-
در زیر سایه سار کهن سالی غروب عمر
نفرین من گرفت دامن تقدیر و سرنوشت
خود را
به دست ضجه ی باران سپرده بود
باور نمی کنم
که تماشای کوچه ها
یک حجم سنگ و ماسه و سیمان سبز نیست
حالا غروب هم به تماشای کوچه هاست
باران صدای بی کسی و غربت خداست
در کوچه های سنگی و سیمانی زمین
فکر خدا چه قدر بی سر و صداست
-
چه می گذشت بر سر من با شروع این فریاد
جوانی از سر من رفت با هزاران یاد
به گوشه ای نشسته ام از دست این تقدیر
سرم به سینه ی دیوار این خراب آباد
-
اصلا نگاهم رو نمیبینی
صدایت نمیزنم.............زیرا
اشک های من برای تو بی فایده است
فقط میخندم ......چون تو
در هر صورت میگویی من دیوانه ام
-
در این خاموشی راه
چراغ امیدم را دزدیدند
از که بخواهم نور را؟
در زمین پیدایش نیست
دراین هستی پر فریب
قلبم را شکستند
از که بخواهم مرهم را؟
مرا هیچ کس نیاز نیست
... ایمان...
وجودم را نورانی کرد و
زخم هایم را مرهم نهاد
به راستی هیچ کس
مانند خدا نیست...
-
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکس نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم...
هیچ کس نمی فهمد ....
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم
بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه
چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم
تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم
تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت
خدا دلش از دست آدما گرفته..
-
خواستم بگویم که کیستم…
دیدمنگفتن بهتراست !!!
چه سود،آنکه با من نمی ماند!
همان بهتر که مرا نشناسد...
آنکس که می ماند ، خود ،مرا خواهد شناخت
-
مي نويسم براي تو
براي تو كه در تنهاييهايم درخشيدي و تو كه در نا اميدي هايم لبخند را بر لبانم نقش بستي/
تو كه فرشته نجات احساسم بودي
ديروز تو را ديدم امروز تو را شناختم و فردا تو را از دست خواهم داد
اما در اين مهلت اندك با تو بودن دوستت داشتم و دارم
اما تو چه زود بار سفر بستي و عاشقانه آخرين نگاهت را هديه چشمان اشكبارم كردي
هيچگاه آخرين نگاهت را از ياد نخواهم بردكه در آن سكوت مبهم هزاران حديث آشنا را ديدم
هيچگاه آخرين لحظه را از ياد نخواهم برد
هيچگاه آخرين لحظه را از ياد نخواهم برد
هیچگاه ...............
-
هنوز هم
میان ِ تلاشت برای گم کردن ِ راهم
پی ِ بالهای پروانه می گردم
مبادا،
برای پریدن ، قرض گرفته باشی...
حالا انگار پروانه ای برایم ساخته ای
تا نشانم دهی.
بگویی نگاه کن،پروانه ام را ببین....
زیباست، و من بازی ِ رنگ هایش را
دوست می دارم..
به گمانت باورم می شود ،
پی اش دویده ای؟!
تمام ِ تکه های شکسته غرورم را هم
که جمع می کنم
باز، کم می آورم نشان ِ نگاه ِ معصومت را
حالا بگو برایم
خسته کدام راه نرفته ای
که قدم هایم را می شکنی؟!...
-
آن روز با تو بودم
امروز بي توام
آن روز كه با تو بودم
بي تو بودم
امروز كه بي توام
با توام
-
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است