در مرگ، بسیار، یک میشود...
توسط در تاریخ 2012/09/28 در ساعت 16:28 (344 نمایش ها)
اشعاری از رابیند رانات تاگورآواز پرندهپژواک فروغ بامدادی استباز آمده از خاک.*درختهامثل آرزوی زمینروی نوک پنجه پا ایستادهاندتا به آسمان نگاه کنند.*قطرههای بارانبوسه بر خاک میزدندو به نجوا میگفتند:«مادر! ما بچههای غربتکشیده توئیمکه از آسمان به آغوش توبرگشتهایم.»*خدانه برای خورشیدنه برای زمین،بلکه برای گلهایی که برای ما میفرستدچشم به راه پاسخ است.*گریه کنی اگرکه آفتاب را ندیدیستارهها را همنمیبینی.*هستی آنچه به چشمت نمیآید،چیزی که میبینی سایه توست.*آنها که فانوسشان راپشت سرشان میبرندسایههایشان پیش پایشان میافتد.*ای زیباخودت را در عشق ببیننه در چاپلوسی آینه.*«همه آبهایم رابه شادی میبخشمخود اگرچه اندکی از آنبرای تشنهها کافیست.»آبشار چنین میخواند.*«تو قطره بزرگ شبنمی زیر برگ نیلوفرو من قطرهیی کوچکتر روی آن.»این را شبنم به دریاچه گفت.*شبروز رنگپریده رامیبوسد وبه گوشش زمزمه میکند:«منم، مرگ، مادر تو.منم که تو را از نو میزایم.»*برگموقعی که عشق میورزد گل میشودو گل موقعی که میپرستد میوه میشود.*ریشههازیر خاکاز این که شاخهها رابارور میکنندچشمداشتی ندارند.*دلمآرام بگیر،گرد و خاک نکن.بگذار جهان راهی به تو پیدا کند.*سکوتصدایت را خواهد بردمثل آشیانیکه پرندههای خفته را نگه میدارد.*من در این جهانِ کوچکم زندگی میکنم ومیترسمکه آن را کوچکتر کنم.مرا به جهان خودت ببر و بگذار به شادمانیآزادی آن را داشته باشمکه همهچیزم را از دست بدهم.*ای شب تاریکزیبایی تو رامثل زیبایی معشوقیکه چراغ را خاموش کردهاحساس میکنم.*عشقت را روی پرتگاه مَنِشانبرای اینکه بلند است.*کاملبرای عشقِ ناکاملخود را به زیبایی میآراید.*غلط نمیتواند به شکست تن دهداما درست میتواند.*به ما زندگی بخشیدندو ما با بخشیدنشآن را مییابیم.*در مرگبسیار یک میشودو در زندگییک بسیار میگردد.. . . . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . .*جهان راغلط میخوانیم ومیگوییم:ما را میفریبد.*موقعی که انتظار نداری از حقیقت کامل بگوییبیپرده گفتنآسان است.*بزرگبا کوچک گام برمیدارد بیهیچ بیممیانه دوری میکند.*کاریز خوش دارد خیال کندکه رودهافقطبرای این هستندکه به او آب برسانند.*آسمان شامگاهی برای منبه پنجرهیی وچراغی افروخته وانتظاری پشت آن ماند.*تو لبخند زدی واز چیزی نگفتیو من احساس کردممدتها منتظر این بودهام.*مرا جامت کنتا پُری من از تو و برای تو باشد.*ماهنورش رادر سراسر آسمان میپراکند،و لکههای سیاهش را برای خودش نگه میدارد.*بگذار فقط اوخارها را ببیندکه چشم دارد گل سرخ را ببیند.*دلمزیباییات رااز حرکت جهان پیدا کنمثل قایقیکه زیبایی باد و آب را دارد.*ستارهی شامگاهیِ آرامش رادر دلم روشن کنو بعد بگذار که شببرایم از عشق زمزمه کند.*بچهیی در تاریکیام.مادر،به جستوجوی توبه تمام روپوشِ شبدست میکشم.*بگذار مردگان جاودانگیِ آوازه را داشته باشندامّا زندگان نامیرایی عشق را.*بارها و بارهاخواهم مردتا بدانم که زندگی پایانناپذیرست.*هر وقت که دلت میخواهد چراغ را خاموش کن.تاریکیت را میشناسمو دوستش دارم.*موقعی که در پایان روز در برابر تو بیایستمجای زخمهای مرا خواهی دیدو خواهی دانستکه هم زخم خورده وهم شفا یافتهام.*خجسته استآنکس که آوازهاشحقیقتش رادر پرتو خود فرو نمیپوشد.*خدامتناهی را به عشق میبوسدو انساننامتناهی را.*تو را دیدهاممثل کودکی نیمبیدارکه مادرش رادر تاریکای سحری میبیندو آنگاه لبخند میزند وباز به خواب میرود.*روزی این را خواهیم دانستکه مرگ هرگز نمیتواندآنچه را روانِ ما یافته از ما برباید،چرا که یافتههایش با او یگانهاند.*خدادر تاریکای شامگاهی منپیشم میآید.با گلهایی از گذشتهامکه در سبدشتر و تازه مانده است.*میخواهمآخرین حرفماین باشد:به عشق تو ایمان دارم.




