بخش ۱۵ - شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را
توسط در تاریخ 2012/09/18 در ساعت 23:05 (619 نمایش ها)
طبال سرای این عروسیدر پردهٔ عاج و آبنوسی،
این طبل گران نوا نوازدوین پردهٔ سینه کوب سازد
کن زخم دوال خوردهٔ عشقو آوازه بلند کردهٔ عشق،
چون از سفر حجاز برگشتبر خاک حریم یار بگذشت،
آن داغ که داشت تازهتر شدوآن باغ که کاشت تازهبر شد
شخصی دیدش که خاک میبیختوآخر بر فرق خاک میریخت
گفتا: «پی چیست خاکبیزی؟وز کیست به فرق خاک ریزی؟»
گفتا: « بیزم به هر زمین خاکتا بو که بیابم آن در پاک»
گفتا که: از این طلب بیارام!وز محنت روز و شب بیارام!
کن تازه گهر کز آرزویششد عمر تو صرف جست و جویش،
تو جان کندی و دیگری یافتدل کند ز تو چو بهتری یافت
تو نیز بدار دست ازین کار!وز پهلوی خود بیفکن این بار!
یاری که ره وفا نورزدصد خرمن از او جوی نیرزد
تو لیلی گو چو در مکنون!و او بسته زبان ز نام مجنون
دل بسته به یار خوششمایلحرف غم تو سترده از دل
از حی ثقیف، زندهجانیبا طبع لطیف، نوجوانی
بر تو پی شوهری گزیدهخرمهره به گوهری خریده
چون لامالفند هر دو یک جاتو چون الف ایستاده تنها
برخیز و ازین خیال برگرد!زین وسوسهٔ محال برگرد!
خوبان همه همچو گل دورویاندمغرور شده به رنگ و بویاند
زن صعوهٔ سرخ زرد بال استبودن به رضای زن محال است
مجنون ز سماع این ترانهبرخاست به رقص صوفیانه
بانگی بزد و به سر بغلتیداز صرع زده بستر بغلتید
در خاک شده ز خون دل گلگردید چو مرغ نیمبسمل
از بس که ز یار سنگدل، سنگمیکوفت به سینه با دل تنگ،
صد رخنه از آن به کارش افتادبر بیهوشی قرارش افتاد
کز لب نفسش گذر نکردیدر آینهها نظر نکردی
بعد از دیری که جان نو یافتجان را به هزار غم گرو یافت
چون بر نفسش گشاده شد راهبر جای نفس نزد بجز: آه!
آن عاشق از خرد رمیدهز اندیشهٔ نیک و بد رهیده،
از مستی عشق بود مجنوندادش به میان مستی افیون
وا کرد ز انس ناکسان خویو آورد به سوی وحشیان روی
با وی همه وحش رام گشتنددر انس به وی تمام گشتند
میرفت به کوه و دشت چون شاهبا او چو سپه، وحوش همراه
چون بر سر تخت خود نشستیگردش دد و دام حلقه بستی
میرفت چنین نشیدخواناناز دیده سرشک لعل رانان




