رنگ مشکی واسه من
رنگ گریه زاریه
آخه رنگ موهاش
مشکی کلاغی بود
مخمل سیاهی بود
رنگ آشنایی بود
اما رفت و قسمت من
شب بی چراغی شد
مشکی رنگ زاری شد
نمایش نسخه قابل چاپ
رنگ مشکی واسه من
رنگ گریه زاریه
آخه رنگ موهاش
مشکی کلاغی بود
مخمل سیاهی بود
رنگ آشنایی بود
اما رفت و قسمت من
شب بی چراغی شد
مشکی رنگ زاری شد
دل مـــــن يه روز به دريــــا زد ورفت
آســــــــــــتين همت وبالا زد و رفت
يه روزي بچــــــــه شد و تنگ غروب
سنـــگ توي شيشه فردا زد و رفت
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کس که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
ر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟
آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟
میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟
تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟
اگه می دونستی قطره ی بارون
وقت دورشدن از ابرا چه حسی داشت "
اگه می دونستی یه بندر
وقت رفتن کشتیها چه تنها میشه "
اگه می دونستی درخت کاج
وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه "
اگه می دونستی که رفتنت
چه آتشی بر جانم کشید
این قدر راحت نمی گفتی : خداحافظ
دیگر بس است
ترانه دیگر بس است
و پرواز کلمات در قفسی که راه به جایی ندارد.
پنجره ها بسته اند
و نور حتی به خواب آدمها هم گریزی نمیزند.
دلم گرفته
از تمام آرزوهایی که ندارم
از عمق فاصله هایی که درکشان نمیکنم.
دستم را بگیر
دهان دختر زیبا
خالی ز دندان است
که هر شکسته دندان
بهای یک نان است
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده
دیگر
نان نیست !
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا
سیمان نیست !
و کسی فکر نکرد
که چرا
ایمان نیست !
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
به غیر از انسان
هیچ چیز
ارزان نیست..
قبل رفتنت اگر نباشی یک روز
کاری با دنیا ندارم
به تو گفتم خودمو می کشم و پر می زنم تو آسمونها
به تو گفتم یا نگفتم
حالا من موندم و تیغ و این رگ دست
حکایتم کن
برای دستهایی که مرا جستند
و برای چشمانی که مرا قطره قطره...
برای لبهایی که ترانه ام کردند
و بعد شاید مرثیه ای
حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!
مجالی نیست
تا از آستین کوتاه روز
بالا بروم
و گپی با ستاره ها بزنم
دل تنگ آدم ها
شمعی بود
که هرشب
نور می گریست!