-
ه تو از تو مینویسم به تو ای تنها نگارم
توی این جاده ی تاریک تا ابد چشم انتظارم
مینویسم از گذشته خاطراتی که تموم شد
مینویسم از تموم لحظه هایی که حروم شد
مینویسم از نگاهت که وجودمو سوزونده
از کلام تلخ و سردی که واسم خاطره مونده
مینویسم از شبایی که به یاد تو سحرشد
ازنگاهی منتظر که تا ابد خیره به در شد
مینویسم از سکوت شب وفریاد شبونه
که چقدر زمزمه کردم تاکه برگردی به خونه
مینویسم تابدونی که بدون تو چه خستم
بدونی با رفتن تو چه غریبونه شکستم
مینویسم از دلی که توی تنهایی نشسته
تصویرخاطره هایی که تو قلبم نقش بسته
یادته موقع رفتن گفتی خوب حرفاما گوش کن
گفتی یادخاطراتو تاهمیشه فراموش کن
یادته یه روز میگفتی همه چیز میادومیره
گفتم اما قلب خستم توی تنهایی اسیره
یادته گفتی تو دنیاکسی عاشق نمیمونه
گفتم اما قلبای ما میتونه عاشق بمونه
یادته گفتی که دیگه فصل خاطرات گذشته
گفتی باید جداشیم گفتی این یه سرنوشته
امامرگ لحظه هارودل من باور نداره
مگه میشه که نباشه توی آسمون ستاره
گفتی تا بوده دنیا قصه ی عاشقی اینه
آخرین تیره جدایی توی دل عاشق میشینه
گفتم عشقای حقیقی تا ابد زندا میمونه
صدای تیشه ی فرهاد هنوزم از عشق میخونه
خندیدی گفتی که حالا چه نتیجه ای میگیریم
حتی عاشقم که باشیم توی تنهایی میمیریم
گفتی توزمونه ی ما سادگی معنا نداره
فصل دنیامون خزونه یه خزون که بی بهاره
گفتی قلبا عاشقی روتو گذشته جا گذاشتن
دیگه نسل سوخته ی ماچیزی باقی نگذاشتن
گفتی این دنیا دروغ همه چیز جنس فریبه
عشق تو دلای سنگی یه مسافرغریبه
راست میگفتی که تو دنیا چهره ها پشت نقابه
حالامونده توی ذهنایه سوال که بی جوابه
دلامون مهربونی روتوکدوم جاده رهاکرد؟؟
به کدوم بهایی عشق رو به پای هوس فناکرد؟
-
شق تو قاتل ما بود و نمیدانستیم
مهرش از روی ریا بود و نمیدانستیم
قصهی آمدن من به سر کوی شما
قصهی شاه و گدا بود و نمیدانستیم
تیشه را کوبیده بودم بر دل مغرور خویش
آب در هاون ما بود و نمیدانستیم
شعله عشق است و تویی شمع و منم پروانه
شعله از شمع جدا بود و نمیدانستیم
شعلهی آتش غم در دل تو پا نگرفت
دلت از عشق رها بود و نمیدانستیم
در غم عشق نبودیّ و محبت کردی
این هم از لطف شما بود و نمیدانستیم
من نکردم گله از عهد و وفاداری تو
عهد ما عهد جفا بود و نمیدانستیم
رنج بیعشقی و تنهایی و بیمهری یار
همه تقدیر خدا بود و نمیدانستیم
-
زندگی هیچ نبود،
و به آسانی یک گریه گذشت.
کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.
تا که در رویاها
همه دار و ندارش،
قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش
همه را بی منت، به عروسک بخشد
غافل از آینده.
***
زندگی فلسفه ای بیش نبود
که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود
و محبت، افسوس.
من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود
و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم
و تو آن عصیانگر،
که نماد همه خوبان شده بود!!
و سخن از غم یاران می گفت
واپسین لحظه دیدار عجیب
خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی
و سخن از رفتن،
سخن از بی مهری!!
تو که خود می گفتی
خسته از هرچه نصیحت شده ای.
***
حیف از بازی ایام،
دریغ از تکرار
-
خندیدن، خوب است
قهقهه، عالی است
گریستن، آدم را آرام می کند
اما…
بغض . . .
-
به تو نامه مینویسم ا ی عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
و ما دوباره کبوترانمان را پرواز خواهیم داد....
بالهای خسته عشق دوباره از نوازش انگشتان مهربانت
به افقهای بیکران محبت پر خواهند کشید
-
این تولدی دوباره است
برای تو
برای من
برای عشق
کاش میدانستم آواز کدامین غزل در چشمانت سرگردان است
و روح تو حماسه کدامین دلاوری ست
در پی وسعت کدام نگاهی؟
نگاه منتظر مرا دریاب!
ای نوازش صدایت
طراوت این عشق پنهانی
.
.
.
.
روزهای با تو بودن
و بی تو ماندن را
در فنجان زمان هم میزنم و مینوشم
.
.
مزه ی قهوه ی بدون شکرکامم را تلخ می کند
اما دستی ,شبهای شکلاتی اش را با من قسمت میکند
و من به دستهایش بسنده میکنم
که عطر مهربانی تو را میدهد
.
.
می دانی؟
خاطرات با تو بودن تمامی ندارد
رگبار تند بهاری
آفتاب داغ تابستان
سرمای خشک پاییز
هر چه هست
تودر آنی
.
.
.
به بی تو بودن نخواهم اندیشید
که در تمام مسیر سنگلاخ و پر پیچ و خم زندگی
این دستان تو ست
که مرا پیش می برد
دستانی که دورند
اما
حرارت بی شائبه ی وجودت را
از من دریغ نمی کنند
گرمایی که مرا از شبانه های یخ زده ام نجات می دهد
و روحم را که
که هر آن، در پستوی تاریک جسمم فنا خواهد شد
نوید عشقت
تسلی می دهد
.
.
.
اما دریغ و درد
که رفتنت را می بینم
آرام و آهسته
گویی خود هم نمی پنداری که در حال رفتنی
من بعد از تو
دراین زمهریر و ظلمت چگونه زوال نخواهم یافت؟
هم اكنون زمان رفتن تو رسیده
باز زمان آن رسیده تا من لحظه ها را برای
برگشتنت به سلابه بكشم
باز زمان آن رسیده تا من هر ثانیه از دوری تو بمیرم زنده شوم
زمان است كه من بی تو باشم
بازانتظار و باز بی تابی
باز شمارش لحظه ها برای برگشت
این باركدامین نسیم مژده آمدنت را به من می رساند
این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های ِ مه آلود
یک آشنای ِ دور، صدا می زند
آه
آهنگ ِآشنای ِ صدای ِتو
صدای ِ تو
...
این روزها که می گذرد ،هر روز
در انتظار ِ آمدنت هستم
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار ِ آمدنت ، هستم؟
میخواهم تماشایت کنم
آن شباهنگام را که شعر میخوانی
آن شباهنگام را که شعر میگویی
کاش دستهایت را میبوسیدم
انگشتانی که قلم را جان میدهند
میبوسیدم
و هزار بار دیگر باز هم میبوسیدم
میدانم که میدانی
اگر اینجا هستم
برای تست
اگر سر سوزن ذوقی ست
به بهانه تست
باز هم شعر بگو
باز هم بنویس
اگر چه میدانم
دیگر برای بانوی آفتابیت هرگز شعری نخواهی سرود
کلامت با روحم گره خورده است
قلبم را میلرزاند
کاش باز هم بودی
نه برای من
فقط بودی
عاشقانه هایت مرا در من ویران کرد
کاش باز هم بودی
محبوبم واژه ها را گم کرده ام
بازی را باخته ام
کاش باز هم بودی
-
من تورا به كسی هدیه می دهم ، كه از من عاشق تر باشد و از من
برای تو مهربان تر
من تورا به كسی هدیه می دهم كه صدای تو را از هزار فرسنگ
راه دور ، در خشم ، در مهربانی
در دلتنگی
در هزار همهمه دنیا
یكه و تنها بشناسد
من تو را سخاوتمندانه به كسی هدیه می دهم ، كه راز آفتاب گردان
و تمام سخاوتهای عاشقانة این گل معصوم را
بداند ، و ترنم دلپذیر هر آهنگ
هر نجوای كوچك ، برایش یك خاطره مشترك باشد
او باید از رنگین كمان چشمان تو ، تشخیص بدهد كه امروز هوای
دلت آفتابی است ، یا آن دلی كه من
برایش می میرم ، سرد و بارانی است
ای بهانة زنده بودنم ، تورا سخاوتمندانه به كسی هدیه می دهم ، كه
قلبش بعد از دو بار دیدن تو ، باز هم به دیوانگی
و بی پروائی اولین نگاه من بتپد
همانطور عاشق
همانطور مبهوت وقار وجمال بی مثالت
آیا كسی پیدا خواهد شد ؟ از من عاشق تر و از من مهربانتر
برای تو
تورا سخاوتمندانه ، با خود خواهم بخشید
تو را فقط و فقط به خدا میسپارم
تو را فقط به قلب عاشقم هدیه خواهم داد
-
آن گاه خداوند زمین را آفرید، تکه ای گمشده و غریب، اقلیمی جدا مانده از آسمان
.هیچ نشانی از آسمان نداشت و روزها و شب های همیشگی اش در سکوت و تاریکی طی می شد
.اما این همه داستان زمین نبود
.بار دیگر خداوند دست به آفرینش زد. اینک او مرا آفریده بود
وسپس او مرا به زمین فرستاد. من که گویی از همه جدا مانده بودم، مسافر زمینخالی شده بودم، و بعد از آن، مسافر زمان نیز؛ او مرا پابند کرده بود
ای کاش همه اسارت های من به همین جا ختم می شد
نمیدانم او چرا زمین را مقصد من قرار داده بود. گویی نمی دانست که در قلبمسافر خویش چه چیز نهاده است. مسافری که از ابتدا سنگینی این قلب را برتوشه اش احساس نمی کرد
.و من ساکن زمین شدم. اما همچنان بی خبر از سنگینی باری که از آسمان به زمین کشیده بودم
...هرگز او را نمی شناختم. من نمی دانستم، هیچ گاه نمی دانستم :و سپس داستان من با زمین آغاز شد
.من خواستم و گشتم و یافتم و دیدم، ولی ندانستم. و بازگشتم و باز، گشتم. گشتم و گشتم، اما این بار به دور خویش
آری، آن مسافر آسمانی در این زمین مدور نمی توانست از حرکت باز ایستد و به ناچار به دور خود گردید
:اما بلاخره آن روز فرا رسید، روزی که باید فرا می رسید
روزی، خسته از دویدن ها اما همچنان تشنه، سرشار از دیدن ها اما همچنان کور، و لبریز از اندیشه ها اما خالی، ناگاه او را دیدم
نمی دانستم در زمین مثل او هم پیدا می شود. شگفت زده شده بودم. زبانم بند آمده بود. گویی چیزی نادیدنی دیده بودم
ابتدانمی دانستم او چیست. از او زیاد می گفتند، اما من باور نمی کردم؛ تا اینکهبه چشم خود دیدم: با چشمی دیگر، که تا آن روز بسته بود. چشمی کههرگزدروغ نمی گفت
از خود پرسیدم: چگونه زمین توان این همه سنگینی را دارد، چرا گرمای او همه سنگ های زمین را ذوب نمی کند؟
باخود گفتم: باید نزدیکش شوم و درکش کنم. اما او از جنس زمین وزمینیان نبود. ترسیدم. سپس ایستادم. این بار اما او مرا به درون خویش کشید
اندیشه شب و روز من، همه، همین شده بود: کدام یک دیگری را رها نمی کند؟ من او را یا او مرا؟
.او اختیارم را ربوده بود. حتی تصور چنین روزی را هم نمی کردم
.دیگر تبدیل به جسد مجهول متحرکی شده بودم که بی هدف روی زمین راه می رود
در حین یکی از همین رفتن ها روزیناگاه چشمم به آسمان افتاد... و یاد او افتادم، و یاد حکایت خویش با او، ویاد سفرم، از آسمان تا به زمین
و از خود پرسیدم: یعنی اوهمان است؟ آیا پاسخ مجهولاتم آن بالاست؟
ولی. . . مگر ممکن است؟ آن بالا؟ من؟ اینجا؟ او؟
هیچگاه نمی توانستم تصور تکه ای از آسمان را به روی زمین بکنم. مگر بحر میتواند در کوزه جای گیرد؟ بعدها دانستم که آری، می تواند: آن هنگام که همهکوزه را متلاشی کند
آری! من نیز سینه ام چون کوزه ای متلاشی شده بود. آنجامانده آسمانی در قلب این زمینی، عنان هستی ام را گرفته بود و به هر سوکه می خواست می کشانید
و من. . . عاشق شدم. اگرچه با ترساما اعتراف می کنم که عاشق شده بودم. عاشقی که هیچ گاه ندانست معشوق اولاو کدام یک از آن ها بود. معشوق که...فقط بهانه ای بود
وسپس بار دیگر عاشق شدم. این بار اما برای همیشه. روز و شبم، زمینم و زمانم وهمه چیزم "آن چیز دیگر" شد. عاشقی بی معشوق شده بودم. عاشقی که همه معشوقاو بودند؛ و عشق آن است که هیچ جا نباشد و همه جا باشد و
.
.
.
. من با "عشق"، "خویش" را یافتم ، و "او" را
:بعدها دانستم که هر سه، یکی است
من ، او ، عشق
.
.
،و خداوند عشق را نیافرید؛ از سپیده دم روز بی آغاز، عشق با خدا بود، در او بود
. . . نه! عشق، خود او بود؛ من نیز از او بودم، عشق نیز در من
-
تا چشم تو را دیدم از خویش سفر کردم
وز هرچه غم و شادی یکباره گذر کردم
در بتکدهی دنیا گمگشتهی من دل بود
اینک من و اینک دل، از غیر حذر کردم
یک عمر فراموشی، بی هوشی و خاموشی
افسوس که بی عشقت یک عمر هدر کردم
بر شاهد بی صورت کوریّ و نظربازی
عمری همه کارم بود تا بر تو نظر کردم
بی توشه و بی همره با یاد توام در ره
عقل و دل و جان بر کف در عشق خطر کردم
در معرکهی هجران با تیر غم عشقت
بی مرهم چشمانت یک عمر به سر کردم
در معرکهی وصلت با خنجر چشمانت
بر جان من افتادی من خویش سپر کردم
با خنجر و بی مرهم یا مرهم بی خنجر؟
اندیشهی این هردو از خویش به در کردم
-
باید آهسته نوشت ،
با دل خسته نوشت ،
با لب بسته نوشت
گرم و پررنگ نوشت...
روی هر سنگ نوشت
تا بخندند همه
که اگر عشق نباشد
دل نیست