پُر سپاه آورد در راه
سپه را چون به یک ره جمله کرد او درآمد همچو شیر و حمله کرد او
وز آن سوی دگر بکتاش مه‌روی دودستی تیغ می‌زد از همه سوی
به آخر چشم زخمی کارگر گشت سرش از زخم تیغی سخت درگشت
همی نزدیک شد کان خوب رفتار به دست دشمنان گردد گرفتار
درآن صف بود دختر روی بسته سلاحی داشت بر اسپی نشسته
به پیش صف درآمد همچو کوهی وزو افتاد در هر دل شکوهی
نمی‌دانست کس کان سیمبر کیست زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست
من آن شاهم که فرزینم سپهرست پیاده در رکابم ماه و مهرست
اگر شمشیر بُرّان برکشم من جگر از شیر غُرّان بر کشم من
چو تیغ آتش‌افشانم دهد تاب ز بیمش زهره‌ی آتش شود آب
بگفت این و چو مردان بر نشست او از آن مردان تنی را ده بخست او
بر بکتاش آمد تیغ در کف وز آنجا برگرفتش برد در صف
نهادش پس نهان شد در میانه کسش نشناخت از اهل زمانه
چو آن بت روی در کُنجی نهان شد سپاه خصم چون دریا روان شد
چو حارث را مدد گشت آشکارا بسی خلق از برِ شاه بخارا
در آمد لشکری از کوه و از دشت کز آن کثرت سر افلاک درگشت
چو حارث را مدد در حال دریافت سپاه حارث و حارث ظفر یافت
چو شه با شهر آمد شاد و پیروز طلب کرد آن سوار چست آن روز
نداد از وی نشانی هیچ مردم همه گفتند شد همچون پری گُم
علی‌الجمله چو آمد زنگیِ شب نهاده نصفه‌ای از ماه بر لب
چو زاغ شب درآمد، زان دلارام دل دختر چو مرغی بود در دام
دل از زخم غلامش آنچنان سوخت که در یک چشم‌زخمش نیز جان سوخت
نبودش چشم‌زخمی خواب و آرام که بر سر داشت زخمی آن دلارام
کجا می‌شد دل او آرمیده یکی نامه نوشت از خون دیده
چنین آورد در نظم آن سمن‌بوی که بشنو قصه گنگِ سخن گوی
سری کز سروری تاج کبار است سر پیکان در آن سر در چه کار است؟
سر خصمت که بادا بی سر و کار مباد ار سر کشد جز بر سر دار
اگر درد سرم درد سرت داد سرم ببریده درمان سرت باد
نهادم پیش آن سر بر زمین سر فدای آن چنان سر صد چنین سر
چه افتادت که افتادی به خون در چو من زین غم نبینی سرنگون‌تر
همه شب همچو شمعم سوز در بر چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چو شمع از عشق جانی زنده دارد میان اشک و آتش خنده دارد
شبم را گر امید روز بودی مرا بودی که کمتر سوز بودی
از آن آتش که بر جانم رسیده است بسی پایان مجو کآنم رسیده است
از آن آتش که چندین تاب خیزد عجب نبوَد که چندین آب خیزد
چه می‌خواهی ز من با این همه سوز که نه شب بوده‌ام بی‌سوز نه روز
میان خاک در خونم مگردان سراسیمه چو گردونم مگردان
چو سرگردانیم میدانی آخر به خونم در چه می‌گردانی آخر
چو می‌دانی که سرمست تواَم من ز پای افتاده از دست تواَم من
چنان گشتم ز سودای تو بی‌خویش که از پس می‌ندانم راه و از پیش
به زای بند بندم چند سوزی بر آتش چون سپندم چند سوزی
اگر امّید وصل تو نبودی نه گَردی ماندی از من نه دودی
دل من داغ هجران بر‌نتابد که دل خود وصل جانان برنتابد
ز درد خویشتن چون بی‌قراران یکی با تو بگفتم از هزاران
دگر گویم اگر یابم رهی باز وگرنه می‌کشم در جان من این راز
روان شد دایه و این نامه هم برد به سر شد، راه بر سر چون قلم برد
سر بکتاش با چندان جراحت ز سرّ نامه مرهم یافت و راحت
ز چشمش گشت سیل خون روانه بسی پیغام دادش عاشقانه
که جانا تا کَیم تنها گذاری سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یک زخم دارم بر سر امروز هزارم هست برجان ای دل‌افروز
ز شوقت پیرهن بر من کفن شد بگفت این و ز خود بی‌خویشتن شد
چو روزی چند را بکتاش دمساز ز مجروحی به جای خویش شد باز
به راهی رودکی می‌رفت یک روز نشسته بود آن دختر دل‌افروز
اگر بیتی چو آب زر بگفتی بسی دختر از آن بهتر بگفتی
بسی اشعار گفت آن روز اُستاد که آن دختر مجاباتش فرستاد
ز لطف طبع آن دلداده دمساز تعجب ماند آنجا رودکی باز
ز عشق آن سمنبر گشت آگاه نهاد آنگاه از آنجا پای در راه
چو شد بر رودکی راز آشکارا از آنجا رفت تا شهر بخارا
بخدمت شد روان تا پیش آن شاه که حارث را مدد او کرد آنگاه
رسیده بود پیش شاه عالی برای عذر حارث نیز حالی
مگر شاهانه جشنی بود آن روز چه می‌گویم بهشتی بد دل‌افروز
مگر از رودکی شه شعر درخواست زبان بگشاد آن اُستاد و برخاست
چو بودش یاد شعر دختر کعب همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب
شهش گفتا بگو تا این که گفتست که مروارید را ماند که سُفتست
ز حارث رودکی آگاه کی بود که او خود گرم شعر و مستِ می بود
ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه که شعر دختر کعب است ای شاه
به صد دل عاشق است او بر غلامی در افتاده‌ست چون مرغی به دامی
زمانی خوردن و خفتن ندارد بجز بیت و غزل گفتن ندارد
اگر صد شعر گوید پر معانی بر او می‌فرستد در نهانی
اگر آن عشق چون آتش نبودی ازو این شعر گفتن خوش نبودی
چو حارث این سخن بشنود بشکست ولیکن ساخت خود را آن زمان مست
چو القصّه بشهر خویش شد باز ز خواهر در نهان می‌داشت این راز
ولی پیوسته می‌جوشید جانش نگه می‌داشت پنهان هر زمانش
که تا بر وی فرو گیرد گناهی بریزد خون او برجایگاهی
هر آن شعری که گفته بود آن ماه فرستاده برِ بکتاش آنگاه،
نهاده بود در دُرجی به اعزاز سرش بسته که نتوان کرد سر باز
رفیقی داشت بکتاشِ سمنبر چنان پنداشت کان دُرجی است گوهر
سرش بگشاد وآن خط‌ها فرو خواند به پیش حارث آورد و برو خواند
دل حارث پر آتش گشت از آن راز هلاک خواهر خود کرد آغاز
در اوّل آن غلام خاص را شاه به بند اندر فکند و کرد در چاه
در آخر گفت تا یک خانه حمّام بتابند از پی آن سیم‌اندام
شه آنگه گفت تا از هر دو دستش بزد فصّاد رگ اما نبستش
در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش فروبست از کچ و از سنگ راهش
بسی فریاد کرد آن سروِ آزاد نبودش هیچ مقصودی ز فریاد
که داند تا که دل چون می‌شد از وی؟ جهانی را جگر خون می‌شد از وی
چنین قصّه که دارد یاد هرگز؟ چنین کاری کرا افتاد هرگز؟
بدین زاری بدین درد و بدین سوز که هرگز در جهان بوده‌ست یک روز؟
بیا گر عاشقی تا درد بینی طریق عاشقان مرد بینی
درآمد چند آتش گرد آن ماه فرو شد زان همه آتش به یک راه
یکی آتش از آن حمّام ناخوش دگر آتش از آن شعر چو آتش
یکی آتش ز سوز عشق و غیرت دگر آتش ز رسوایی و حسرت
یکی آتش ز بیماری و سستی دگر آتش ز دل‌گرمی و مستی
که بنشاند چنین آتش به صد آب؟ که را با این همه آتش بوَد تاب؟
سرِ انگشت در خون می‌زد آن ماه بسی اشعار خود بنوشت آنگاه
ز خونِ خود همه دیوار بنوشت به درد دل بسی اشعار بنوشت
چو در گرمابه دیواری نماندش ز خون هم نیز بسیاری نماندش
همه دیوار چون پر کرد ز اشعار فرو افتاد چون یک پاره دیوار
میان خون و عشق و آتش و اشک بر آمد جان شیرینش به صد رشک
چو بگشادند گرمابه دگر روز چه گویم من که چون بود آن دل‌افروز
چو شاخی زعفران از پای تا فرق ولی از پای تا فرقش به خون غرق
ببردند و به آبش پاک کردند دلی پر خونش زیر خاک کردند
نگه کردند بر دیوار آن روز نوشته بود این شعر جگر سوز :
نگارا بی تو چشمم چشمه‌سار است همه رویم بخون دل نگارست
ز مژگانم به سیلابی سپردی غلط کردم همه آبم ببُردی
ربودی جان و در وی خوش نشستی غلط کردم که بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیایی غلط کردم که تو در خون نیایی
منم چون ماهی‌ای بر تابه آخر نمی‌آیی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه که در دوزخ کنندش زنده آنگاه
که تا در دوزخ اسراری که دارد میان سوز و آتش چون نگارد
تو کی دانی که چون باید نوشتن؟ چنین قصّه بخون باید نوشتن
چو در دوزخ به عشقت روی دارم بهشتی نقد از هر سوی دارم
چو دوزخ آمد از حق حصّه‌ی من بهشت عاشقان شد قصّه‌‌ی من
سه ره دارد جهان عشق اکنون یکی آتش یکی اشک و یکی خون
کنون من بر سر آتش از آنم که گه خون ریزم و گه اشک رانم
به آتش خواستم جانم که سوزد چو جای تست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان می‌بشویم به خونم دست از جان می‌بشویم
بدین آتش که ازجان می‌فروزم همه خامان عالم را بسوزم
از این غم آنچه می‌آید به رویم همه ناشسته‌رویان را بشویم
از این خون گر شود این راه بازم همه عشاق را گلگونه سازم
از این آتش که من دارم در این سوز نمایم هفت دوزخ را که چون سوز
از این اشکم که طوفانیست خونبار دهم تعلیم باران را که چون بار
از این خونم که دریاییست گویی درآموزم شفق را سرخ رویی
به جز نقش خیال دل‌فروزم بدین آتش همه نقشی بسوزم
از این دردی که بود آن نازنین را ز اشکی آب بربندم زمین را
چو می‌دارد بتم خون خوردنم دوست ز خونم گر جهان پرگشت نیکوست
بخوردی خون جان من تمامی که نوشَت باد ای یار گرامی
کنون در آتش و در اشک و در خون برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی منت رفتم تو جاویدان بمانی
چو بنوشت این به خون فرمان درآمد که تا زان بی سر و بن جان برآمد
دریغا نه دریغی صد هزاران ز مرگ زار آن تاج سواران
بآخر فرصتی می‌جست بکتاش که بخت از زیر چاه آورد بالاش
نهان رفت و سر حارث شبانگاه ببرّید و روانه شد هم آنگاه
به خاک دختر آمد جامه بر زد یکی دشنه گرفت و بر جگر زد
ازین دنیای فانی رخت برداشت دل از زندان و بند سخت برداشت
نبودش صبر بی یار یگانه بدو پیوست و کوته شد فسانه
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات