خاطرات سومار 1
توسط در تاریخ 2012/11/12 در ساعت 20:16 (463 نمایش ها)
خاطرات سومار 1
همانطور که وعده کردم در این پست؛ به ذکر چند خاطره از سفر سومار می پردازم.
در این سفر قسمت نشد هیچکدوم از دوستانم، همراهم باشند و تنها بودم. طبق تقسیم بندی مسوول اردو، در صندلی کنارم در اتوبوس یک خانم 26 ساله نشست و کم کم در طول مسیر، هم کلام شدیم و کلی رفیق شدیم. متأهل بود و یک پسر 7 ساله داشت و به قول خودش زیاد تو خط شهدا و این مسائل نبوده. ولی به تدریج مسائلی براش پیش میاد که مسیر زندگیش عوض میشه.
این خاطره، به نقل از همسفر عزیزمه که ماجرای چادری شدنش رو به واسطه ی عنایت شهدا برام تعریف کرد و منم بعد از کلی سوال و جواب، ازش اجازه گرفتم که از خاطره ی قشنگش، در وبلاگم استفاده کنم.
چی شد چادری شدی؟
تقريبا ۵ سال قبل يه سري مشكلات خانوادگي برام پيش اومد. دنبال راهي بودم كه شرايط برام مساعدتر و آروم تر بشه.
اصلا يادم نمياد كه دقيقا چي شد كه تصميم گرفتم برم بهشت زهرا. همينطور كه تو گلزار شهدا قدم مي زدم چشمم افتاد به خانم ها و دخترهاي محجبه. خيلي ازشون خوشم اومد. با خودم گفتم: وقتي من ميام تو اين فضا خوب بايد ظاهرم هم با اين موضوع و با اين فضا متناسب باشه. همون جا نيت كردم و گفتم: خدايا! مشكلم برطرف بشه. من به حرمت اين شهدايي كه برات خيلي عزيزند و خونشون در راه تو ريخته شده؛ تغييرات اساسي به زندگي خودم ميدم. تصميم گرفتم اولين تغيير در ظاهرم باشه چون خيلي به چشم مياداو .مدم خونه و تازه هم اسباب کشی کرده بودیم. تو خونه چادر نداشتم. تو این فکر بودم که حالا تو این شرایط چه طوری چادر تهیه کنم که یک دفعه از طبقه بالا یه چادر افتاد پایین!!!! همسرم رفته بود آنتن تلویزیون رو نصب کنه. تو اسباب کشی، آنتن رو با چادر نسبتا کهنه ای که مال مادرم بود؛ بسته بودیم و هنگام نصب کردن آنتن، چادر افتاد پایین. منم گفتم دیگه اینو خدا رسوند. خلاصه برای شروع از اون چادر استفاده کردم. اصلا چادر سرکردن بلد نبودم. مرتب تو خیابون زیر پام گیر می کرد و حتی گاهی زمین می خوردم. به هر خانم محجبه ای که می رسیدم راجع به نحوه ی بستن روسری و محکم شدنش سوال می کردم تا کم کم یاد گرفتم. بعدش هم رفتم یه چادر نو خریدم و برای من شد یک قلعه. کم کم به تناسب چادری که سر کردم، رفتارم هم تغییر کرد و اول به لطف خدا و بعد هم عنایت شهدا یه مسیر دیگه ای به روی من باز شد. تا اینکه خودم رو در جمع آدم هایی دیدم که خیلی خیلی به شهدا نزدیکند...
اون اوایل يكسري از دوستاني که داشتم با دیدن این کارهام (عقیده ام به شهدا و بهشت زهرا رفتنم)، بهم مي گفتند مرده پرست! منم مي گفتم: اشكالي نداره؛ شما اینطوری فکر کنید. ولي من از اينايي كه شماها مرده تصور مي كنيد معجزه ها ديدم. بعدها کم کم از اون دوستانم جدا شدم....
توی این سفر هم خیلی اتفاقی قسمتم شد حضور پیدا کنم. ساعت دو بعداز ظهر باهام تماس گرفتند و گفتند اگه میای سومار؛ ساعت 4 بهشت زهرا باش. منم چون فرصت زیادی نداشتم؛ با کمترین وسایل و کمترین، آمادگی، سریع خودم رو رسوندم بهشت زهرا....
حاجتت برآورده شد؟
من این شرط رو نگذاشتم که اگه حاجتم برآورده بشه چادری میشم. با خودم گفتم چرا شرط بگذارم؟ من چادری میشم انشاءالله حاجتم هم برآورده میشه. چادری که شدم به لطف خدا مشکلم کمتر شد و نه به صورت کامل، ولی خیلی شرایطم بهتر شد.
عکس العمل همسرت و خانواده ت چی بود؟
پدر و مادرم هم خیلی خوشحال شدند هم خیلی تعجب کردند چون من اصلا اهل چادر نبودم؛ آرایش می کردم؛ مانتو کوتاه می پوشیدم و کاملا راحت می گشتم. پدر من آزاده بود و به مدت 5 سال اسیر بود. خیلی دوست داشت ما چادری بشیم. برامون هدیه می خرید و تشویقمون می کرد. ما هم هدیه رو می گرفتیم و دوباره چادرمون رو کنار می گذاشتیم! خانواده ی همسرم هم خیلی راحت بودند و زیاد در قید و بند حجاب نبودند. ولی وقتی مادرشوهرم برای اولین بار من رو با چادر دید؛ بهم گفت: چقدر خانم شدی! خندیدم و گفتم: مگه نبودم؟ گفت: خیلی فرق کردی! خانم تر شدی. همسرم هم اولین بار که دید چادر سر کردم، بهم گفت: شبیه خانم جلسه ای ها شدی!! ولی در مجموع کاری به این کارم نداره و عکس العمل خاصی نشون نمی ده.
------------------------------------------------------------------------------------------
یه ماجرای جالب دیگه ای که تو این سفر شنیدم؛ مربوط به دوتا دختر دانشجو بود.
زمان و مکان تجمع گروه ما برای حرکت به سمت سومار، ساعت 4 روز چهارشنبه 19 مهرماه در بهشت زهرا و پارکینگ قطعه شهید آوینی (قطعه 29) بود. اون دونفر نحوه حضورشون در این سفر رو اینطور تعریف کردند که:
اومده بودیم گلزار شهدای بهشت زهرا فقط به قصد زیارت شهدا. نزدیکی های سالن دعای ندبه بودیم که یک خانمی ساک به دست، از ما پرسید: قطعه شهید آوینی کجاست؟ ما هم راهنماییش کردیم. اون خانم از ما پرسید: شما هم مسافر سومار هستید؟ ما گفتیم: نه. فقط اومدیم زیارت شهدا. بهمون گفت: اگه بخواهید می تونید با ما همسفر بشید. اتوبوس جا داره. ما هم دلمون هوایی شد و مونده بودیم چیکار کنیم. سریع زنگ زدیم شهرستان و از خانواده هامون اجازه گرفتیم و همینطوری بدون هیچ آمادگی قبلی و بدون هیچ امکاناتی و هیچ توشه ای، با این گروه همسفر شدیم!!!!!
----------
وقتی این ماجرا رو شنیدم با خودم گفتم: شهدا چقدر قشنگ اینها رو دعوت کردند. به این میگن دعوت شدن!
انصافا هر چی فکر می کنم، اگه من جای اونها بودم، بعید بود بدون آمادگی و ....؛ راهی سفر بشم.




