-
عشق...عشق...عشق...
چه واژه ي غريبي ....
سرد...بي معنا...خاک خورده...
چه به سرش امد؟ کسي مي داند؟
ان کلمه که به ژرفاي تمام زندگي بود...
حالا ديگر به عنوان يک کلمه هم از ان ياد نمي شود...
چه بايد کرد...سرنوشتش اين بود...
اين که در ويراني ها گم گردد...
اين که ديگر هيچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد...
اين که او هم تنها باشد...تنهاي تنها...
سرنوشت است...کاري نمي شود کرد...
ما هم سرنوشتي داريم...درست مانند عشق...
روزي تنها...روزي بي معني... و روزي باد مارا خواهد برد
-
و آن زمان که عاشق مي شوي
و مي داني که عشقي هست
و باور داري کسي که تو را دوست دارد
و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند..
در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست .....
و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست
و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني
تنها اوست که به تو
آرامش خيال مي دهد.....
-
دوش دلم بار غمت سنگین است ....
دور از تو همیشه قلب من غمگین است ....
آن شب که دلت شکست یادت باشد ....
تاوان شکستن دل من این است
-
غربت را میان ِ بند بند ِ حرف های صد من یه غاز زیسته ام !
بین ِ یک شهر آدم ِ بهتر از آنهای قدیم
و همیشه دلخوش به صداقت هایی مانده ام که صاحبانشان
را ندیده ام ...
گاه برای رسیدن بی حوصله ام ....
گاه برای راهی شدن !
میــــــــان ِ من و لبخــــــند هایم فــــــاصله میافتد گاهی ،
میــــــــان ِ من و روزگارانم !
می روم ....
می مانم ....
یاد می شوم بعـــــــــضی وقت ها!
و جز فردایی بهتر هیچ نمی خواهم
شاید یقین دارم که حقـــــــم است
شاید باید من هم کمی از سرنوشت انتظـار داشته باشم !
غربت را میان ِ بند بند ِ حرف های صد من یه غاز زیسته ام !
با دوستانی زیادی دور ....
آنقدر که حتی گاهی زیادی غریبه اند ....
زیادی نـــــــــــاشناس ....
زیادی ....
چه بگویم ؟
طاقت نمی آورم لحظه هایی که می خـــواهند مثلا دلسنگ
باشند !
طاقت نمی آورم برای شنیدن ِ صـداهایی که دریغ میشوند،
-
"شب از جنگل سایه ها میگذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش میسوخت گفتم:
مسوز اینچنین گرم در خود مسوز
مپیچ اینچنین تلخ بر خود مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
تورا می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ!"
-
رفتی تو
من در تنهایی سوختم
با بار دردها و رنج ها
هنوز فریاد های من
در تمام دنیا پرصداست
-
بودن باتو....
داستان دیگری از تمام دوستی هاست/داستان دیگری ازجنس دستان من و
داستان دیگری ازجنس نگاه معصومانه تو.............
داستان دیگری ازجنس لبخند خداوند/
مراببخش
ازاینکه دل تنگی هایم راباری بردل کوچک وهمیشه بیقرارت میکنم
میدانی شاید خداوندتراآفریدکه دیگرتاب دیدن هق هق های پنهانی و اشکهای نیمه شبهای مرا نداشت
اما چه باک که قرعه خداوندبه نام تو افتاد.
حرفهایت بارانی است برتمام آتش های دل همیشه صبورم.
نگاه همیشه صمیمت رااز من دریغ مکن.
-
عاشق نشدی زاهد
دیوانه چه میدانی
بر شعله نرقصیدی
پروانه چه میدانی
پروانه چه میدانی
من مست می عشقم
و ز توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد
میخانه چه میدانی
میخانه چه میدانی
لبریز می غمهام
شد ساغر جان من
من دیدی و بگذشتی
پیمانه چه میدانی
یک سلسله دیوانه
افسون نگاه او
-
وقتی شب سر می رسه
سیاهی از سر میگیره
قاب هر پنجره عکس
تورو در بر میگیره
این که میزنه به در
تو این نواد رهگذر
توئي نه باد رهگذر
این که رسیده از سفر
مثل هر شب خدا
عطر تو داره هوا
صاحب خانه تویی
خانه کوچک ما
بجز تو عشق را باور نکردم
از آتش رو به خاکستر نکردم
شقایق وار بر آتش نشستم
شقایق را ولی پرپر نکردم
همه جای جهان جان جهانی
زبان ناتوانم را زبانی
کجا باید بدنبالت بگردم
تو هر جای زمینی و زمانی
تو هر جای زمینی و زمانی
مثل هر شب خدا
عطر تو داره هوا
صاحب خانه تویی
خانه کوچک ما
بجز تو عشق را باور نکردم
از آتش رو به خاکستر نکردم
شقایق وار بر آتش نشستم
شقایق را ولی پرپر نکردم
همه جای جهان جان جهانی
زبان ناتوانم را زبانی
کجا باید بدنبالت بگردم
تو هر جای زمینی و زمانی
تو هر جای زمینی و زمانی
مثل هر شب خدا
عطر تو داره هوا
صاحب خانه تویی
خانه کوچک ما
وقتی شب سر می رسه
سیاهی از سر میگیره
قاب هر پنجره عکس
تورو در بر میگیره
-
عاشق نشدی زاهد
دیوانه چه میدانی
بر شعله نرقصیدی
پروانه چه میدانی
پروانه چه میدانی
من مست می عشقم
و ز توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد
میخانه چه میدانی
میخانه چه میدانی
لبریز می غمهام
شد ساغر جان من
من دیدی و بگذشتی
پیمانه چه میدانی
یک سلسله دیوانه
افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو
افسانه چه میدانی
تا چند فریب خلق
با نام مسلمانی
سر بر سر سجاده
می خوردن پنهانی
می خوردن پنهانی
عاشق شو و مستی کن
ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده
بتخانه چه میدانی
تو سنگ سیه بوسی
من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد
بیگانه چه میدانی
تا چند فریب خلق
با نام مسلمانی
سر بر سر سجاده
می خوردن پنهانی
می خوردن پنهانی
روزی که فرو ریزیم
بنیاد تاسف را
دیگر نه تو می مانی
نه ظلم و پریشانی
نه ظلم و پریشانی