مطالب بدون دسته بندی
هله، نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذر ها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد نهلد کشته خود را، کُشد آن گاه کِشاند چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ...
بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب، که باغها همه بیدار و بارور گردند. بخوان، دوباره بخوان، تا کبوترانِ سپید به آشیانهی خونین دوباره برگردند. بخوان به نام گل سرخ، در رواقِ سکوت، که موج و اوجِ طنینش ز دشتها گذرد؛ پیامِ روشنِ باران، ز بام نیلی شب، ...
صد هزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندید صبر را با حق قرین کن ای فلان آخر والعصر در قرآن بخوان صبر کردن جان تسبیحات توست صبر کن کآن است تسبیح درست هیچ تسبیحی ندارد آن درج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج هر که را بینی یکی جامهی درست ...
خلاصهای از حكایت مارگیر كه اژدهای فسرده را مرده پنداشت و در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد یك حكایت بشنو از تاریخ گوی تا بَری زین رازِ سرپوشیده بویمارگیری رفت سوی كوهسار تا بگیرد او به افسون هاش مارگر گران و گر شتابنده بُوَد آنكه جوینده ست یابنده بُوَددر طلب زن دائماً تو هر دو دست كه طلب در راه نیكو رهبر استلنگ و لُوك و خُفته شكل و بی ادب سوی او میغیژ و او را می طلبگه به گفت و گه به خاموشی و گه بوی كردن گیر هر سو بوی شَهبهر یاری مار ...
گرسنگی سؤالست از طبیعت، که در خانهی تن خللی هست: خشت بده، گل بده. خوردن جوابست که بگير. ناخوردن جوابست که هنوز حاجت نیست. ... طبیب میآید نبض میگيرد؛ آن سؤالست. جنبیدن رگ جوابست. نظر به قاروره سؤالست و جواب است، بیلافِ گفتن. دانه در زمين انداختن سؤالست که مرا فلان میباید. درخت رستن جوابست، بی لاف زبان؛ زیرا جواب بیحرف است، سؤال بیحرف باید. آنکه دانه پوسیده بود درخت برنیاید هم سؤال و جوابست.پادشاهی سه بار رقعه خواند جواب ننبشت او شکایت نبشت که «سه ...