از امروزجهنم زیر پایت است از امروز که هر لحظه هزار بار سینه هایت را میان تنت گم می کنی و شیرت در تمام قوطی های جهان خشک می شود بغض می کنی و دود اجاق های کور دنیا به چشمت می رود روی شکمت دست می کشی و ترک های حاملگی جای پنجه های ببری عقیم اند که هرشب دشت های گرسنه را به خانه می آورد و ناخن های پس از معاشقه اش را سیر می لیسید
از امروز هیچ فردایی را با روز دیگری اشتباه نمی گیری و تمام زندگی ات را در امروزی جهنمی و طولانی فکر می کنی به بهشتی که در چشم هایت آب می رود آب می رود آب می رود آب می رود آب می رود .