هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد، دل برد و نهان شد هر دم به لباس دگر آن یار برآمد، گه پیر و جوان شد گاهی به تک طینت صلصال فرو رفت، غواص معانی گاهی ز تک کهگل فخار برآمد، زان پس به میان شد گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق، خود رفت به کشتی گه گشت خلیل و به دل نار برآمد، آتش گل از آن شد یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی، روشنگر عالم از دیده یعقوب چو انوار برآمد، تا دیده عیان شد حقا که همو بود که اندر ید بیضا، می کرد شبانی در ...
که هان ای بی ادب این چه دلیریست تو روباهی ترا چه جای شیریست که باشی تو که گیری دامن من که ترسد سایه از پیرامُن من غلامش گفت ای من خاک کویت چو میداری ز من پوشیده رویت، چرا شعرم فرستادی شب و روز دلم بردی بدان نقش دلافروز چو در اول مرا دیوانه کردی چرا درآخرم بیگانه کردی جوابش داد آن سیمینبر آنگاه که یک ذرّه نهای زین راز آگاه مرا در سینه کاری اوفتادست ولیکن بر تو آن کارم گشادست چنین کاری چه جای صد غلامست ...
حکایت جرجیسسه بار آن کافری در آتش و خون بگردانید بر جرجیس گردون تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباری ز خاک او برآمد لالهزاری میان این همه رنج و عذابش رسید از هاتف عزّت خطابش که هر کز دوستی ما زند لاف نخواهد خورد بی دُردی می صاف سزای دوستان این است مادام که گردونشان ...
(حکایاتی از الهی نامه عطار نیشابوری)خطاب به روحالا ای مشک جان بگشای نافه که هستی نایب دارالخلافه چو روح امر ربّانی تو داری سریر ملک روحانی تو داری تویی پیوسته و از ما بریده ز دیده دور و اندر عین دیده تو چون صد آفتابی گر بتابی کند هر ذرهات صد آفتابی همه چیزی تویی و هیچ هم ...
معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد سخنهای ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شدمعلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود جوان بود و درعنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بودسکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست ز جا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ناگه گسستبیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفتعرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت ...