بگــذار به زیــر قدمـت زار بمــیرم
ور کـنـی زنـده د گــر بـار بمــیرم
نـا دیـــدن تو رنـج گـرانـی اســـت
مگـــذار در حســرت دیـدار بمــیرم
***
شـایـد آن روز که " ســهـراب" نوشـت
تـا شقـایق هست زنـدگـی بایـد کــرد
خـبـری از دل پـر درد گــل یـاس نـداشــت
بایـد اینـطـور نـوشــت
هر گلـی هسـت ...
چــه شـقــا یــق چــه گــل پـیـچــک و یــاس
تــا نیــایــد آقــا
زنـدگـی دشـــوار اســـت
***
نشسته ام سـر راهـت بیا بیا گــل نـرگـس
در آرزوی نـگـاهــت بیا بیا گــل نـرگــس
که تـا مــگـر نـگــرم روی دلــربـای تــو را
همـاره چشـم به راهـم بیا بیا گــل نـرگـس
***
ای آخرین پیغام سبز!
نگاه کن که چگونه دیوارهای ظلم بدون محابا بالا می روند
و این ستمدیدگانند که محتاج دستان تو میباشند
تا که از این حصار نجات یابند .
پس بشتاب ای روح آفرینش ...
***
دیرگاهیست در درونم غوغایی برپاست...
به گمانم که کسی می آید!
شاید تو باشی،
ای موعود!
***
مـا معتقــدیم عشــق سـر خـواهــد زد
بــر پشـت سـتم کســی تبر خــواهـد زد
سـو گنــد بـه هــر چـهـارده آیــــه نـــور
سو گنــد بـه زخمــهای سـرشــار غــرور
آخـــر شــب ســرد مـا سحــر مـیگـردد
مـــهـدی بـه میــان شیــعه بــر میـگردد
***
آن روز که صدایت در وجودم طنین انداز شود،
شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی خواهد نهاد...!
ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند
و من در اوج عشق، خود را در پستوی زمان تنها حس نمی کنم...
به امید روز ظهورت ای یوسف زهرا
***
ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق، گویا سواری میرسد
***
دست هایم... به امید نوازش پلک هایت با من همراهند...!
و پاهایم... نمی دانم مرا به کجا می برند...
شب هنگام در جستجوی تو،
دلم را میان ظلمت و سیاهی غیبت می کشانند...!
بند بند وجودم به انتظارت نشسته است...
کاش بیایی و مرا از این التهاب رهایی بخشی
کاش بیایی ... کاش بیایی ...
ای بهترین بهانه
یا مهدی
