مشاهده RSS Feed

ya ali

میان خون و عشق و آتش و اشک

به این مطلب امتیاز بدهید
(حکایاتی از الهی نامه عطار نیشابوری)خطاب به روحالا ای مشک جان بگشای نافه که هستی نایب دارالخلافه
چو روح امر ربّانی تو داری سریر ملک روحانی تو داری
تویی پیوسته و از ما بریده ز دیده دور و اندر عین دیده
تو چون صد آفتابی گر بتابی کند هر ذره‌ات صد آفتابی
همه چیزی تویی و هیچ هم تو چه گویم راستی و پیچ هم تو
تویی شاه و خلیفه جاودانه پسر داری شش و هریک یگانه
پسر هریک تو را صاحب قرانیست که اندر فن خود هریک جهانیست
یکی نفسست و در محسوس جایش یکی شیطان و در موهوم رایش
یکی عقل است و معقولات گوید یکی علمست و معلومات جوید
یکی فقرست و معدومات خواهد یکی توحید و کل یک ذات خواهد
چو این هر شش بفرمان راه یابند حضور جاودان آنگاه یابند
سیه‌پوش خلافت شو چو آدم سفر در سینه‌ی خود کن چو عالم
قدم چون خضر نه در راه مردان که گردت در نیابد چرخ گردان
مکانت کشتی نوحست ای صدر زمانت والضّحی و لیله القدر
جمال یوسفی را جلوه‌گر باش چو ابراهیم هفت اعضا بصر باش
چو داود نبی این پرده بنواز چو عیسی زن نفس در عشق دمساز
چو کردی جد و جهد بی‌عدد تو ز نور مصطفی یابی مدد تو
چو در دین حاصل آمد این کمالت سخن گفتن کنون باشد حلالت
به چشم خُرد منگر در سخن هیچ که خالی نیست درو گیتی ز «کن» هیچ
اساس هر دو عالم جز سخن نیست که از «کن» هست گشت از «لاتکن» نیست
از این حجّت شود بر عقل پیدا که او کل سخن آمد ز اسما
چو اصل آمد سخن اکنون تو می‌گوی سخن‌خواه و سخن‌پرس و سخن‌گوی

آغاز داستان
جهان گردیده‌ای گم‌کرده یاری سراسیمه دلی آشفته‌کاری
خبر داد از کسی کان کس خبر داشت که وقتی یک خلیفه شش پسر داشت
همه همّت بلند افتاده بودند ز سر گردن‌کشی ننهاده بودند
به هر علمی که باشد در زمانه همه بودند در هریک یگانه
پدر بنشاندشان یک روز با هم که هریک واقفید از علم عالم
خلیفه‌زاده‌اید و پادشاهید شما هریک ز عالم می چه خواهید؟
اگر صد آرزو دارید و گر یک مرا فی‌الجمله برگویید هریک
چو از هریک بدانم اعتقادش بسازم کار هریک بر مرادش
.
.
.
هریک از پسران پادشاه خواسته‌های خود را می‌گویند و پدر در پاسخ آنان حکایاتی را نقل می‌کند، تا اینکه نوبت به پسر ششم می‌رسد :ششم فرزند آمد دل پر اسرار ز الماس زبان گشته گهربار
پدر را گفت آن خواهم همیشه که باشد کیمیا سازیم پیشه
اگر یابم به علم کیمیا راه شوند از من جهانی کیمیا‌خواه
گر آن دولت بیابم دین بیابم که چون آن یک دهد دست این بیابم
جهان پر ایمن گردانم از خویش فقیران را غنی گردانم از خویش
پدر گفتش که حرصت غالب آمد دلت زان کیمیا را طالب آمد
چه خواهی کرد دنیای دَنی را سرای مَکر و جای دشمنی را
که دنیا هست زالی هفت پرده برای صیدِ تو هر هفت کرده
همی بینم ز حرصت رفته آرام بیارام ای چو مرغ افتاده در دام
که مرغ حرص را خاکست دانه ز خاکش سیری آید جاودانه
.
.
.
حکایت شاهزاده و عروسیکی شه‌زاده‌ی خورشیدفر بود که بینائی دو چشم پدر بود
مگر آن شاه بهرِ شاه‌زاده عروسی خواست داد حُسن داده
بخوبی در همه عالم مَثل بود سر خوبان نقاش ازل بود
سرایی را مزین کرد آن شاه سرایی نه، بهشتی بهرِ آن ماه
سرایی پای تا سر حور در حور ز بس مهر و ز بس مه نور در نور
عروسی این چنین جشنی چنین خوش چنین جمعی همه زیبا و دلکش
نشسته منتظر یک خلد پر حور که تا شه‌زاده کی آید بدان سور
مگر از شادیی آن شاه‌زاده نشسته بود با جمعی به باده
ز بس کان شب بشادی کرد می نوش وجودش بر دل او شد فراموش
بجست از جای سر افکنده در بر خیال آن عروس افتاده در سر
درآن غوغا ز مستی شد سواره براند او از در دروازه باره
نه پیدا بود در پیشش طریقی نه همبر در رکاب او رفیقی
مگر از دور دَیری دید عالی منوّر از چراغ او را حوالی
چنان پنداشت آن سرمستِ مهجور که آن قصر عروس اوست از دور
ولی آن دخمه گبران کرده بودند که از هر سوی خیلی مرده بودند
نهاده بود پیش دخمه تختی بدان تخت اوفتاده شوربختی
یکی زن بود پوشیده کفن را چو شه‌زاده بدید از دور زن را
چنان پنداشت از مستیِ باده که این است آن عروس شاه‌زاده
ز مستی پای از سر می‌ندانست ره بام از ره در می‌ندانست
شبی در صحبتش بگذاشت تا روز خوشی لب بر لبش می‌داشت تا روز
چو ناپیدا شد آن شه‌زادِ عالی پدر را زو خبر دادند حالی
پدر برخاست با خیلی سواران به صحرا رفت همچون بیقراران
همه ارکان دولت در رسیدند ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند
پدر چون دید اسپ شاه‌زاده نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده
پسر را دید با آن مرده بر تخت بدلداری کشیده در برش سخت
چو خسرو با سپاه او را چنان دید تو گفتی آتشی در قعرِ جان دید
پسر چون پاره‌ای با خویش آمد شهش با لشکری در پیش آمد
گشاد از خوابِ مستی چشم حالی بدید آن خلوت و آن جای خالی
گرفته مرده‌ای را تنگ در بر ستاده بر سر او شاه و لشکر
به جای آورد آنچ افتاده بودش همی بایست مرگ خویش زودش
همه آن بود میلش از دل پاک که بشکافد زمین او را کند خاک
ولیکن کار چون افتاده بودش نبود از خجلت و تشویر سودش
مرا هم هست صبر ای مرد مخمور که تا آید به بالین تو آن نور
در آن ساعت بدانی و ببینی که با که کرده‌ای این هم‌نشینی
ترا گر امتحان خواهند کردن نگونسار جهان خواهند کردن
.
.
.
پسر گفتش که درویشی بسیار بسی باشد که آرد کافری بار
به زر چون دین و دنیا می‌شود راست ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست
پدر گفتش که چون زر سایه افکند ترا از گوهر و از پایه افکند
نیاید دُنیی و دین راست هر دو ز حق می‌دان که نتوان خواست هر دو
.
.
.
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات