سلام دوستان
من شعرايه حسين پناهي رو خيلي دوس دارم امضامم شعر حسين پناهي هست
براتون ميزارم اميدواروم خوشتون بياد
http://www.senatorha.com/up/uploads/1386146504371.jpg
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو
نمایش نسخه قابل چاپ
سلام دوستان
من شعرايه حسين پناهي رو خيلي دوس دارم امضامم شعر حسين پناهي هست
براتون ميزارم اميدواروم خوشتون بياد
http://www.senatorha.com/up/uploads/1386146504371.jpg
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو
http://www.senatorha.com/up/uploads/1386260209831.jpg
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرك می كنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندكی سكوت... http://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
جاودانگی عشقhttp://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
به آتش نگاهش
اعتماد نکن !
لمس نکن !
به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند،
به سرزمینی بی رنگ !
بی بو و ساکت
آری،
بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو !
اگر خواستار جاودانگی عشقی
شعر ابله
سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه
چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی
زهره گوید که شعور همه آفاقی تو
مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی
در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را
چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی
راز در دیده نهان داری و باز از پی راز
کشتی دیده به طوفان خطر میرانی
مست از هندسه ی روشن خویشی مستی
پشت در آینه در آینه سرگردانی
بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور
هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانی
لب به اسرار فروبند و میندیش به راز
ور نه از قافله مور و ملخ درمانی
http://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
شاعری که اندره مالرو بود
آزاد، جسور، شاد
آن سان که کودکی یتیم در اولین روز مرگ پدرش
گل باران بوسه و سلام و دلداری میشود!
در اولین دیدار
با کلام تو این خواب ها را تعبیر شده خواهم یافت!
با گرما و خیال
یا سرما و عشق
پیش کش آن که عطرش ملکه ی همه عطرهاست
یک لبخند
دو تار مو
وسه سلام
این چنین جهان در چشمان کهنه ام تازه میشود
در نور باران گور ساده ام
پروانه
این همه نفی
درد جان فرسای دگردیسی جهان است
بر جان هنر،
تا از کرم کور بی دست و پا
پروانه ای بسازد
هزار رنگ!
شاعری که اندره مالرو بود
آزاد، جسور، شاد
آن سان که کودکی یتیم در اولین روز مرگ پدرش
گل باران بوسه و سلام و دلداری میشود!
در اولین دیدار
با کلام تو این خواب ها را تعبیر شده خواهم یافت!
با گرما و خیال
یا سرما و عشق
پیش کش آن که عطرش ملکه ی همه عطرهاست
یک لبخند
دو تار مو
وسه سلام
این چنین جهان در چشمان کهنه ام تازه میشود
در نور باران گور ساده ام
http://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
پروانه
این همه نفی
درد جان فرسای دگردیسی جهان است
بر جان هنر،
تا از کرم کور بی دست و پا
پروانه ای بسازد
هزار رنگ!
http://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
میآید ها
شب و روزت همه بیدار
که آید شاید،
کور شد دیده بر این
کوره ره شاید ها.
شاید ای دل
که مسیحا نفست
آمد و رفت،
باختی هستی خود
بر سر میآید ها
http://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
لعنت
بر گردن عشق ساده ام
که انگشترش نخی ست،
گلوبند زمردین شعر مرا
باور نمیکند کسی ...
لعنت به شعر و من!
http://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
فیلانه
وقتی ما آمدیم
اتفاق، اتفاق افتاده بود!
حال
هرکس
به سلیقه خود چیزی میگوید
و در تاریکی گم میشود.
http://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
بازی
ما تماشا چیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر امدیم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس میزنیم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم ...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است.
http://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
من و پروانه
پا برهنه با قافله به نا معلوم میروم
با پاهای کودکی ام!
عطر پریکه ها
مسحور سایه ی کوه
که میبرد با خود رنگ و نور را!
پولک پای مرغ
کفش نو
کیف نو
جهان هراسناک و کهنه
و
آه سوزناک سگ!
سال های سال است که به دنبال تو میدوم
پروانه زرد،
وتو از شاخه ی روز به شاخه ی شب میپری
و همچنان..
شبنم
به شبنمیمیماند آدمی
و عمر چهل روایتش،
به لحظه رویت نور
بر سطح سبز برگی
میلغزد و بر زمین میچکد....
تا باری دیگر
و کی؟
و چگونه؟
و کجا؟
http://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
چنین میاندیشم
ایستاده و آرام
به سمت آینه میخزم
با اظطراب دلهره آور تعویض چشم ها
وتازه میشود دل
از تماشای دو مروارید درخشان
بر کیسه پاره پوره ی صورتم.
جهان پر از لبخند و پروانه سفید بود!!!!!!
کدام بود؟
این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم؟
http://www.beytoote.com/images/stories/fun/a2.gif
باد ما را با خود برد
باد
پرده ها را آرام تکان میدهد
و ما
بچه های خوش باور
لب ریز از اضطراب و امید!
زوایای نیمه روشن را به هم نشان میدهیم
سیاهخب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامهواسه همینه که از بوق سگ تا دین روزاین کله پوکو میگیرم بالاو از بی سیگاری میزنم زیر آوازو اینقدر میخونمتا این گلوی وا مونده وا بمونه....تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبیکه عمو بارون رو طاقشعشق سیاه خیالی منو ضرب گرفتهشام که نیسخب زحمت خوردنشم ندارمدر عوضچشم من و پوتینای مچاله و پیریه کهرفیق پرسه های بابام بودنبعدشم واسه اینکه قلبم نترکهچشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمهگریه که دیگه عار نیستخواب که دیگه کار نیستتا مجبور بشی از کله سحریا مفت بگی و یا مفت بشنفی وآخر سر اینقدر سر بسرت بذارن کهسر بذاری به خیابوناهی هیدل بده تا پته دلمو واست رو کنممیدونی؟همیشه این دلم به اون دلم میگهدکیتو این دنیای هیشکی به هیشکیاین یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیرهورنه خلاصیخلاص!اگه این نبود ...حالیت میکردم کهکوهها رو چه طوری جابجا میکنناستکانها رو چه جوری می سازنسرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جانمن یاد گرفتمچه جوری شبااز رویاهام یک خدا بسازم و...دعاش کنم کهعظمتتو جلالامشب هم گذشت و کسی ما رو نکشتبعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرمبه صدای فلوت یدی کورهکه هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بورهمنم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببرهتو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونهبشنو.....هی لیلی سیاهاینقدر برام عشوه نیاتو کوچه...تو گذر...
تو سر تا سر این شهر هرجا بری همراتم
سگ و سوتک میدونهکشته عشوه هاتم
حسین پناهی از زبان خودش
در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوش حال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم.فارغ از قضاوتهای آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم آن روزها ملیونها مشغله ی دل گرم کننده در پس انداز ذهن داشتم از هیات گلها گرفته تا مهندسی سگها از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای باران ها و ابرها از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولیهای شیرین ساعات بیداریم بودند به سماجت گاوها برای معاش زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدر چین سیر می شدم.گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی ها حواس توقعم را بالا برد توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانی ام بود مشکلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم کرد که به خاطر پاها و کفشهایم به باران با همه عظمتش بد بین شوم و حقظ کردن فرمول مساحت ها اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد هر چه بزرگتر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار داد های اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم.
این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند تلاش می کنم با کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه هم نوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفشهایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای گذران سالم و ساده خود را در بحرانهای دروغ و دزدی دیوانه کنیم. چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بد بینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند.
ما در هیات پروانه هستی با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سر انجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نا مربوط را زیر و رو می کنیم به نظر می رسد انسان آسانسور چی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد البته به نظر می رسد تا نظر شما چه باشد؟؟؟؟؟
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
«حسین پناهی»
واقعا ديد خاصي به زندگي و دنيايه اطرافش داشت
روحش شاد
من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
حسين پناهي
با اون دو تا چشم سیات چی دیدی که این دنیا رو ول نمی کنی
حالا تا می تونی دنبال جیر جیرکا بدو
هی بال شاپرکو بکش که کجا میری
دنبال معنای سکوت باش
هی سرتو بکن تو زمین و به دونه بگو اون پایین چه خبر ؟؟؟
بابا چی می خوای دیگه
معنای سکوت
مهمان بی دردسر مردگان
نژاد آرمادیلوی وجودت .....
رها کن دنیای بی دینی را حسین
که کفرش تویی و کافرش من ...
تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان
انتظار همه را نیز به آخر برسان
همه پروردهی مهرند و من آزردهی قهر
خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان
لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد
به جگرسوختگان داغ برابر برسان
مَردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان
مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند
مژدهی وصل برادر به برادر برسان
خدا پرسید میخوری یا میبری؟
و من گرسنه پاسخ دادم میخورم !
چه میدانستم لذت ها را می برند، حسرتها را می خورند ... ؟
حسين پناهي
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرك می كنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندكی سكوت...
حسين پناهي
این همه نفی
درد جان فرسای دگردیسی جهان است
بر جان هنر،
تا از کرم کور بی دست و پا
پروانه ای بسازد
هزار رنگ!
حسين پناهي
من « حسین »ام
« پناهی »ام
خودمو میبینم
خودمو میشنفم
خودمو فكر میكنم
تا هستم، جهان ارثیهی بابامه
سلاماش، همهی عشقاش
همهی درداش
تنهاییاش
وقتیم نبودم
مال شما!
من نمیگم اطرافم آدمای زیادی باشن.....همونایی که هستن آدم باشن کافیه
چشمان تو گل آفتابگردانند
به هر كجا نگاه كني
خدا آنجاست . . .
علیپور امضای مردمو جعل نکن!!!:icon_pf2 (27):
اخه خیلی قشنگ اگر درکش کنی میفهمی چرا گذاشتم اینجا :icon_pf2 (85):
راس ميگه محمد چرا امضاء مردمو جعل ميكنيicon_biggrin
اين كه شوخي بود اين امضا و نوشته هاي مرحوم پناهي هميشه آدمو به فكر وا ميداره
خيلي وقتا از خيلي شعرا خوشمون مياد منكر هنر شاعرا نيستم ولي اينكه فقط خوشمون مياد هيچ وقت بهشون فك نميكنيم چون آدمو به فكر وا نميدارن
ولي شعرايه مرحوم پناهي هميشه باعث فكرن
روحش شاد
بله امضاتون زیباست و پر از مفهوم و امید به خدا و تلاش برای رسیدن به خدا
درواقعا این شعر این مفهوم داره اونم اینه که در هر حال یاد خدا باشیم و غافل از خدا نباشیم
مرحوم حسین پناهی یاد خدا رو می خواهد توی دلهایی ما زنده کنه و این زیباست
زیرا یادخدا دلهایی مارو ارام می کنه و موجب میشه از چیزی به غیر خودش نترسیم
من تفسیر زیادی دارم تا همین قدر بسه
ممنونم توجه کردین
مدیر بخش ادبیات و شعر
!ALIPOUR!:icon_pf2 (56):
در انتهای هر سفر
در آینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟
زنده یاد حسین پناهی
به مادرم گفتم مرا با چیزی عوض کن
چیزی ارزشمند!
چیزی گران!
سوزنی شکسته تا بتوانی با آن خار پایت را درآوری . . . .
زنده یاد حسین پناهی
آلزایمر
پیر مرد همسایه ما
فقط آلزایمر داشت
دیروز
بی خودی شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
که
از خواب بیدار شود!
حسین پناهی
به ساعت نگاه می كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان
وسايه های كشدار شبگردانه خميده
و خاكستری گسترده بر حاشيه ها
و صدای هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم چون كودكی ام
و خوشحال كه هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آری!
از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سالهاست كه مرده ام
حسین پناهی
برای کسانی که دندان درد دارند حافظ نخوانید
آن ها به راحتی خواهند گفت خفه!
او چه می داند من چه می کشم
و او یعنی حافظ
او با تاج زرینش زیر دوش می رفت
پس تکلیف این همه نکبت چه خواهد شد؟
شعر حافظ را در مجهزترین ماشین لباسشویی شست و شو داده اند
به بی شعوری تحقیرمان نکنید!
زنده یاد حسین پناهی
با قطار بیا جنوب و
آن جا پیاده شو !
هر کجا بابونهیی دیدی بو کن
من اون جام !
حسین پناهی
من و نازی
سرم درد می کنه
سرم باد کرده
داره می ترکه
کاش سوزن داشتم
می ترکوندمش
تا هر چی توشه بیاد بیرون
تا بدونی که چقدر خستگی خوبه وقتی بشنوی از یه دختر مو طلایی خسته نباشی عمو
تا بدونی چقدر خوبه وقتی لباس کهنتو با دست جلو دیگران بتکونی و بگی بور نیست خاکی شده
وای دلم برای گرمای شکم مادرم تنگ شده
کاش بشه برگشت و همون تو موند و مثل یه فضا نورد فقط توی خلا خوبیش زندگی کرد
دلم برای کلاغ سر تیر می سوزه که هی همه بهش سنگ میزنن تا بره و شومی نیاد
دلم یه جای کفش تو گل خوابیده می خواد تا از زمین بکنمش و بردارم و قابش کنم
دلم برای خیلی نداشتنها تنگ شده
خیلی خیلی
دلم برای چرت نوشتن تنگ شده
دلم برای چرند خوندن تنگ شده
کلم باد کرده
دلم برای ترکیدن تنگ شده
جاری بشم تو هوا
مثل مولکول اکسیژن
خل شدم
کلم باد داره
کاش کسی بیادو سوزنش بزنه
حسين پناهي
1 post mofid age to in anjoman dide basham
hamin post
pari khanom
vaghean azattttttttttt
mamnonaaaaaaaaaaaaaaaam:icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (10)::icon_pf2 (10)::icon_pf2 (10)::icon_pf2 (10)::icon_pf2 (10)::icon_pf2 (10):
یادگار
آفتاب آمد دو چشمم باز شد
باز تکرار همان تکراره ها
چند و چون و کی کجا آغاز شد
پرسش صدباره ی صدباره ها
دیدگانم پر ولی دستم تهی
من نمی دانم کجایم کیستم
آتش حیرت به جانم ریختی
من خلیل آزمونت نیستم
مرگ شرط اولین شمع بود
از برم افسانه ی پروانه را
بر ملا شد راه می خانه دریغ
از چه می بندی در می خانه را
تا بسازم شیشه ی چشمان خود را آینه
خون دل را جیوه کردم سالها
حالیا از دشت رنگ گل درا
زلف خود را شانه زن در چشم ما
ما امین راز هایت بوده ایم
پای کوب ساز هایت بوده ایم
محو در جاه و جلالت دست در دست رطیل
جان خرید ناز ناز نازهایت بوده ایم
هیچ کس قادر به دیدارت نبود
گرچه ذات هر وجودی بوده ای
خوشه زاران یادبود زلف تو
قبله گاه هر سجودی بوده ای
ای یگانه این قلم تب دار تو
تا سحر می خواند و بیدار تو
گوشه ی چشمی ، نگاهی ، وعده ای
تشنه ی یک لخظه ی دیدار تو
شاه بیت شعر مرموز حیات
قصه ی صد داستان بی بدیل عشق بود
چشم انسان ، گیس بید و ناز گل
یک دلیل از صد دلیل عشق بود
هیچ کس در این جهان نامی نداشت
عاشقان بهر نشان نامیدشان
عشق این افسون جاوید ، این شگفت
کرد تا عمر کلام جاویدشان
بار ها از خویش می پرسم که مقصودت چه بود
درک مرگ از مرگ کاری ساده نیست
رنج ما و آن امانت قتل و هابیل و بهشت
چاره ای کن ای معما چاره ای در چاره نیست
روز ها رفتند و رفتیم و گذشت
آه آری زندگی افسانه بود
خاطری از خاطراتی مانده جا
تار مویی در کنار شانه بود
یادگارم چند حرفی روی سنگ
باد و باران و زمان و هاله ای
سبزه میروید به روی خاک من
میچرد بابونه را بزغاله ای...
حسين پناهي