اگــر مي دانستي دل تـرکــ خورده ي مـن
بــا يــاد چشمــــان بــــاراني ات شکسته تـــــر مي شود
هيچ گـــاه به مــــن پشتــ نمي کرديــ
نمایش نسخه قابل چاپ
اگــر مي دانستي دل تـرکــ خورده ي مـن
بــا يــاد چشمــــان بــــاراني ات شکسته تـــــر مي شود
هيچ گـــاه به مــــن پشتــ نمي کرديــ
پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
پنجره ای نشانم دهيد.
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنايی خورشيد را از ياد برده ام
آسمان پر ستاره را نيز.
پنجره ای نشانم دهيد.
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند
از لبانم بشنو :
(( زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست.))
می خواهم
تمام احساسات کهنه ام را
بفروشم!
بفروشم به دوره گرد توی خیابان!
و به جایش
نمک بگیرم...
برای زخمهایی
که تو باقی گذاشتی..
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ،ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی وعشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی وهر چه بود گذشت
شبی به عمر گرم خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت
گشود بس گره آن شب ز کار بسته ما
صبا چو از بر آن زلف مشکبو گذشت
غمین مباش و میندیش از این سفر که تو را
اگر چه بر دل نازک نمی فزود گذشت
http://www.senatorha.com/forum/image.../2012/01/1.gif
http://www.senatorha.com/forum/image.../2012/01/1.gif
دیدی دلم شکست
دیدی چه بی صدادلپرارزوی من
از دست کودکی که ندانست قدر ان
افتادبرزمین
دیدی دلم شکست؟
http://1.vped.comeze.com/images/f1f29888cabf.jpg
کنار آشيان تو آشيانه مي کنم
فضاي آشيانه را پر از ترانه مي کنم
کسي سوال مي کند بخاطر چه زنده اي؟
و من براي زندگي تو را بهانه مي کنم ...
دلم شکست
عیبی ندارد شکستنی است دیگر، می شکند
اصلا فدای سرت
قضا و بلا بود
از سرت دور شد
اشکم بی امان می ریزد
مهم نیست
آب روشنی است
خانه ات تا ابد روشن
اي كاش حوالي دل تو هم...
"باراني" بياید...
زميني تر شود...
بوي خاكي بلند شود
شايد كمي
"عاشقم" ميشدي...
باران به كنار....
لامصب اين روزها "پاييزست"...
شبی غمگین شبی بارونی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستیم بود و ندونست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد....
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد,
نمیدانم نداشتن ات سخت است
یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد.
این روزها زیادی ساکت شده ام
حرفهایم نمی دانم چرا به جای گلو ؛
از چشمهایم بیرون می آیند ...
ديگر نخواهم گفت من و تنهايي
ديگر نخواهم نوشت من تنها هستم
ديگر از فاصله ها دلگير نخواهم شد
ديگر بدون تو بغض نخواهم كرد
چرا كه ديگر در اين دنيا زندگي نخواهم كرد
چیزایی که من یاد گرفتم ...آموخته ام که سکوت تنها درسیه که ما نمی تونیم یادبگیریم . آموخته ام که به خودم احترام بذارم .آموخته ام که این ترس از مشکلاتاست که انسان را می کشد نه خود آن .آموخته ام که حفظ کردن دشوار تر از پیدا کردنه .آموخته ام که آزاد باشم . آموخته ام که نگذارم عصبانیت بر من چیره شود .آموخته ام که نمی توان یک باره همه چیز را تغییر داد .آموخته ام که خونسرد باقی بمانم .آموخته ام که یک طرفه به قاضی نروم .آموخته ام که آرامش یه نعمت خیلی بزرگه اگر قدر اون را بدونیم .آموخته ام که بهترین کلاس درس دنیا زیر پای پیر ترین فرد دنیا است .آموخته ام که پول شخصیت نمیاره .آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک نیستم دعا کنمآموخته ام که مهربان بودن خیلی مهمتر از درست بودنه .آموخته ام که گاهی تمام چیز هایی که یک شخص می خواهد فقطدر دستی است برای گرفتن دست او و قلبی واسه فهمیدنش .آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیزباعث شد که من به این بیندیشم که می تونم همه چیز را دریک روز به دست بیارم."
من از یک شکست عاشقانه می آیم. بگذار همه برای این اعتراف تلخسرزنشم کنند.سرزنش هایشان را خواهم پذیرفت به بهانه تولد حقایقغم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند .شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانه پنهان شدن.آری من شکست خویش را از بلندای بلندترین قله ها و با صدایی هر چهمحزون تر به محزونی آواز نی لبک چوپان پهن دشت بی انتهای تنهاییفریاد خواهم زد.میگویند از طلوع صبح بنویس و نیز از آفتاب. ومن چگونه از خورشیدبنویسم زمانی که باران غم هجران تو پی در پی بر پنجره چشمانممیزند .پس از آن روز جدایی و فراق به دل بیقرارو بیچاره ی خود گفتم که بایدنفش شکستی تلخ و تیره را در خاطرات سپید خود با رنجی تیره ترآذین کند.آه ای مریم من ، ای مریم شبهای تارم ، ای تمامت هم خوبی و ایوجودت همه یاس ، بی تو همچون فاخته ای در زمستانی سرد،بنشسته بر شاخه درختی فرد چشم به راه آشنایی از دیارغریبستانم.:icon_pf2 (13):
http://www.senatorha.com/forum/image.../2012/01/6.gif[/IMG]http://www.senatorha.com/forum/image.../2012/01/6.gif[/IMG]تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت !!http://www.senatorha.com/forum/image.../2012/01/6.gif[/IMG]http://www.senatorha.com/forum/image.../2012/01/6.gif[/IMG]من باختــــــــــــــــــــم ... من پذيرفتم شكست خويش را پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد راامروز فهمیدم که زندگی خراب است آروز سراب است امروز فهمیدم که گل ها هم می توانند سنگدل باشند وشمع ها هم می توانند بال و پر پروانه ها را در خود بسوزانند اره همه میتونند اینطوری باشن حتی عزیز ترین ...........!دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست ، اسراف در محبت است . اگر میخواهی همیشه آرام باشی ، دلگیریهایت را روی ماسه و شادیهای خود را بر روی سنگ مرمر بنویس . اگر کسی را دوست داری که او تو را دوست ندارد ، سعی نکن از او متنفر شوی، بلکه سعی کن او را فراموش کنی
حالا دیگه تو غربتش ستاره سر نمیزنهتو لحظههای بیکسیش پرنده پر نمیزنهبا کوله بار خستگی ، تو جادههای خاطرهمسافر خسته من ، یه عمره که مسافره
حالا دیگه تو غربتش ستاره سر نمیزنهتو لحظههای بیکسیش پرنده پر نمیزنهبا کوله بار خستگی ، تو جادههای خاطرهمسافر خسته من ، یه عمره که مسافره
کاش می شد خالی از تشویش بود
برگ سبزی تحفه ی درویش بود
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می آمد کنارش می نشست
کاش با هر دل , دلی پیوند داشت
هر نگاهی یک سبد لبخند داشت
کاش لبخندها پایان نداشت
سفره ها تشویش آب ونان نداشت
کاش می شد ناز را دزدید و برد
بوسه رابا غنچه هایش چید و برد
کاش دیواری میان ما نبود
بلکه می شد آن طرف تر را سرود
کاش من هم یک قناری می شدم
درتب آواز جاری می شدم
آی مردم من غریبستانی ام
امتداد لحظه ای بارانیم
شهر من آن سو تر از پروازهاست
در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می دهد
هرکه می آید به او گل می دهد
دشتهای سبز , وسعتهای ناب
نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب
باز این اطراف حالم را گرفت
لحظه ی پرواز بالم را گرفت
می روم آن سو تو را پیدا کنم
در دل آینه جایی باز کنم .
نمي بخشمت....بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي....بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .....نمي بخشمت .....بخاطر دلي كه برايم شكستي .....بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي.....نمي بخشمت .....بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي....و مي بخشمتبخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي
دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز آن نمی گیرد.
ادعای خدا پرستیمان دنیا راسیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم.
غرورمان را بیش از ایمان باور داریم.
حتی بیش از عشق
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برایکسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد وگیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب میبخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواندهوس کوچ به سرم زده.
شاید هم هجرت.
نمی دانم.
ز این بی دلی ها خسته شدم.
دستانم رابه دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان.
دیوانگی هم عالمی دارد
آرزویم این استآرزويم اين است ؛ نتراود اشك در چشم تو هرگز ؛
مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛
وبه اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد . . .
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛
كه دلت مي خواهد
درميان من وتو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش را داري
دست هاي تو توانايي آن را دارد
که مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شورعشق ومستي
و تو چون مصرع شعري زيبا ،
سطر برجسته اي از زندگي من هستيhttp://www.senatorha.com/forum/image.../2012/01/7.gifای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسندhttp://www.senatorha.com/forum/image.../2012/01/7.gif
تقدیم برای پری قصه ها
باشد که همدلی و همدردی مرا پذیرا باشد:
ایکاشآشنایی ها نبود
دلبستگی ها نبود
تاریکی شب ،همیشه مهمان خانه ای نبود
آمدنی درکار نبود
ایکاش و هزاران ایکاش
گرهی بسته میان نگاه منو تو نبود
دستی به تمنای نوازش محتاج نبود
کلیدی برای گشودن قفل دل ها نبود
مهری بین شمع و پروانه نبود
ایکاش و هزاران کاشhttp://www.senatorha.com/forum/image.../2012/01/7.gifای خدا کاری کن تا تموم عاشقای دنیا به عشقشون برسند
بوسه بارانم کن امشب...
برای دلم سنگ تمام بگذار!
تنهایی را از آغوشم جدا کن
و دستانت را به دورم حلقه کن
چشمانت هم اگر لبخند همیشگی اش را نثارم کند
که دیگر معرکه است...
آرزویی نمی ماند، جز اینکه؛
امشب "یلدا" باشد...
گفتـم غـم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتـم کـه ماه من شو گفتا اگر برآید
گفـتـم ز مـهرورزان رسم وفا بیاموز
گـفـتا ز خوبرویان این کار کمـتر آید
گفـتـم کـه بر خیالت راه نظر ببندم
گفـتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتـم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گـفـتا اگر بدانی هم اوت رهـبر آید
گفـتـم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفـتا خنـک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گـفـتا تو بـندگی کن کو بنده پرور آید
گفـتـم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفـتا مـگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
حال من خوب است اما باتو بهترمیشوم
آخ خ خ تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
درلباس آبی ازمن بیشتر دل میبری
آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم
باتوحس شعر درمن بیشتر گل میکند
یاسم و باران چو میبارد معطر میشوم
میل میل توست،ولی بی تو باور کن
درهجوم بادهای تند پرپر میشوم
حلقهدخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به برراز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی استهمه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبیزنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدرزن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است
سپیده
در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید.
لب ھای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید.
در ھم دویده سایه و روشن.
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید.
ھمپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید.
خطی ز نور روی سیاھی است:
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید.
دیوار سایه ھا شده ویران.
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.
سهراب سپهری کتاب رنگ مرگ
بعد از مدتها حس می کنم دارم به اون ارامش روحی که می خواهم می رسم. حس بسیار لذت بخشی است.
مرغ معما
دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.
نیست ھم آھنگ او صدایی، رنگی.
چون من در این دیار ، تنھا. تنھاست.
گرچه درونش ھمیشه پر زھیایوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف ،
بام و در این سرای می رود از ھوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
می گذرد لحظه ھا به چشمش بیدار،
پیکر او لیک سایه - روشن رویاست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگی دور مانده: موج سرابی.
سایه اش افسرده بر درازی دیوار.
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی.
خیره نگاھش به طرح ھای خیالی.
آنچه در آن چشم ھاست نقش ھوس نیست.
دارد خاموشی اش چو با من پیوند،
چشم نھانش به راه صحبت کس نیست.
ره به درون می برد حکایت این مرغ:
آنچه نیاید به دل، خیال فریب است.
دارد با شھرھای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.
سهراب سپهری کتاب رنگ مرگ
روشن شب
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه ھای دور.
گر به گوش آید صدایی خشک:
استخوان مرده می لغزد درون گور.
دیرگاھی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصیب از نور.
خواب دربان را به راھی برد.
بی صدا آمد کسی از در،
در سیاھی آتشی افروخت .
بی خبر اما
که نگاھی در تماشا سوخت.
گرچه می دانم که چشمی راه دارد بافسون شب،
لیک می بینم ز روزن ھای خوابی خوش:
آتشی روشن درون شب.
سهراب سپهری کتاب رنگ مرگ
سراب
آفتاب است و ، بیابان چه فراخ !
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان ، دیگر
بسته ھر بانگی از این وادی رخت.
در پس پرده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود ، می بیند
آدمی ھست که می پوید راه.
تنش از خستگی افتاده ز کار.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از تشنگی اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.
ھر قدم پیش رود ، پای افق
چشم او بیند دریایی آب.
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب.
سهراب سپهری کتاب رنگ مرگ
رو به غروب
ریخته سرخ غروبجابجا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
می خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود.
سایه آمیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره می گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک .
جغد بر کنگره ھا می خواند.
لاشخورھا، سنگین،
از ھوا، تک تک ، آیند فرود:
لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود.
تیرگی می آید.
دشت می گیرد آرام.
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام.
شاخه ھا پژمرده است.
سنگ ھا افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیاویخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
سهراب سپهری کتاب رنگ مرگ
غمی غمناک
شب سردی است ، و من افسرده.راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی ھست و چراغی مرده.
می کنم ، تنھا، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ھا.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ھا.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ھا ساز کند پنھانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
ھردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را ھم غم ھست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.
سهراب سپهری کتاب رنگ مرگ
در قیر شب
دیر گاھی است در این تنھایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند،
لیک پاھایم در قیر شب است.
رخنه ای نیست در این تاریکی:
در و دیوار بھم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وھمی است ز بندی رسته.
نفس آدم ھا
سر بسر افسرده است.
روزگاری است در این گوشه پژمرده ھوا
ھر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد.
می کنم ھر چه تلاش ،
او به من می خندد.
نقش ھایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح ھایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
دیر گاھی است که چون من ھمه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ھا ، پاھا در قیر شب است
سهراب سپهری کتاب مرگ رنگ
آیینه شکسته
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودمعطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندمگفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای بازاو نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه ی او تا که در آن خانه گزینداو نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دل آویز تنم را
ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم رامن خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد,
نمیدانم نداشتن ات سخت است
یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد.
ديگر نخواهم گفت من و تنهايي
ديگر نخواهم نوشت من تنها هستم
ديگر از فاصله ها دلگير نخواهم شد
ديگر بدون تو بغض نخواهم كرد
چرا كه ديگر در اين دنيا زندگي نخواهم كرد
برای تو می نویسم
برای تو که معنای باران را ازناودانها نمی پرسی و هیچگاه با کوهها قهر نمی کنی.
برای تو که پنجره را به خاطر دیدن خورشید دوست داری
و به یاسها به خاطراینکه بوی یاررا دارند احترام می گذاری .
من دررسیدن به تو ازپروانه ها بی پرواترم،پس چرا ازمن می گریزی؟؟؟
چرا برای چشمانم نامه نمی نویسی؟؟؟
چرا دلم را به خانه ات دعوت نمی کنی؟؟؟
می دانم که رودهای ملتهب جهان در پیراهن تو گم می شوند
و رؤیاهای من هرچقدر بروند به تو نخواهند رسید.
من صبح ها قبل ازاینکه آقتاب به کوچه ی ما بیاید،
آن را به پای گنجشکی مهربان می بندم تا به تو برساند.
آیا نامه هایم را می خوانی؟؟؟آیا باورت می شود که من روزی
روی موج های اقیانوسی ناآرام خانه داشتم؟؟؟