فرهاد و شیرین در بیان گرفتاری فرهاد به کمند عشق شیرین چو دید آن نوش لب شوخ پریزاد که فرهاد است در آن صنعت استاد صلاح آن دید چشم شیر گیرش که با تیر نگه سازد اسیرش به مشکین طره سازد پای بستش دهد کاری که میشاید به دستش غرورش مصلحت را آنچنان دید که باید ...
فرهاد و شیرین در گفتگوی شیرین با فرهاد و تعریف کوه بیستون و مأمور نمودن فرهاد به کندن کوه بیستون خوش آن بیدلی که عشقش کافر ماست تنش در کار جانان رنج فرساست گرش از کارها معزول سازد به کار خود ورا مشغول سازد چو دست او فرو شوید ز هر کار برآرد بر سر کارش دگر بار ...
رباعی شمارهٔ ۱ برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزهها کنند از گل ما رباعی شمارهٔ ۲ چون عهده نمیشود کسی فردا را حالی خوش دار این دل پر سودا را می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه بسیار ...
رضیالدین آرتیمانی ساقینامه الهی به مستان میخانهات بعقل آفرینان دیوانهات به دردی کش لجهٔ کبریا که آمد به شأنش فرود انّما به درّی که عرش است او را صدف به ساقی کوثر، به شاه نجف به نور دل ...
گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد بیا ساقی آن میکه ناز آورد جوانی دهد عمر باز آورد به من ده که این هر دو گم کردهام قناعت به خوناب خم کردهام کسی کو در نیکنامی زند در این حلقه لاف غلامی زند به نیکی چنان پرورد نام خویش کزو نیک یابد سرانجام خویش ...