اي خدا مرا اين عزت بس كه بنده ي تو باشم اين فخرم بش كه پروردگارم تو باشيتو آنچناني كه من دوست دارمپس مرا آنسان كه مي خواهي بگردان آمين
به دیدارم بیا هر شب به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش ...
کاوه یا اسکندر؟ موجها خوابیدهاند، آرام و رام طبل توفان از نوا افتاده است چشمههای شعلهور خشکیدهاند آبها از آسیا افتاده است در مزار آباد شهر بی تپش وای ِ جغدی هم نمیآید به گوش دردمندان بی خروش و بی فغان خشمناکان بی فغان و بی خروش آهها در ...
خوان هشتم... ... يادم آمد، هان، داشتم مي گفتم، آن شب نيز سورت سرماي دي بيدادها مي كرد و چه سرمايي، چه سرمايي! باد برف و سوز وحشتناك ليك، خوشبختانه آخر، سرپناهي يافتم جايي گرچه بيرون تيره بود و سرد، هم چون ...
آن را که جفا جوست نمی باید خواست سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست از دوست به جز دوست نمی باید خواست نوشین لب ی خبری مستان خرابات ز خود بی خبرند جمعند و ز بوی ...