فرق است بین دوست داشتن و
داشتن دوست. دوست داشتن امری
لحظه ای است ولی داشتن دوست
استمرارلحظه های دوست داشتن است.
__________________
نمایش نسخه قابل چاپ
فرق است بین دوست داشتن و
داشتن دوست. دوست داشتن امری
لحظه ای است ولی داشتن دوست
استمرارلحظه های دوست داشتن است.
__________________
همش فکر فراری و انگار آروم نداری
باید منت بزاری و غم تو دلم بکاری
بعدش منو با دل زار هی تو بزاری سر کار
شورش و دیگه در نیار برو مارا تنها بزار
می ری برو منت نزار
اخه منو می خوای چیکار
اره تو راست میگی
از همه سر تری
از منه بی نشون
تو خیلی بهتری
اره تو بهترین
خوب قشنگ ترین
فرشته خدا
افتادی رو زمین
بسکه سنگ دل و مغروری
میگی خوبه واست دوری
چطور دلت میاد بگی
چقدر خاموش وکم نوری
مردم از این ناز وادا
بابا بهونه درنیار
قصه ما به سر رسید
برو مارا تنها بزار
می ری برووووو
دنیای وارونه اینو خوب میدونه
منه دیوونه تورو دوست دارم
آه ! نمي دانم
براستي اين تقدير من ا ست!
يا سرنوشت توست!
كه اينگونه
ديواري از جنس فاصله
بين نگاهمان
كلاممان
و بين دستهامان
جدايي افكنده ست
***
ديرگاهي ست
صداي تپش قلبت
شوق زيستن را
در من
نيفروخته
و ترنم صداي مهربانت
سرود هستي را
با من تكرار نكرده ست
ای پر از عاطفه .................در قحط محبت ..............با من
کاش می شد بگشایی................... سر صحبت با من
هیچ کس نیست ...................................که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر بزنم............ با تو............... به معراج خیال
آسمان دور شد ...............از روی حسادت با من
پرسيد که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است...
خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تورا زنجير کرده است! گفتم ار عشق من چنين سخن مگوي گفت : خوابي سالها دير کرده است...
در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
دلتنگـــی هایم را هجــا هجــا می کنم
تا بام دلت
فــرو نریزد
از اندوه ...
آنوقت آرام آرام
در بطن رویــــا می خــزم ...
بغل بغل رویا ...
برای تـــــو !
حوصله کن
قد تمام کوچه باغ ها
با تو راه می روم
نفــــس تمام بادگیرها را
با عطر بوسه می آمیزم...باز هم بگویم ؟
...
چقدر مانده تا برسیم ؟![/
با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد
با رفتن تو دیدگانم خونین و تر شد
دیگر توان شعر گفتن در برم نیست
با رفتن تو عصر من با ناله سر شد
غمگین ترینم در نبودت بین یاران
خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران
تنها ترین ماوای من بعد از تو دلدار
میخانه است و جمع پاک غمگساران
چشم به در تا عاقبت روزی بیایی
پایان دهی بر غصه و درد و جدایی
تو رفتی و در سکوت کلبه عشق
تمامی وجود من سخت آزرد
شقایق های این دشت پر از خون
درون سینه ام نشکفته پژمرد
تو رفتی و با تو عشق هم سفر کرد
شریک غم به کام من فرو ریخت
سکوت ماتم درد و جدایی
به شبهای غم آلود بیامیخت
سفر کردی لیکن دستهایم
کنون در حسرت و غرق نیازند
فراق و دوری ات را چاره ای نیست
پس از تو اشکهایم چاره سازند
بیا ای زندگانی بگذر از من
که بی او زندگانی هیچ و پوچ است
فروپاشیده شد کاشانه دل
پرستوی مهاجر فکر کوچ است
سكوت مي كنم
به اندازه آغاز دنيا
به بزرگي هيچ!
منتظر يك انفجار بزرگ
شايد كه دنياي جديدي متولد شود
كه به واژه هايم رنگ عادت نپاشاند
دنيايي كه در آن سهم من از هياهو
گوشي باشد
كه صداي سكوتم را بشنود
.
.
.
امشب منو این خاطره های سردم بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم . که نفهمیدم
کی و کجا تو رو از م گرفت .