خوان هشتم...
توسط در تاریخ 2012/09/20 در ساعت 19:12 (381 نمایش ها)
خوان هشتم...
... يادم آمد، هان،
داشتم مي گفتم، آن شب نيز
سورت سرماي دي بيدادها مي كرد
و چه سرمايي، چه سرمايي!
باد برف و سوز وحشتناك
ليك، خوشبختانه آخر، سرپناهي يافتم جايي
گرچه بيرون تيره بود و سرد، هم چون ترس،
قهوه خانه گرم و روشن بود، هم چون شرم...
همگنان را خون گرمي بود.
قهوه خانه گرم و روشن، مرد نقال آتشين پيغام،
راستي كانون گرمي بود.
مرد نقال – آن صدايش گرم، نايش گرم،
آن سكوتش ساكتو گيرا
و دمش، چونان حديث آشنايش گرم –
راه مي رفت و سخن مي گفت.
چوب دستي منتشا مانند در دستش،
مست شور و گرم گفتن بود.
صحنه ي ميدانك خود را
تند و گاه آرام مي پيمود.
همگنان خاموش،
گرد بر گردش، به كردار صدف بر گرد مرواريد،
پاي تا سر گوش
- " هفت خوان را زادسرو مرو،
يا به قولي " ماخ سالار" آن گرامي مرد
آن هريوه خوب و پاك آيين – روايت كرد؛
خوان هشتم را
من روايت مي كنم اكنون،...
من كه نامم ماث"
هم چنان مي رفت و مي آمد.
هم چنان مي گفت و مي گفت و قدم مي زد
"قصه است اين، قصه، آري قصهي درد است
شعر نيست،
اين عيار مهر و كين مرد و نامرد است
بي عيار و شعر محض خوب و خالي نيست
هيچ – همچون پوچ – عالي نيست
اين گليم تيره بختي هاست
خيس خون داغ سهراب و سياوش ها،
روكش تابوت تختي هاست..."
اندكي استاد و خامش ماند
پس هماواي خروش خشم،
با صدايي مرتعش، لحني رجز مانند و دردآلود،
خواند:
آه،
ديگ اكنون آن، عماد تكيه و اميد ايرانشهر،
شير مرد عرصه ي ناوردهاي هول،
پور زال زر، جهان پهلو،
آن خداوند و سوار رخش بي مانند،
آن كه هرگز – چون كليد گنج مرواريد –
گم نمي شد از لبش لبخند،
خواه روز صلح و بسته مهر را پيمان،
خواه روز جنگ و خورده بهر كين سوگند
آري اكنون شير ايران شهر
تهمتن گرد سجستاني
كوه كوهان، مرد مردستان
رستم دستان،
در تگ تاريك ژرف چاه پهناور،
كشته هر سو بر كف و ديواره هايش نيزه و خنجر،
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان، چاه بي دردان،
چاه چونان ژرفي و پهناش، بي شرميش ناباور
و غم انگيز و شگفت آور،
آري اكنون تهمتن با رخش غيرت مند،
در بن اين چاه آبش زهر شمشير و سنان گم بود
پهلوان هفت خوان، اكنون
طعمه ي دام و دهان خوان هشتم بود
و مي انديشيد
كه نبايستي بگويد هيچ
بس كه بي شرمانه و پست است اين تزوير.
چشم را بايد بيندد، تا نبيند هيچ ...
بعد چندي كه گشودش چشم
رخش خود را ديد
بس كه خونش رفته بود از تن،
بس كه زهر زخم ها كاريش
گويي از تن حس و هوشش رفته بود و داشت مي خوابيد.
او
از تن خود – بس بتر از رخش –
بي خبر بود و نبودش اعتنا با خويش.
رخش را مي ديد و مي پاييد.
رخش، آن طاق عزيز، آن تاي بي همتا
رخش رخشنده
با هزاران يادهاي روشن و زنده ...
گفت در دل: " رخش! طفلك رخش!
آه!"
اين نخستين بار شايد بود
كان كليد گنج مرواريد او گم شد.
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سايه اي را ديد
او شغاد، آن نابردار بود
كه درون چه نگه مي كرد و مي خنديد
و صداي شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش مي پيچيد...
باز چشم او به رخش افتاد – اما ... واي!
ديد،
رخش زيباف رخش غيرتمند
رخش بي مانند،
با هزارش يادبود خوب، خوابيده است
آن چنان كه راستي گويي
آن هزاران يادبود خوب را در خواب مي ديده است ...
بعد از آن تا مدتي، تا دير،
يال و رويش را
هي نوازش كرد، هي بويي، هي بوسيد،
رو به يال و چشم او ماليد...
مرد نقال از صدايش ضجه مي باريد
و نگاهش مثل خنجر بود:
" و نشست آرام، يال رخش در دستش،
باز با آن آخرين انديشه ها سرگرم
جنگ بود اين يا شكار؟ آيا
ميزباني بود يا تزوير؟
قصه مي گويد كه بي شك مي توانست او اگر مي خواست
كه شغاد نابرادر را بدوزد – هم چنان كه دوخت –
با تير و كمان
بر درختي كه به زيرش ايستاده بود،
و بر آن بر تكيه داده بود
و درون چه نگه مي كرد
قصه مي گويد
اين برايش سخت آسان بود و ساده بود
هم چنان كه مي توانست او، اگر مي خواست،
كان كمان شصت خم خويش بگشايد
و بيندازد بالا، بر درختي، گيره اي، سنگي
و فراز آيد
ور بپرسي راست، گويم راست
قصه بي شك راست مي گويد.
مي توانست او، اگر مي خواست.
ليك..."




