من صفای عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
...
آه از این دل ، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا ، کس به آوازش نخواند
نمایش نسخه قابل چاپ
من صفای عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
...
آه از این دل ، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا ، کس به آوازش نخواند
دیگر در قلب من نه عشق ، نه احساس
دیگر ، در جان من ، نه شور نه فریاد
دشتم اما در او نه ناله ی مجنون
کوهم اما در او نه تیشه فرهاد
هیچ نه انگیزه ای ، که هیچم پوچم
هیچ نه اندیشه ای ، که سنگم چوبم
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر کوچه های تنگ غروبم
آن همه خورشیدها که در من میسوخت
چشمه ی اندوه شد ، از چشم ترم ریخت
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه
آه که آواری شد و بر سرم ریخت
یادمان باشد وقتی کسی را به خود وابسته کردیم،،،در برابرش مسؤلیم !!!
در برابر اشکهایش ،،،
شکستن غرورش ،،،
لحظه های شکستن در تنهایی و لحظه های بی قراریش!!!
اگر یادمان برود...
در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد!!!
و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
شب شد باز در چشمان من خواب نبود
در دل بی قرار من تاب نبود
خوش خیالم به دامان یار اشک ریخت
یارم بگو دامانت سراب نبود
من که در شب جز تاریکی ندیدم
انگار که بدون یار مهتاب نبود
به هوایش سر به میخانه زدم
بستند در را که شراب ناب نبود
ای کاش که مست می عشق میشد یار
صد حیف که در باده او جز آب نبود
سراغ یار پرسیدم درویشی را
گفتم :" یار جز گوشه محراب نبود"
محراب ! خاطره ها رخم گم کردند
دروغین درویش گرچه نایاب نبود
عشق را تا آخر عمر دنبال کردم
لیک رسم عاشقی من باب نبود
از این بیراهه تردید،
ازاین بن بست میترسم
من از حسی که بین ما،
هنوزم هست میترسم
ته این راه روشن نیست
منم مثل تو میــدونـــم
نگو باید برید از عشق
نه می تونی نه می تونم
نه می تونیم برگردیم
نه ردشیم از تو این بن بست
منم میدونم این احساس
نباید باشه اما هست
دارم میترسم از خوابی
که شاید هردومون دیدیم
از اینکه هردومون باهم
خلاف کعبه چرخیدیم
آه چطوری در انتهای این سفردر گرمای شب استراحت میکنم
قلبم درد میگیرد، نمیدانم چرا
به یک دوست نیاز دارم
به دستان مهربانی که مرا در آغوش بگیرد
امشب به آن دستان مهربان نیاز دارم
آنها را بر شانه هایم میگذاری؟
آنها را بر روی چشمانم میگذاری؟
و به دستانی مهربان که مرا به سوی بهشت ببرد
و وقتی به پایان میرسد
به دستانی مهربان نیاز دارم که مرا درشب در آغوش بگیرد
مرا با لبان نرمت نوازش کن
تمام عشقم را به تو خواهم داد
زیر نور ماه به قلبت می رسم
حال کجایی؟ حال کجایی؟
از سایه ها بیرون بیا
حال کجایی؟
حال به تو نیاز دارم
میدانی که همیشه نمیتوانم محکم باشم
و نیاز دارم به دستان مهربانی که مرا در آغوش بگیرد
من تنها صدایی هستم که در سر و صداهای یک شهر
آیا این بار میتوانی مرا بشنوی؟
احساس میکنم که طوفانم قوی و قوی تر میشود
و امشب نوری در این صحرا روشن میشود
به دستانی مهربان نیاز دارم
آن دستان مهربانت را به من بده!
آنها را به شانه هایم بگذار
و با دستان مهربانت مرا به سوی بهشت ببر
و وقتی به پایان میرسد
به دستانی مهربان نیاز دارم که مرا در شب در آغوش بگیرد عزیزم
دستان مهربان من نیز در طول شب تو را در آغوش خواهد گرفت
به دستان مهربانت نیاز دارم
تو دستان مهربانی داری
به آن دستان مهربان نیاز دارم
من از اینکه تو خوشبختی نه آرومم نه دلگیرمیه جوری زخم خوردم که نه میمونم نه میمیرم
تمام آرزوم این بود یه رؤیایی که شد دردم
یه بارم نوبت ما شد ببین چی آرزو کردم
یه عمره با خودم میگم خدارو شکر خوشبخته
خدارو شکر خوشبختی چقدر این گفتنش سخته
نه اینکه تو نمیدونی ولی این درد بی رحمه
یه چیزایی رو تو دنیا فقط یک مرد میفهمه
تمام روز میخندم تمام شب یکی دیگم
من از خالم به این مردم دروغهای بدی میگم
یه عمره با خودم میگم خدارو شکر خوشبخته
خدارو شکر خوشبختی چقدر این گفتنش سخته
هوس کردم بازم امشب زیر بارون تو خیابونبه یادت اشک بریزم ... طبق معمول همیشه!!!آخه وقتی بارن میاد رو صورت یه عاشق مثل منحتی فرق اشک و بارون دیگه معلوم نمیشه
امشب چشای من مثل ابر های بهارهنخند به حال من که حالم گریه داره!!!چرا گریه م نمی تونه رو تو تأثیری بذاره؟؟؟آره بخند بخند که حالم خنده دارهآره بخند بخند که حالم خنده دارهآره بخند بخند که حالم خنده داره
این عشق یکطرفه من رو کشونده تو خیابون هانمیخوام توی این خلوت کسی دور و برم باشه نه پلک هام روی هم میرن... نه دست برمیدارم از گریه...نه میخوام بند بیاد بارون... نه چتری رو سرم باشه...
امشب چشای من مثل ابر های بهارهنخند به حال من که حالم گریه داره!!!چرا گریه م نمی تونه رو تو تأثیری بذاره؟؟؟آره بخند بخند که حالم خنده دارهآره بخند بخند که حالم خنده داره
رفتن بد هم نیست
وقتی نه بهانه ای برای ماندنت
و نه خاطره ای برای مرور داری
رفتن جرئت می خواهد
از میان ستارگانی که جوری وارونه به درخت ها نگاه می کنند
که دود از مخ کنده ها بلند می شود
یک روز شبیه شهابی پیر
نعره کشان از آسمان دل خواهم کند
به خانه ات دعوتم کرده ای که چی؟
حالا که دلتنگی ام آنقدر بزرگ شده است
که از در تو نمی رود؟!
نه عشق من این رسمش نبودپنجره خانه ات را
روی ترانه های ماه و من کوک کنی و سفره بوسه هایت را
بر لبان کس دیگری پهن!
ببخش که نان و نمکم را نچشیده
عاشقانه هایم را از این گوش گرفتی و به آن گوش ندادی.