گر تواني اي صبا بگذر شبي در كوي او
ور دلت خواهد ببر از ما پيامي سوي او
گر دلم را بيني آنجا گو حرامت باد وصل
من چنين محروم و تو پيوسته همزانوي او
نمایش نسخه قابل چاپ
گر تواني اي صبا بگذر شبي در كوي او
ور دلت خواهد ببر از ما پيامي سوي او
گر دلم را بيني آنجا گو حرامت باد وصل
من چنين محروم و تو پيوسته همزانوي او
وقتی دلت با من نیست ، بودنت هیچ مشکلی را حل نمی کند
حرم نفسهایت
مرا به دنیای دیوانگان راهی می کند
پادشاهی کن
تو پادشاه قصر دلم باش
و من بانوی قلمرو قلبت
گل را دوست دارم
چون رنگ خون است
خون را دوست دارم
زیرا در رگ جاری است
رگ را دوست دارم
چون به قلب راه دارد
قلب را دوست دارم
برای اینکه جایگاه توست
هر کسی سزاوار ارزشمند شدن و معشوق دیگران بودن است
و من سرافرازم که عاشق تو شدم
تو این دنیا تو این عالم / میون این همه آدم
ببین من دل به کی دادم / به اون کس که نمیخوادم
دلم شیشه دلش سنگه / واسه سنگه دلم تنگه
میگن کلاغها خبرچینند ، پس چرا خبر دلتنگی منو به تو نمیدن ؟
لعنت به تمام کسانی که تو نیستند ولی عطر تو را می زنند
دیونه
وحشی
سنگدل
ترسو
تیمارستانی
دورو
ابله
روانی
معتاد
حالا کلمه اول هر حرف رو کنار هم بزاری چی میشه؟