چند حکایت از سرگذشت ناپلئون(خواندنی و جالب)
تو چاقتری یا من؟؟؟؟؟
در وندیمار چهاردهم ناپلئون ماموریت یافت برای حفظ نظم بین مردمیکه جیره های خود را میگرفتند با عده ای سرباز در خیابان های پاریس گردش کند
یک روز چون جیره نان به همه نرسید یک زن فربه با عصبانیت تمام بسوی ناپلئون امد و با اشاره ای
به او و افسرانیکه همراهش بودند با عتاب و خطاب چنین گفت:این اقایان که دارای سر دوشی
هستند هیچ به فکر ما نیستند.برای انها هیچ اهمیت ندارد مردم از گرسنگی بمیرند بشرطیکه
خودشان زنده بمانند و روز به روز چاقتر شوند.ناپلئون با خونسردی گفت:خانم عزیز ترا به خدا
بگوببینم تو چاقتری یا من؟مردمیکه در انجا بودند همه زدند زیر خنده زیرا ناپلئون در ان زمان خیلی
لاغر بود....http://www.senatorha.com/forum/image...2011/09/22.gif