<!-- Start SC --> نمی دانم تو میدانی؟
<small class="PostTime">یکشنبه 29 آذر 1388</small> <small class="PostDet"> نویسنده: نگار | نوع مطلب :عاشقانه ،</small>
ارسال به http://www.senatorha.com/forum/image...2010/02/24.gif
نمی دانم دلم گم شده یا اونی كه دل به او سپردم.<o:p></o:p>
نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.<o:p></o:p>
نمی دانم اعتماد بی جا كردم یا بی جا به من اعتماد كردند.<o:p></o:p>
نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود.<o:p></o:p>
نمی دانم من در حق عشقمان خیانت كردم یا او.او قدر ندانست یا من.<o:p></o:p>
نمی دانم خدا این را قسمت ما كرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.<o:p></o:p>
نمی دانم چرا وقتیكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نیست.<o:p></o:p>
نمی دانم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیارو داد تا دل بكنیم.<o:p></o:p>
هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او.<o:p></o:p>
تحمل جای خالیش توی تك تك لحظه ها سخت تر است یا ...<o:p></o:p>
نمی دانم شكستن غرورم سخت تر است یا شنیدن صدای شكستن قلبم.<o:p></o:p>
نمی دانم تو به من عشق را آموختی یا می خواهی نفرت را یادم بدهی.<o:p></o:p>
نمی دانم كه بگویم: چرا آمدی؟ یا بپرسم كه؟ چرا رفتی؟<o:p></o:p>
من نمی دانم تو به من بگو...<o:p></o:p>
به خاطرت هر کاری کردم ولی تو. . .<o:p></o:p>
(مواظب قلبم باش)<o:p></o:p>
سخنان دکتر شریعتی در باب محرم
<small class="PostTime">یکشنبه 29 آذر 1388</small> <small class="PostDet"> نویسنده: نگار | نوع مطلب :اس ام اس مناسبتی ،</small>
ارسال به http://www.senatorha.com/forum/image...2010/02/24.gif
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ، اما افسوس كه به جای افكارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند.<o:p></o:p>
دیدم عده ای مرده ی متحرک را که بر یک زنده ی همیشه جاوید عزاداری می کنند .<o:p></o:p>
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست.<o:p></o:p>
. آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند .<o:p></o:p>
...................................؟؟؟
<small class="PostTime">چهارشنبه 18 آذر 1388</small> <small class="PostDet"> نویسنده: نگار | نوع مطلب :عمومی ،</small>
ارسال به http://www.senatorha.com/forum/image...2010/02/24.gif
گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز<o:p></o:p>
..............<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
زنده باد.............<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
اس ام اس بزرگداشت هفته بسیج
<small class="PostTime">پنجشنبه 12 آذر 1388</small> <small class="PostDet"> نویسنده: آرش مهدوی | نوع مطلب :اس ام اس مناسبتی ،اس ام اس جک پیامک ،</small>
ارسال به http://www.senatorha.com/forum/image...2010/02/24.gif
بسیجی عاشق شهد شهادت به خداست
مکتب عاشق ز مکتب ها جداست
گر سر و پا و تن و جان می دهد
بس همین حالت که جنت را رواست
*******
بسیجی، بانگ بلند بیداری است و باب رهایی، بلایجان استکبار است و برج استوار دیدبانی.
*******
بسیجی، بلبل خوشخوان گلزار جبهههاست و باران معنویت در کویر رفاهگرایی.
*******
بسیجی، بهار آفرین چهار فصل آزادی است و برق خشم الهی برتارک تاریک فکران مزدور و مدعی روشنفکری.
*******
بسیجی، برکه غیرت دینی است و برف سپید بامدادی برهربام و بر زن و شهر و دیار اسلامی.
*******
بازوان بسیجی بوسهگاه روح خداست و بلندای قامتش بازوی امن بندگان الهی.
*******
بسیج، سرو بلند باغ پیروزی است و ستاره سهیل سحرهای ستم سوزی.
*******
بسیج، ستاره سماواتیان در زمین است. و صاعقه مرگ ستمگران زمان، سلاح رهایی محرومان است و سوهان روح مستکبران، سنگرنشین سفره هفتسین باصفای آزادی است. مرد سنگر و سجاده و سپیده و سبزه و سرخرویی و ستم سوزی.
*******
ادامه مطلب
ای دبستانی ترین احساس من
<small class="PostTime">پنجشنبه 12 آذر 1388</small> <small class="PostDet"> نویسنده: نگار | نوع مطلب :عمومی ،</small>
ارسال به http://www.senatorha.com/forum/image...2010/02/24.gif
http://www.dezfoul.net/%7Elogolight/1388_06_31.jpg
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
.....