پير مردى را ديدم
تنها جذبه ى صورتش
ريش ِ بلند ِ سفيدى بود...
نگاه ِ خيره ام را دنبال كرد...
گفت:
دليلش را مى خواهى؟
خيلى ساده است...
نخواستم جاى ِ آخرين بوسه ى ِ معشوقم
هنگامى كه در بستر ِ مرگ بود را
محو كنم...
همين...
نمایش نسخه قابل چاپ
پير مردى را ديدم
تنها جذبه ى صورتش
ريش ِ بلند ِ سفيدى بود...
نگاه ِ خيره ام را دنبال كرد...
گفت:
دليلش را مى خواهى؟
خيلى ساده است...
نخواستم جاى ِ آخرين بوسه ى ِ معشوقم
هنگامى كه در بستر ِ مرگ بود را
محو كنم...
همين...
بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي
تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن
تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم
نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز
به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم
ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني
هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي
نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
سردي زمستان
در برابر گرماي آغوشت كمـ مي آورد !
وقتي دستانت را دورمـ حلقه ميكني ،
و من
به اوج ِ با تو بودن ميرسَمـ
او گفت بشین...!من نشستم...!او گفت تو عاشق شده ای...!؟گفتم...او گفت تو عاشق شده ای...!؟گفتم...گفت!تو عاشق شده ای...!؟خواستم بگویم...!!! دیدم او نیست...و من تنها نشسته ام...!!!حالا از خودم سوال میکنم!!!تو عاشق شده ای!؟؟در جواب می گویم...تو عاشق... او !!! شده ای...!
تند تند نفس میکشم...
در دمای باز دمت
تا نفسهای بیشتری با تو باشم
تا ذره ای از هوای آغشته به تو جای دیگر نرود
آرام آرام نفس بکش
چشمان بسته ات از آرامشی خبر میدهند درآغوش من
من بجای تو نگاه میکنم
من بجای تو
تند تند نفس میکشم.
من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم
عشق من
بوسه با لـــجبازی، بیشتر می چسبـــد!!
لبـــ ـهآیم رآ به اسارتـــ لب ـهآیت ببر!
کــہ ـمَن چون آزادے مطلق مے شناسمــش!
و چه خوبـــ مزه اے مےدهد
اسارتـــ آغشته به طعمــِ آزادے
خدایا!
کسی را که قسمت کسی دیگریست، سر راهمان قرار نده ...
تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری
اگر شعر های من زیباست
دلیلش آن است
که تو زیبایی
حالا هی بیا و بگو
چنین و چنان است
اصلا مهم نیست
تو چند ساله باشی
من هم سن و سال تو هستم
مهم نیست خانه ات کجا باشد
برای یافتنت کافی ست
چشمهایم را ببندم ./
نگاه کن فقط با نگه کردنت
من و تو چه رویایی انداختی
به هرچی ندارم ازت راضیم
تو این زندگی رو برام ساختی