-
گابريل گارسيا مارکز
گابريل گارسيا مارکز
گابريل گارسيا مارکز نويسنده نامدار کلمبيايي از نويسندگان عاشق موسيقي است او شيفته همه نوع موسيقي از موسيقي تجاري گرفته تا کنسرتوهاي بلابارتوک است مارکز با آنان که موسيقي تجاري را عامل تخريب روح و روان مي دانند مخالف است
او مي گويد:وقتي پاي هر نوع موسيقي در ميان باشد، قلم از نوشتن باز مي ماند مارکز خود را در زمينه موسيقي صاحبنظر مي داند و عقيده داردشاعران و نويسندگاني که فاقد دانش موسيقي هستند يا دست کم به موسيقي عشق نمي ورزند، نمي توانند از چشمه زلال هنر سيراب شوند.
دانش موسيقايي مارکز محدود به موسيقي آمريکاي لاتين يا جهان غرب نيست.
او در اين زمينه مطالعه کرده و دانش اندوخته است ، به طوري که مي داند “موسيقي شرق - بويژه موسيقي ايران -600 سال از موسيقي اروپا و جهان غرب جلوتر است يا اينکه نخستين مدرسه موسيقي جهان را يک موسيقيدان ايراني در کوردواي اسپانيا ساخته است مارکز در مصاحبه با خبرنگاران و نيز ديدارهايي که هنرمندان کلمبيا، کوبا و حتي برزيل با وي داشته اند، بارها گفته است :
قاطعانه مي گويم که موسيقي فولکلور يا اصيل در همه کشورهاي جهان ، هميشه يک گام جلوتر از ساير انواع موسيقي است نامهرباني هاي آناني را که به بهانه تجددطلبي و ابداع در موسيقي ، تيشه بر ريشه اصالت ها مي زنند، نبايد ناديده گرفت البته نمي توان با تجددطلبي مخالفت کرد؛
چراکه ابداع و نوآوري ، آدميان را در رسيدن به کمال مطلوب ياري مي کند اما اين که عده اي بويژه جوانترها، بخواهند با ناديده گرفتن اصالت ها، آن هم اصالتهايي که داراي رسالت اند، ميراث گذشتگان را نفي کنند، طبيعي است که شاهراه کمال با موانعي جدي مسدود مي شود.مارکز به اپرا مي پردازد و درباره آن با صراحت لهجه مي گويد:امروز اگر به اپرا در همه جاي دنيا نگاه کنيد، درمي يابيد که اين هنر در روزگار ما، سير قهقرايي داشته است
اپرا ديگر نه داراي تماشاچي است و نه آهنگسازان در مسير آن کار مي کنند شکست اپرا در زمانه ما از آن روست که وقتي به روي صحنه مي رود، حرف و پيامي تاثيرگذار براي مردم و نسل جوان ندارد اين هنر در روزگار ما نه جهت دارد و نه خاصيت تماشاچيان روزگار ما مانند نسلهاي گذشته نيستند که نسبت به کمدي موزيکال هاي قديمي علاقه نشان دهند
دنيا در ابتداي قرن بيست و يکم از هر جهت ، دچار تحول و دگرگوني شده است اما متاسفانه درباره هنر، بخصوص هنر موسيقي ، تحول چشمگيري نداشته ايم حرفهاي مارکز که به اينجا مي رسد، خبرنگاري به اعتراض ، سخنانش را قطع مي کند و مي پرسد:شما گفتيد که موسيقي فولکلور، هميشه يک گام جلوتر از ساير انواع موسيقي است اپرا هم امروزه جزو موسيقي گذشته است. پس چرا آن را متهم به درجا زدن و سير قهقرايي مي کنيد؟
مارکز جواب قانع کننده خود را در آستين دارد، از آن رو بي تامل پاسخ مي دهد:وقتي که موسيقي سنتي ، پويايي نداشته باشد، متحول نشود و همراه با زمان به جلو گام برندارد، محکوم به شکست است ما براي اصالت و رسالت موسيقي گذشتگان ، ارزش مي گذاريم ، آن هم به اين شرط که به مانداب تبديل نشود، تحرک و پويايي داشته باشد و فرد را با شرايط زمانه وفق دهدمارکز به اين نکته مهم اشاره مي کند که از موسيقي براي نوشتن رمان هاي جاودانه اش الهام گرفته است او در اين زمينه به تشريح بيشتري مي پردازد و مي گويد:
در کلمبيا يک نوع از موسيقي موسوم به وايه ناتو وجود دارد که متعلق به ناحيه اي با همين نام در کلمبياست وايه ناتو در زمانهاي قديم يک گونه آهنگ و سرود حماسي بوده که رويدادهاي واقعي را بيان مي کرده است ، هنرمندان زبده وايه ناتو در زمان هاي گذشته در شهرها و روستاها گردش مي کردند، درباره برخي رويدادها و حوادث روز، مطالبي مي شنيدند و به ذهن مي سپردند، سپس با دنيايي از دانستني ها و تجربه ها، در سراسر منطقه به راه مي افتادند و درباره حوادث و رويدادها، آواز مي خواندند.
با گذشت زمان وايه ناتو در سرتاسر کلمبيا گسترش يافت و به موسيقي محبوب ملي تبديل شد، شايد براي شما باعث شگفتي باشد اگر بگويم که طرح و انديشه کتاب صد سال تنهايي خود را از وايه ناتو گرفته ام صد سال تنهايي من چيزي نيست مگر يک وايه ناتوي پر حجم گاهي نويسندگان هم مي توانند با نگارش رمان يا داستان کوتاه ، آن کاري را بکنند که نوازندگان با آلات و ادوات موسيقي مي کنند، گرچه بر عکس آن هم صدق مي کند.مارکز مي گويد:
همه موسيقيدانان ، آهنگسازان و حتي نوازندگان دست سوم دنيا، نان ميراث گذشتگان خود را مي خورند و آبرو از آنان دارند. مثلا در دنياي غرب به موزارت نگاه کنيد که مثل “باخ ” در دوره باروک ، سبک موسيقي رايج را گرفت و به آن ويژگي بخشيد. موزارت مگر چيزي را ابداع کرد؟ او آنچه را که وجود داشت ، به اوج رساند. او هر قالبي راکه مي يافت از سونات گرفته تا سمفوني و اپرا دستمايه قرار مي داد و به آن روح تازه مي دميد. به همين دليل است که موسيقي او از اعماق روح و جان آدمي سخن مي گويد و بسيار بي آلايش و ساده است.
مهمترين و جاودانه ترين خدمت اين موسيقيدان بزرگ در حق فرهنگ موسيقي ، متحول ساختن اپراهاي موزيکال ساکن و بي تحرک افسانه اي و باستاني است ، که به نمايشي زنده و جاندار مي ماند. پس مي بينيد که همه چيز در عالم موسيقي ريشه در اصالت هاي ديرينه دارد.
اين نکته رانبايد فراموش کنيم که اهالي دهکده جهاني موسيقي ، چه در گذشته و چه اکنون ، پيوسته با ناممکن ها درگير بوده اند. مهارت يا هنر موسيقي ، حتي اگر کهنه باشد و از گذشتگان به ما ارث رسيده باشد، هميشه کاري ناآزموده است مي گويم ناآزموده ، از آن رو که پيوسته در پي يافتن نمادهايي به منظور توضيح واقعيات غيرقابل بيان است موسيقيدان و آهنگساز موفق و شيفته ، همواره در نهان ، سعي در بيان ناگفته ها دارد. اگر اقبال با او ياري کرد، مي تواند چکيده اي از آنچه قصد بيانش را با زبان موسيقي دارد، آماده کندو به صورت نت روي کاغذ بياورد.
اگر موسيقيدان آگاه باشد که نمي تواند از عهده انجام چنين کاري برآيد، اصلا به دنبال آهنگسازي نمي رود موسيقيدان و آهنگساز خوب و موفق در ناممکنها دگرگون ميشود و اين دگرگوني به نابودي او منجر نمي شود مارکز در زمينه هنر، بويژه هنر موسيقي خود را يک سنت گرا مي داند، سنت گرايي که با تجددطلبي و ابداع و نوآوري مخالف نيست ، البته به اين شرط که اصالت ها مخدوش نشود.
او مي گويد: ما نوعي موسيقي سنتي داريم که آن را امروز و فرداها به همين نام مي خوانيم و خواهيم خواند. از ديدگاه من موسيقي رمانتيک و باروک هم ، اصيل و سنتي هستند در يک کلام مي خواهم بگويم که موسيقي فرهنگي ، در همه جاي دنيا از موسيقي عاميانه و مردمي نشات گرفته است.
“بلابارتوک ” آهنگساز و موسيقيدان مجاري را مثال مي زنم.
او هنگامي که جواني 20 يا25 ساله بود، در کوهستان هاي کشورش با يک ضبط صوت کهنه قديمي حضور پيدا مي کرد، آوازهاي بومي و مردمي زادگاهش مجارستان را ضبط مي کرد تا هنرمندانه ترين آثار موسيقي را که تاکنون پديد آمده است ، تهيه کند. به عقيده من اگر “بلابارتوک ” و زحمات او نمي بود، “شوئنبرگ ” و “استراوينسکي ” موسيقي را از بين برده بودند!
نمي خواهم بگويم که اين دو چهره بارز، موسيقيدانان بدي بودند، نه ، بلکه به خود اجازه مي دادند که دانش فني ، آنها را به جايي برساند تا هرکاري را به گونه اي عاري از الهام و محتوا انجام دهند.”مارکز مي گويد: “هنگامي که “پاييز پدرسالار” را مي نوشتم ، فقط و فقط به موسيقي “بارتوک ” گوش مي دادم.
چندوقت پيش دو خبرنگار خارجي با من مصاحبه مي کردند. آنان مطلبي را عنوان کردند که واقعا مرا شگفت زده کرد. مي گفتند که ما “پاييز پدرسالار” شما را خوانده ايم و نهايتا به اين نتيجه رسيده ايم که رمان شما همان سبک کنسرتو براي پيانو شماره 3 بارتوک را دارد. وقتي اين مطلب را شنيدم ، نتيجه گرفتم که مجموعه اي از زيبايي شناسي را از “بارتوک ” گرفته ام.
از همه اين مسائل به يک نتيجه کلي مي رسيم و آن ، اين است که موسيقي امروز جهان ، تنها يک صنعت نيست ؛ بلکه هم زبان واحد بين المللي است و هم هنر و علم.
شما اگر با آثار ارسطو آشنايي داشته باشيد، درمي يابيد در فلسفه نظري اين حکيم و فيلسوف بزرگ ، موسيقي يکي از شعب رياضي است ، حتي فلاسفه مسلمان هم که تقسيم بندي ارسطو را در کتابهاي فلسفي خود ذکر کرده اند، موسيقي را جزو رياضي دانسته اند. اين نکته بسيار دقيق و حساب شده اي است ، چراکه عنصر اصلي موسيقي که چيزي جز صوت و زيروبم اصوات نيست ، بر اثر نسبتهاي رياضي پيدا مي شود. از سوي ديگر چون تمام قواعد موسيقي به اندازه رياضي بدون تغيير نيست، يعني ذوق و قريحه آهنگساز در آن دخيل است، ميتوان آن را هنر ناميد.من بزرگترين بيان موسيقايي نسل خودم را آثار “پرس پرادو” مي دانم.
هرگز نمي توانم تصور کنم ، فردي با فرهنگ باشد، اما از موسيقي به عنوان يکي از عناصر مهم فرهنگي بهره نبرد مارکز تا آنجا دلبسته و شيفته موسيقي است که خود نيز در سالياني نه چندان دور به خوانندگي روي آورده است او خود مي گويد: سالها پيش که در پاريس به سر مي بردم ، در يک گروه شبانه آوازخوان حرفه اي محسوب مي شدم در آن گروه تبعيدي هاي امريکاي لاتين جمع مي شدند. شغل من در آن ايام ، روزنامه نگاري بود و وضعيت مالي مطلوبي نداشتم و براي گذران زندگي مجبور بودم خوانندگي کنم.
البته هدفم از روي آوردن به اين هنر، فقط بهره مادي نبود، بلکه عشق به موسيقي چنان در وجودم لانه کرده بود که به وصف درنمي آمد آن عشق هنوز هم با من هست