مرااینگونه باورکن
کمی تنها
کمی بی کس
کمی ازیادهارفته
خداهم ترک ماکرده
خدادیگرکجارفته؟
نمیدانم مراآیاگناهی هست؟
که شایدهم به جرم آن
غریبی وجدایی هست
مرااینگونه باورکن
نمایش نسخه قابل چاپ
مرااینگونه باورکن
کمی تنها
کمی بی کس
کمی ازیادهارفته
خداهم ترک ماکرده
خدادیگرکجارفته؟
نمیدانم مراآیاگناهی هست؟
که شایدهم به جرم آن
غریبی وجدایی هست
مرااینگونه باورکن
دلتنگی های من
بی قراری های دل من
تویی تمام هستی من
بسته است وجودت به زندگی من
حال و هوای عجیب من ،
من یک عاشقم ، این است جرم سنگین من!
قصه ی زندگی ام ، گذشته های پر از غمم ،
بی خیال آنها ، از امروز است روز نفس کشیدنم!
نفس کشیدنم با تو ، همیشه گفته ام که وجودم برای تو
لبخند روی لبانم به شرط بودن تو ،
دیوانه میکند مرا آن چشمهای زیبای تو...
اشکهای من
تو دور از منی و من در بستر غم
حرفی بزن به من
اسم مرا صدا کن عشق من
صدا کن اسمم را ، که این رازیست برای آرامش دل من
میترسم از فردایی که نیستی در کنار من
دست خودم نیست ، این کابوسی است که می آید به خواب هر شب من
بگذریم ، میرویم به سراغ درد دلهای هم
گفته بودی که مرا دوست داری عزیز من
گفته بودی که تنها مرا میخواهی عشق من
گفته بودم تو باش تا من نیز بمانم ،
نمیخواهم همچنان از غصه گذشته ی تلخم بنالم
نمیخواهم از ترس عاشق شدن تنها بمانم،
یا اینکه هنوز به انتظار به حقیقت پیوستن قصه عشق بمانم
من که چشمهایم را بسته ام ، تنها تو را میبینم
اینبار هم حرف دلم را گوش میکنم و
عاشقانه با تو در کنار ساحل عشق مینشینم!
دلتنگی های من ،
بی قراری های دل من ،
تویی تمام وجود من ،
خودت را رها کن در آغوش من...
گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم این را پرسید♥ من به او خندیدم♥ كمی آزرده و حیرت زده گفت♥ روی دیوار و درختان دیدم♥ بازهم خندیدم♥ گفت دیروز خودم دیدم♥ مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید♥ بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتی غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بی گمان می فهمی♥ پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥
برگی سبز بودم در خانه دل خویش
به یك نگاه خشك شدم
همان زمان كه فهمیدم عشق چیست
خواستم فریاد بزنم
دست روی لبانم گذاشتند و گفتند خفه و من سكوت كردم
مادرم با آن دست های مهربان
پدرم با آن نان گرم هر روزش
خواهرم ٬ با نگاه خشمناكش
برادرم هم بازی هم خون هم آوازم
زندگی
آه
پسری كه در جستجوی پول بود و فردایی که امروز می بینی
چه از دیروز هم هیچ تر بوده .
زندگی هر صبح
قهوه ی تلخی گشت برایم قهوه ای
که در فنجان فال تو هست اینك
به دنبال شبی آرام
می گردد
به دور قاشقی کوچک
به نام ساعت و ساعت
و این در گذر بودن
چه اندازه پیچیده
چو نان فال من و عشقم
که انگار آن ته فنجان به تلخی
خنده ما خنده است و سیاه
وقتی حتی تو برام غريبه ای
سر رو شونه های بارون می زارم...
کاش میشد شیشه غم را شکست...............
کاش میشد اشک ها را پاک کرد..............
کاش میشد کینه ها را خاک کرد..............
کاش میشد عشق را تقسیم کرد................
کاش میشد خواب چشمان تو را تعبیر کرد......
کاش میشد درغروب لحظه ها لحظه دیدار را تجدید کرد..............
ای کاش میشد در کوچه پس کوچه های زندگی بدون واهمه نبودن عشق قدم زد..........
ای کاش همه قلب ها یکرنگ بود...........
ای کاش میشد حرف تکراری نزد.............
ای کاش میشد بی پرده دردودل کردو خالی شد.......
ای کاش میشد لذت صحیح زندگی را فهمید......
ای کاش همه ارزوهامون به حقیقت می پیوست...
بازهم منم و تنهایی بنفش وخاطرات سبز باقی مانده از بودن تو............
منم وصدای گذر لحظه های گذران عمر و دلواپسی های قلم دلتنگم............
منم و خوشبختی هایی کوچک.......
منم همراه با کوچکترین بهانه هایم برای زیستن..
منم و باور حضور کمرنگی که تو در دیروز عمرم داشتی....
منم و تنهایی و دنیایی از تیرگی های پنهان..........
می ترسم هم از امروز وهم از فردا..............
چشم به جاده های انتظار دوخته ام بی انکه بدانم چرا......
فردا راه دیگری را برای رسیدن به تو خواهم یافت.........
اری این منم که در تاریکی ظلمات شب به دنبال فرداوفرداهای دیگرم...............
شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب
من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم
ان لحظه که از غبار بی امان غم ها رد می شدم چشمهایم به گوشه ای خیره شد .
ان گوشه تمام زندگی ام نقش بسته بود شاید تمام خون دل خوردنم و شاید تمام غم ها و دردها
فقط نگاه نبود بلکه تمام زندگی ام را مرور کردم تا دنیا ایستاد و دیگر هیچ ... هیچ ندید
می خواهم چشم هایم را ببندم .....
همیشه در حسرت ندیدن اینده قدم بر می داشتم ولی افسوس که گذشته ای زیبا به ارمغان
نیاوردم همیشه کنجکاو برای لحظه های سوال انگیزه اینده و مه گرفت تمام حال و گذشته مرا
حال می خواهم تمام کنجکاویم را کنار بگذارم و بمانم برای انچه که هستم و گذشته ای زیبا بسازم
افسوس و غصه برای من نیست ولی زنجیر شده بر من
خواهم ماند و نفس خواهم کشید .......
از تمام احساس هایم یک احساس را محو می کنم و روی ان یک خط تیره می کشم .
احساس مالکیت و مال خود بودن از بین می رود و جای ان بی خیالی موج می زند
تقدیر برایم شگفت انگیز است چرا گاه با من همراه می شود و گاه دست های نورانیش را از من
جدا می کند ؟
ان زمان که در نابودی روزهایم قدم می زدم دیدم تنهاترین تنها منم ....
__________________
شب رادوست دارم برای تاریکی
پاییزرادوست دارم چون فصل غم است
غم رادوست دارم چون اشک دل است
دل را دوست دارم چون محبت رابه من آموخت
وتورادوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟