این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
نمایش نسخه قابل چاپ
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
حالا که آمده ای
هی بر نگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن
گنجشک های آن شهر دور دست هم
برای خود فکری می کنند !
***
حالا که آمده ای
هی دست و دلم را نلرزان
هی دلواپسم نکن
اگر نمی مانی
بیابان های بی باران
منتظرم هستند !!!
***
حالا که آمده ای
همین پرنده بی طاقت
که تو را گم کرده بود
با خیال راحت
دلش را بر می دارد و
به جانب جنگل های دور می رود
***
حالا که آمده ای
تازه می فهمم
احساس آن دهقان پیر و
مزه ی دعای باران را
***
حالا که آمده ای
خدا هم خوشحال است
دیگر وقتش را نمی گیرم
***
حالا که آمده ای
نمی خوابم
وقتی منتظر کسی نیستی
چه قدر بیداری بهتر است !
***
حالا که آمده ای
از گاوها بگو
فلسفه اش چیست
آن همه مهربانی و
این شاخی که بر سر دارند !!!
***
حالا که آمده ای
به همان زنبوری می اندیشم
که نیشت زد و تو خندیدی
چه درد قشنگی دارد این مهربانی !
***
حالا که آمده ای
برایت نه گردنبند می خرم
نه دستبند
تو هیچ گاه قفس ها را
دوست نداشته ای
***
حالا که آمده ای
پیشاپیشِ همه باران ها به دیدارت می آیم
خودت به من آموخته ای
برای دیدن دریا
دلی و
دیگر هیچ !!!
***
حالا که آمدهای
همه برمیخیزند
همه سلام میکنند
همه میخندند
حالا که آمدهای
مگر چه خبر شده است؟!
***
حالا که آمدهای
حافظ درست گفته است
یوسف گمگشتهی من
***
حالا که آمدهای
همهی کلیدها و همهی کلمات را جا میگذاریم و
به کوهستانهای بیکلید و بیکلمه برمیگردیم !
***
حالا که آمدهای
از من میپرسی
این عصا و این عینک چیست
من از سالهای بی باران با تو چیزی نمیگویم !
***
حالا که آمدهای
دوباره این سؤال را از هم میپرسیم
مگر ما برای ماهیها چهکار کردهایم
که این همه قلاب میاندازیم
در آب !
***
حالا که آمده ای
چترت را ببند
در ایوان این خانه
جز مهربانی نمی بارد
***
حالا که آمده ای
من هم همین را می گویم
میان من و تو فاصله ای نیست
میان من و تو تنها پرنده ای ست
که دو آشیانه دارد
***
حالا که آمده ای
کنارم بنشین
بخند
دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست
***
حالا که آمدهای
همین یک کلمه کافی است
" آمدهای "
حالا که آمده ای
دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد
امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند
با این همه بیداری !
***
حالا که آمده ای
این همه کبوتر و این همه گنجشک
چرا به لانه هایشان بر نمی گردند
تو که جائی نرفته بودی !
***
حالا که آمده ای
گریه نکن
دیگر مشق نمی نویسی
همه ی مدادهایت رنگی است !
***
حالا که آمده ای
همین جا بنشین
و فقط از خدا بپرس
چقدر با هم بودن خوب است
***
حالا که آمدهای
" سلام "
حالا که نمیروی
" خداحافظ " ای همه شبهایی که با هم
گریه کردیم
***
حالا که آمدهای
چه لباسهای مهربانی پوشیدهاند
همهی این کلماتی که از تو میگویند !
***
حالا که آمده*ای
از این چمدان می*ترسم
این چمدان را بر می*دارم
این چمدان را
به دریاهای دور می*اندازم
***
حالا که آمده*ای
گریه نمی*کنم
این باران
از آسمان دیگری است !
***
حالا که آمده*ای
فقط به همین لحظه بیندیش
به این همه شادمانی که آمده*اند و
برای دیدنت به هم تَنِه می*زنند
***
بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن...
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن...
لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد...
دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن...
سخت دلتنگم از این پس کوچه های زندگی?می گذارم!
غم بماند یادگار از روزگار خویشتن...
بی او هم من در کنج اتاق خانه خلوت می کنم...
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن
[/center:535f4f13c3]
من و تو در روزگاری با هم بودیم که نفس ها زندگی رو از آدمها می بریدند
در دریای زندگی غرق شدن
مفهومی به سادگی لبخند یک قاصدک
مفهومی به زیبایی تو داشتند
شیرینی شراب در روزگار ما همانند بوسه ای بود که از تو ستاندم
اما هم اکنون .........
__________________
در تنهایی ام غرقم.
قصه های دیدنت را بازگو می کنم
و از نسیم شمال سلامتیت را خواستارم.
سرانجام تو را در انتهای خزان عمرم می بینم
ودر گذر لحظه ها گم می شوم،تا روزی بارانی را ببینم
روزی بارانی که خزان زندگی ام به پایان برسد.
به انتظار آن روز مینشینم[
در سوگ رفتنت می نویسم
من...
یک جنگ جو...
که بی شکست...
بازنده شد
همیشه فکر کن توی دنیای شیشه ای هستی هر وقت خواستی به کسی سنگ
پرتاب کنی بدون اول دنیای خودتو خراب می کنی!!!
تو تکرار نخواهی شد...
انتظار بیهودست، انتظار سنگی ست،
برای توازن حیات و سرنوشت ما چنین بوده است...
ببین که چگونه تقدیر خودش را بخواب خواهد زد،
تا عادت کنیم به فاصله ها...
و بدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد،
و ما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید...
افسوس که قانون سرنوشت تسلیم ما نشد،
و ما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب،
تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش حیات داشتیم،
و شوق ترنم صدایمان لبریز شاعرانه بود برای دوباره بودن...
اما تو تکرار نخواهی شد...
زیرا تو برای ابدیت آمده بودی،
از عبورهای رنگی،
برای معنا شدن در خویش ناب،
و بی همتا ماندی،
و خواهی ماند!