خداحافظی
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه اي بند نشد
لب تو میوه ممنوع، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جاي خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
می پندارم ماه!
به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد؟
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده ست
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه! یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
در برزخ بهشت
در چشم آفتاب چو شبنم زیادي ام
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادي ام
بیهوده نیست روي زمینم نهاده اند
بارم که روي شانه عالم زیادي ام
با شور و شوق می رسم و طرد می شوم
موجم به هر طرف که بیایم زیادي ام
همچون نفس غریب ترین آمدن مراست
تا می رسم به سینه همان دم زیادي ام
جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ
در برزخ و بهشت و جهنم زیادي ام
قرآن به استخاره ورق خورد! کیستم ؟ !
بین برادران خودم هم زیادي ام!
