چقــــــدر نامــــه فرستاد قلـــــب من به درت
نمی رســــــد به الفبــــا سواد چشمـــــانت
نمایش نسخه قابل چاپ
چقــــــدر نامــــه فرستاد قلـــــب من به درت
نمی رســــــد به الفبــــا سواد چشمـــــانت
کاش
تو را
به خطی دیگر
می نوشتم !
خطی
ساده تر از خاک
خوانا تر از آب
حافظهام .....
همه چیز و همه کــــس را فراموش میکند!!...
خسته شدم بس که سابیدمش.....
و تو هر بار ..
نمایانتر.
تورا گم کرده ام امروز.....
و حالا لحظه هاي من .....
گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ...
و چشمانم که تاديروز به عشقت مي درخشيدند
نمي داني چه غمگينند !!!
چراغ روشن شب بود ...
برايم چشم هايت
ونمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام .....
بي تاب و دلگيرم ...
کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم.
به تو نگاه می کنم
و عشق را پشت سیاهی ها پنهان می کنم
چشمهایت
مثل دریاست
که موج هایش مرا تا ناکجا می برد.
آفتاب را به خانه ام می آوری
ماه را
آسمانم با نگاهت وارونه می شود
و باران از زمین به آسمان می بارد
کنار تو
شبیه کهکشان می شوم
و راه شیری در سینه ام تکرار می شود
به یادم باش به یادم باش
همیشه همصدایم باش
هوایم باش صدایم باش
رفیق لحظه هایم باش
همیشه همصدایم باش
مثل من باش عاشقم باش
میدانم از خود خواهی است که تو را برای خود می خواهم
و تو هم انقدر رئوفی که خود را متعلق به همه میدانی
خدایا ، تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم
یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده
ترجیح میدم یک حقیقت آزارم بده
تا اینکه یک دروغ آرومم کنه
دستهایت؛
تنها بالشی است که وقتی سر بر او دارم
کابوس نمیبینم
—
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم