روزهاست که خیابانها سکوت کرده اند
و کوچه های تاریک هم راه عبوری برایم نگذاشته اند
شهر در زیر روسری ام
پنهان شده است
و قدمهایم برای بالا رفتن از خودم دیگر توانی ندارند
خسته ام از مهربانی های همیشگی ام
از دلواپسی های بی بهانه ام
از سکوت های هر روزه ام
خسته ام
