-
چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم..!!
- نه -
قلم در دست من نیست....!!
من نقاش این تنهایی نیستم.!
این خاطرات شب چشمانت است که...
قلم در دست گرفته..
و به حرمت شبهای تلخ من
- بعد از رفتن تو –
حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند.........!!
و تو....
حتی سایه دلم را در کوچه پس کوچه های قلبت ندیدی...
و اما من....
-
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم
به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،
به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،
به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است
به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق
ودلش به زلالییه باران است
به او که برای من مینویسد
مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم
به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،
و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،
به او که صدای پایش رامیشنوم
به او که لحن کلامش را میشناسم
به او که عمق نگاهش را میفهمم،
به او که ...
می روم اما به او بگویید دوستش دارم،
به او که گل همیشه بهارمن است،
به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است
وبه او که عشق جاودانه من است.
-
خبر به دورترين نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بيگمان برسد
شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت
كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد
چه ميكني ؟ اگر او را كه خواستي يك عمر
به راحتي كسي از راه ناگهان برسد...
رها كند برود از دلت جدا باشد
به آنكه دوسترش داشته ، به آن برسد
رها كني بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطه جهان برسد
گلايهاي نكني بغض خويش را بخوري
كه هق هق... تو مبادا به گوششان برسد
خدا كند كه... نه ! نفرين نميكنم... نكند
به او كه عاشق او بودهام زيان برسد
خدا كند فقط اين عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
-
باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده ئي چشم پرآتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي، اين اوست
در دلم از نگاهش، هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران، مرا مي شناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من، كه ديوانه بودم
واي بر من، كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و بجز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من، خدايا، خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگي ها
قطره اشكي در آن چشم ها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه درپايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو، صبر كن، صبر
ليكن او رفت، بي گفتگو رفت
واي بر من، كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من، كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم
-
به نادوني گرفتم كوره راهي
ندونستم كه افتادم به چاهي
به دل گفتم رفيقي تا به منزل
ندونستم رفيق نيمه راهي...........
-
جز گریه شب یار دگر نیست مرا
جز دوری تو غم دگر نیست مرا
خواهم که به جانبه تو پرواز کنم
اما چه کنم که بال و پر باز کنم
-
دیشب در میان تلاطم زیبای زندگی ام ستارگان را شمردم. ۱...۲...۳...تاکجا رفتم؟ نمی دانم. اما به یاد دارم آنان دیگر نوری نداشتند. آن روزها ستارگان آسمان زندگی ام مهتابی تر بودند. کاش می شد با دستان کودکی ام آنان را بار دیگر رنگی می دیدم. امروز شب را دیدم. شبی تاریک و ظلمانی. گشتم و گشتم. ستارگانم را یافتم. با دستان خود آنان را پرنور و رنگین ومهتابی کردم. امروز تو را می بینم در دل وسعت خویش. و من با خود ابدیتی خواهم ساخت به وسعت تمام تمام ستارگان. راستی چه کسی می داند دستان من تا کجای آسمان پیش رفتند؟ و من باز هم می شمارم. ۱...۲...۳...این بار را پله پله تا خدا پیش می روم
-
دستی تکان بده حالا که می روی
دلتنگ می شوم تنها که میروی
پیشانیت اگر خط خوردگی نداشت
می خواندمش که تو... تو با که میروی
نفرین نمی کنم شاید ببینمت
دنیا به کام تو هر جا که میروی
یک لحظه صبر کن شاید ندیدمت
دستی تکان بده حالا که میروی
-
-