مشاهده RSS Feed

ya ali

مرغ باغ ملکوتم

به این مطلب امتیاز بدهید
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علویست یقین میدانمرخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازمیاکدامیست سخن میکند اندر دهنمکیست در دیده که از دیده برون می نگردیا چه جانست نگویی که منش پیرهنمتا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایییکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنممی وصلم بچشان تا در زندان ابداز سر عربده مستانه بهم درشکنممن به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر بخود می گویمتا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنمشمس تبریز اگر روی بمن ننماییوالله این قالب مردار بهم درشکنم "مولوی"
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات