شبی همصحبتی میگفت:
((که با روییدن یک مرگ
شهابی می چکد
از چشمهای آسمان ناگاه))
و من با گریه پرسیدم:
چرا درمرگ دل
اما
سقوط بی نهایت اشک
کافی نیست؟!
نمایش نسخه قابل چاپ
شبی همصحبتی میگفت:
((که با روییدن یک مرگ
شهابی می چکد
از چشمهای آسمان ناگاه))
و من با گریه پرسیدم:
چرا درمرگ دل
اما
سقوط بی نهایت اشک
کافی نیست؟!
از خود نمی پرسی : چرا
این خسته را آزردمش؟
با خود نمی گویی ؟- چرا ،
این مرغک پر بسته را
در دام غم افسردمش؟
اما چرا،
عشق تو را،
من سالها در سینه پنهان داشتم
وین راز دردآلود را ،
در دل نهفتم- آه- تا جان داشتم
این آتش سوزنده را، آخر کجا می بردمش؟
ای داد ... او هم رفت
.
کوتاه نیا ولی
میبینی چه به قصد کشت میزنند ؟
باید به قصد کشت ایستاد ...
وگرنه
خانه نشین میشود دوباره این احساس تند.
این نفسهای آشفته در تلاطم یک پیکار ،
یکی یکی
سرد میشوند
در دهم ثانیه ای ، سرد.
پیش از آنکه سرودی خوانده باشند.
مغرور مغرور
با گردنی بلند تر از همیشه
ومشتاق بوی خوش صبح ،
از لای دندان های سخت به هم چسبیده.
فریادی بزن تا دیر نشده
ای داد ... ای داد ... ای داد ... ای داد ...
او هم رفت... او هم رفت ... او هم ر
بی چشمهایت
خندهّ رنگین کمان ، تعطیل
بی دستهایت
گرمی خورشید سوزان ،
بی گیسوانت
نرمی موجی که ما را می برد تا بی کران
تعطیل
....
در کار دل یا اندکی تعدیل باید کرد
یا هرچه تعطیلی ست را تعطیل باید کرد!
من که باورم نمیشه ...
تو نباشی ....
عشق نباشه...
گل نباشه...
بشت بنجره نباشی...
دلم از
دلت جدا شه....
من که باورم نمیشه...
تو نمونی...
تو نباشی...
من نباشم...
مگه میشه؟؟؟
تو نمونی...
من نمیرم...
زنده باشم...
من که باورم نمیشه...
بردن اسم تو از یاد
اخه حس عاشقی رو
دستای تو یاد من داد
زیر سایه تو بودن
از گذشته تا همیشه
منو جا نذار تو دردها
اخه باورم نمیشه
من که باورم نمیشه
يک روز و يک شب ديگر هم بي تو گذشت ...
و من اينجا از پشت قاب پنجره تنهايي ام به گذشته هاي با تو بودن و فرداهاي بي تو ماندن مي نگرم!
آري... اين صداي قدم هاي توست که کم رنگ و کم رنگ تر مي شود...ردپايي اما باقيست!
شايد فرصتي باشد هنوز براي رسيدن...درنگ نمي کنم!
کبوتر دلم را به سويت روانه مي کنم!مي روي ....مي آيد! مي روي و باز هم مي آيد!
باراني مي شود هواي دلم از اين دويدن ها و نرسيدن ها!
اين بار تو رفتي اما تقلاي کبوتر خيس بالم براي رسيدن به تو بي ثمر ماند!
دگر صدايي نيست!!
کبوتر هم گويي اسير باد و طوفان شد!
حال نه تو ماندي نه کبوتر دلم غمگينم!
حتي دگر ردپايي نيست براي تقلايي دوباره!
باران تندتر و تندتر مي بارد ....
و من باز اينجا از پشت قاب پنجره تنهاييم جز شيشه اي گريان نمي بينم!
اي که گفتي هيچ مشکل چون فراق يار نيست
گر اميد وصل باشد همچنان دشوار نيست
خلق را بيدار بايد بود از آب چشم من
وين عجب کان وقت ميگريم که کس بيدار نيست
نوک مژگانم به سرخي بر بياض روي زرد
قصه دل مينويسد حاجت گفتار نيست
بيدلان را عيب کردم لاجرم بيدل شدم
آن گنه را اين عقوبت همچنان بسيار نيست
اي نسيم صبح اگر باز اتفاقي افتدت
آفرين گويي بر آن حضرت که ما را بار نيست
بارها روي از پريشاني به ديوار آورم
ور غم دل با کسي گويم به از ديوار نيست
ما زبان اندرکشيديم از حديث خلق و روي
گر حديثي هست با يارست و با اغيار نيست
قادري بر هر چه ميخواهي مگر آزار من
زان که گر شمشير بر فرقم نهي آزار نيست
احتمال نيش کردن واجبست از بهر نوش
حمل کوه بيستون بر ياد شيرين بار نيست
سرو را ماني وليکن سرو را رفتار نه
ماه را ماني وليکن ماه را گفتار نيست
گر دلم در عشق تو ديوانه شد عيبش مکن
بدر بي نقصان و زر بي عيب و گل بي خار نيست
لوحش الله از قد و بالاي آن سرو سهي
زان که همتايش به زير گنبد دوار نيست
دوستان گويند سعدي خيمه بر گلزار زن
من گلي را دوست ميدارم که در گلزار نيست
سعدي
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
دیگر حتی به امید تو نیز نخواهم بود قاصدک
صبح ميخندد و من گريه کنان از غم دوست***اي دم صبح چه داري خبر از مقدم دوست
بر خودم گريه هميآيد و بر خنده تو**********تا تبسم چه کني بيخبر از مبسم دوست
اي نسيم سحر از من به دلارام بگوي********که کسي جز تو ندانم که بود محرم دوست
گو کم يار براي دل اغيار مگير************دشمن اين نيک پسندد که تو گيري کم دوست
تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست**********به که ضايع نگذاري طرف معظم دوست
من نه آنم که عدو گفت تو خود داني نيک*********که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
ني ني اي باد مرو حال من خسته مگوي************تا غباري ننشيند به دل خرم دوست
هر کسي را غم خويشست و دل سعدي را******همه وقتي غم آن تا چه کند با غم دوست
سعدي
باید کسی باشد که حرف دلش با حرف چشمهایش یکی باشد
باید کسی باشد که تا پایان سفر
همانی باشد که در اغازش بود
و انسان دلم میگوید:
بیهوده با زندگی خود شوخی مکن
قرنی که در ان زندگی میکنی
قرن بی رنگی است و هزار رنگی