گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد
توسط در تاریخ 2012/09/18 در ساعت 04:29 (473 نمایش ها)
گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد
بیا ساقی آن میکه ناز آورد
جوانی دهد عمر باز آورد
به من ده که این هر دو گم کردهام
قناعت به خوناب خم کردهام
کسی کو در نیکنامی زند
در این حلقه لاف غلامی زند
به نیکی چنان پرورد نام خویش
کزو نیک یابد سرانجام خویش
به دراعهٔ در گریزد تنش
که آن درع باشد نه پیراهنش
به از نام نیکو دگر نام نیست
بد آنکس که نیکو سرانجام نیست
چو میخواهی ای مرد نیکی پسند
که نامی برآری به نیکی بلند
یکی جامه در نیکنامی بپوش
به نیکی دگر جامهها میفروش
نبینی که باشد ز مشگین حریر
فروشندهٔ مشک را ناگزیر
گزارنده این نو آیین خیال
دم از نیکنامان زدی ماه و سال
سکندر که آن نیکنامی نمود
بران نام نیکو بسی کرد سود
همه سوی نیکان نظر داشتی
بدان را بر خویش نگذاشتی
ز کشور خدایان و شهزادگان
نظر پیش کردی به افتادگان
کجا زاهدی خلوتی یافتی
به خولت گهش زود بشتافتی
بهر جا که رزمی برآراستی
از ایشان به همت مدد خواستی
همانا کزان بود پیروز جنگ
که پیروزه را فرق کردی ز سنگ
سپاهی که با او به جنگ آمدند
از آن پیشه کو داشت تنگ آمدند
نمودند کای داور روزگار
به تعلیم تو دولت آموزگار
ترا فتح و فیروزی از لشگرست
تو زاهد نوازی سحن دیگرست
به شمشیر باید جهان را گشاد
تو از نیکمردان چه آری به یاد
چو همت سلاحست در دستبرد
بگو تا کنیم آنچه داریم خرد
ازین پس که بر هم نبردان زنیم
در همت نیکمردان زنیم
جهاندار ازین داوریهای سخت
نگهداشت پاسخ به نیروی بخت
سخن بر بدیهه نیاید صواب
به وقت خودش داد باید جواب
چو لشگر سوی کوه البرز راند
بهر ناحیت نایبی را نشاند
به دهلیزهٔ رهگذرهای سخت
ز شروان چو شیران همی برد رخت
در آن تاختن کارزورمند بود
رهش بر گذرگاه دربند بود
نبود آنگه آن شهر آراسته
دزی بود در وی بسی خواسته
در آن دز تنی چند ره داشتند
که کس را در آن راه نگذاشتند
چو شه را سراپرده آنجا زدند
رقیبان دز خیمه بالا زدند
در دز ببستند بر روی شاه
نکردند در تیغ و لشکر نگاه
به نوبتگه شاه نشتافتند
سر از خدمت بارگه تافتند
اگر خواندشان داور دور گیر
به رفتن نگشتند فرمان پذیر
وگر دفتر داوری در نوشت
ندادند راهش بر کوه و دشت
همان چاره دید آن خردمند شاه
که بردارد آن بند از بندگاه
به لشکر بفرمود تا صد هزار
درآیند پیرامن آن حصار
به خرسنگ غضبان خرابش کنند
به سیلاب خون غرق آبش کنند
چهل روز لشگر شغب ساختند
کزان دز کلوخی نینداختند
ز پرتاب او ناوک افکند بال
کمندی نه کانجا رساند دوال
عروسک زنانی چو دیوان شموس
خجل گشته زان قلعه چون عروس
نه عراده بر گرد اوره شناس
نه از گردش منجنیقش هراس
چو عاجز شدند اندر آن تاختن
وزان جوز بر گنبد انداختن
شه کاردان مجلسی نو نهاد
سران را طلب کرد و ابرو گشاد
چه گوئید گفتا درین بند کوه
که آورد از اندیشه ما را ستوه
ولایت گشایان گردن فراز
نشستند و بردند شه را نماز
که ما بندگان تا کمر بستهایم
بدین روز یک روز ننشستهایم
چهل روز باشد که بیخورد و خواب
ستیزیم با ابرو با آفتاب
تو دانی که بر تارک مهر و میغ
نشاید زدن نیزه و تیر و تیغ
چو دیوان بسی چارهها ساختیم
از این دیو خانه نپرداختیم
همان به که گردیم ازین راه تنگ
گریوه نوردیم و سائیم سنگ
شهنشه چو دانست کان سروران
فرو مانده بودند و عاجز در آن
چو در سرمه زد چشم خورشید میل
فرو رفت گوهر به دریای نیل
شه از گنج گوهر به دریا کنار
یکی مجلس آراست چون نوبهار
بپرسید چون حلقه گشت انجمن
از آن سرفرازان لشگر شکن
که از گوشهداران در این گوشه کیست
که بر ماتم آرزوها گریست
یکی گفت کای شاه دانش پرست
پرستشگری در فلان غار هست
به کس روی ننماید از هیچ راه
کند بی نیازی به مشتی گیاه
شهنشاه برخاست هم در زمان
عنان ناب گشت از بر همدمان
ز خاصان تنی چند همراه کرد
نشان جست و آمد بر نیکمرد
ره از شب چو روز بداندیش بود
و شاقی و شمعی روان پیش بود
چو نزدیک غار آمد از راه دور
به غار اندر افتاد از آن شمع نور




