امشب برای تو مینویسم ,
برای تو که نیستی ,
حتی در لحظه هایم حضور نداری ,
همیشه در رویاهایم آرام آرام پرسه میزنی ,
هنوز از یاد نبردم که ساعتها با هم به تماشای اشکهای مرغ عشق تنها می نشستیم ,
همیشه می ترسیدم تنها شوم ,
مثل همان مرغ عشق تنها افسوس تو رفتی و من تنها شدم ,
و حالا کسی اشکهایم را به تماشا نمی نشیند , تو نگاهت را از من دریغ کردی ,
همان برایم بس بود که زنده بمانم
