اي خدا مرا اين عزت بس كه بنده ي تو باشم اين فخرم بش كه پروردگارم تو باشيتو آنچناني كه من دوست دارمپس مرا آنسان كه مي خواهي بگردان آمين
رضیالدین آرتیمانی ساقینامه الهی به مستان میخانهات بعقل آفرینان دیوانهات به دردی کش لجهٔ کبریا که آمد به شأنش فرود انّما به درّی که عرش است او را صدف به ساقی کوثر، به شاه نجف به نور دل ...
گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد بیا ساقی آن میکه ناز آورد جوانی دهد عمر باز آورد به من ده که این هر دو گم کردهام قناعت به خوناب خم کردهام کسی کو در نیکنامی زند در این حلقه لاف غلامی زند به نیکی چنان پرورد نام خویش کزو نیک یابد سرانجام خویش ...
- رفتن اسکندر به جانب مغرب و زیارت کعبه بیا ساقی آن میکه محنت برست به چون من کسی ده که محنت خورست مگر بوی راحت به جانم دهد ز محنت زمانی امانم دهد مبارک بود فال فرخ زدن نه بر رخ زدن بلکه شه رخ زدن بلندی نمودن در افکندگی فراهم شدن در پراکندگی چو شمع از ...
بیا ساقی آن آب جوی بهشت درافکن بدانجام آتش سرشت از آن آب و آتش مپیچان سرم به من ده کز آن آب و آتش ترم چه فرخ کسی کو بهنگام دی نهد پیش خود آتش و مرغ ومی بتی نار پستان بدست آورد که در نار بستان شکست آورد از آن نار بن تا به وقت بهار گهی نار جوید گهی آب نار ...
گرمخیربکنندم به قیامت که چه خواهی دوست مارا و نعمـــت فردوس شمارا **** مازدوست غیردوست مقصدی نمی خواهیم حوروجنت ای زاهـــد برتو باد ارزانی