مگر چند بار دیگر به دنیا می آیم که یکی را بدون تو بدون لبخندت برسانم به انتها و بارهای دیگر با دست هایی که خاک شده اند دوباره برویم به روی زمینی که رد می شوی و باد که می آید برساند به پیراهنت که این گرد و خاک چقدر عاشق آغوش تو بوده است یک بار منصفانه نیست زندگی کم است برای من که گم ات کردم در اولین نشانه که داشتم و آن لحن صدایت بود که در ازدحام خیابان در لحظه محو شد و رهگذران روی لحن تو آن قدر در آمد و شد بودند که گم کردن ات بدیهی بود درست مثل این که بدیهی است تو گم شده ای من پیر می شوم و مرگ که می رسد فکر می کند چقدر شبیه حرف های ناتمام باز مانده است دهانم