شب رسید و باز ستاره
میگه تنهایی دوباره
رو حریر خلوت تو
هیچکسی پا نمیزاره
مث سایه رو تن شب
پرسه می زنم به هر جا
میام اونجا که تو باشی
اگه حتی ته دریا
خیلی وقته پر کشیدی
از حصار غربت من
بی کسی و هجرت تو
شده انگار قسمت من
نمایش نسخه قابل چاپ
شب رسید و باز ستاره
میگه تنهایی دوباره
رو حریر خلوت تو
هیچکسی پا نمیزاره
مث سایه رو تن شب
پرسه می زنم به هر جا
میام اونجا که تو باشی
اگه حتی ته دریا
خیلی وقته پر کشیدی
از حصار غربت من
بی کسی و هجرت تو
شده انگار قسمت من
خواهم رفت ، نخواهم ماند .
خواهم رفت از خلوت تو
و تو را از خلوت خود
برون خواهم راند.
خواهم رفت ، خواهی رفت .
بی آنکه هیچ نام و نشانی
از خود به جای بگذاری ،
بی آنکه هیچ نام و نشانی
از خود به جای بگذارم
خواهم رفت ، نخواهم ماند .
خواهم رفت از خلوت تو
و تو را از خلوت خود
برون خواهم راند.
خواهم رفت ، خواهی رفت .
بی آنکه هیچ نام و نشانی
از خود به جای بگذاری ،
بی آنکه هیچ نام و نشانی
از خود به جای بگذارم
تو را به جان خورشید
در من طلوع کن !
دیریست
جز ابر
که خورشید را می پوشاند
و جز شب
که روز را می دزدد
کسی مهمان دلم نیست .. !!
ای دل ساده بکش درد که حقت این است
از زمانه بشنو دل سرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانه بجز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت این است
گاه دلتنگ می شوم
دلتنگتر از همه ی دلتنگی ها گوشه ای میشینم و حسرت ها را می شمارم
و باختن ها را و...و صدای شکستن ها را و وجدانم را محاکمه می کنم.....
من کدام قلب را شکستم وکدام امید را ناامید کردم
و کدام احساس را له کردم و کدام خواهش را نشنیدم و.....
و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم؟؟؟؟
من همانم که همیشه خندان است!
در غم و شادی !
شنیده ام که می گویند:
آنکس که مي گريد
يک غم دارد
آنکس که ميخنـدد
هزار و يک غم
می خواهم بگریم که بگویند:
یک غم داشت!
آن هزارتای دیگری فقط مالِ من است
تنها ترین ستاره ی شب های بی ستاره ام
چه شبهایی که در آسمان تاریک شب سوسو زده ام
بلکه فریاد رسی یابم
مدتهاست که به انتظار نشسته ام بلکه رهگذری
روی به آسمان کند و مرا دریابد
چه روزهایی درتنهایی خویش چشم انتظار غروب خورشیدمانده ام
تا شب فرا رسد
آری
من همان ستاره ام
که تا ابد تنها خواهد ماند
من رسم محبت را آموخته ام ولی محبت ندیده ام
این ستاره تا ابد تنها خواهد ماند........
من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.
وشب مثل همیشه سیاه بود ..
من نمیدانم چراتمام شب خواب رویاهای کودکانه مرا می دیدی ..
از خواب که بیدار شدی هراسان به من نوشتی که چقدر دوستتدارم ...
ومن تمام رویاهایم را به تو بخشیدم وابر به پاداش مهربانی هایت به زمین بارید .
تو چشمهایت را به آیینه بخشیدی تا من سهمم را از دریا پس بگیرم ،
می خواهم بروم دور از تمام ترانه های غمگین عاشقانه به زنی زیبا زیر چادر نمازم رویاهایم را ببخشم
و به تو که تمام پروانه ها به خاطرت خندیدند ...