مرغ باغ ملکوتم
توسط در تاریخ 2012/09/28 در ساعت 15:24 (386 نمایش ها)
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنمجان که از عالم علویست یقین میدانمرخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنمای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنمکیست در گوش که او میشنود آوازمیاکدامیست سخن میکند اندر دهنمکیست در دیده که از دیده برون می نگردیا چه جانست نگویی که منش پیرهنمتا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایییکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنممی وصلم بچشان تا در زندان ابداز سر عربده مستانه بهم درشکنممن به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنمتو مپندار که من شعر بخود می گویمتا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنمشمس تبریز اگر روی بمن ننماییوالله این قالب مردار بهم درشکنم "مولوی"




