مشاهده RSS Feed

عاشقانه

  1. زندگی به من آموخت


    زندگی به من آموخت چگونه گریه کنم...
    اما گریه به من نیاموخت چگونه زندگی کنم...
    تو نیز به من آموختی چگونه دوستت بدارم...
    اما به من نیاموختی چگونه فراموشت کنم...
    دسته بندی ها
    عاشقانه ، عاشقانه
  2. خانه ای با پنجره های طلایی

    پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

    هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر ...
    دسته بندی ها
    عاشقانه
  3. وفا دار بودن..............

    عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم:
    تا تورو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت...
    به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم اونم منو تنها گذاشت و رفت...
    ولی وقتی به تنهایی گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم موندو هم دم و مونسم شد
    دسته بندی ها
    عاشقانه
  4. باز باران باز باران


    باز باران باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو؟
    خانه ات کو؟
    آن دل دیوانه ات کو؟
    روزهای کودکی کو؟
    … فصل خوب سادگی کو؟
    یادت آید روز باران؟ گردش یک روز دیرین؟
    پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین!

    در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هاست؟
    کودک خوشحال دیروز ، غرق در غمهای امروز ،
    یاد باران رفته از یاد ، آرزوها رفته بر باد،
    باز باران٬ باز باران میخورد
    ...
    دسته بندی ها
    عاشقانه
صفحه 8 از 8 نخستنخست 12345678