دیگر سیب لبخندت را نمی چینم تا آدمت شوم!
من رسیده ام و دیگر
خام رفتننت نمی شوم...!
و از آن نگاهِ سرد
تب نمی کنم که هذیان ببافم و
تو بپوشی و پنهان شوی از سوزِ حرفهایم!!!
پوزخند!
نمایش نسخه قابل چاپ
دیگر سیب لبخندت را نمی چینم تا آدمت شوم!
من رسیده ام و دیگر
خام رفتننت نمی شوم...!
و از آن نگاهِ سرد
تب نمی کنم که هذیان ببافم و
تو بپوشی و پنهان شوی از سوزِ حرفهایم!!!
پوزخند!
فریاد بزن مرا
نام من گلویت را خراش نمی دهد
فریاد بزن مرا و
بگذار من از این تاریکی قد بکشم
دستانم تشنهء پرتویی از خورشیدند...
فریاد بزن مرا و نترس
تنهایی من با تو کاری ندارد
این تنهایی را به نام من نوشته اند...
فریاد بزن
شاید که جادهء تباهی گام هایم را پس داد
شاید گرهء نگاهم از دیوار حسرت باز شد
شاید امیدم سوی فردا نیز پر زد...
فریاد بزن نامم را
که من فراموشش کرده ام ...
شاید...با صدای تو
گمنامی من پیدا شد...
آه درد مرا دوا که کند؟
چارهٔ کارم ای خدا که کند؟
چون مرا دردمند هجرش کرد
غیر وصلش مرا دوا که کند؟
از خدا وصل اوست حاجت من
حاجت من جز او روا که کند؟
من به دست آورم وصالش لیک
ملک عالم به من رها که کند؟
دادن دل بدو صواب نبود
در جهان جز من به این خطا که کند؟
لایق است او به هر وفا که کنم
راضیم من به هر جفا که کند
دی مرا دید، داد دشنامی
این چنین لطف دوست با که کند؟
ای توانگر به حسن غیر از تو
جود با همچو من گدا که کند؟
وصل تو دولتیست، تا که برد؟
ذکر تو طاعتیست، تا که کند
جان به مرگ ار زتن جدا گردد
مهرت از جان به من جدا که کند؟
سیف فرغانی از سر این کوی
چون تو رفتی حدیث ما که کند؟
مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند
رویای بودن را برایم خواب دیدند
لحظه هایم را از من گرفتند
و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند
اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند
فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند
آزادی ام را در قفس معنا کردند
آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند
و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟
مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟
نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟
آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند
رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست
که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند
تا بدانم زندگی این است...همین!
کوچکی نیست
تمام باور هایت را
در موضع گیسوان یک جنگل
با نعره ای قاطعانه
درحوصله ی خزان خلاصه
کنند
اما من
باتمام بی دل بودنم
هنوزم هم
بی قرارم
جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست
آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد
كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست
شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم
كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست
اين دل خسته زماني پر پروازي داشت
حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست
بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا
بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست
شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست
كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست
کلمات
در ذهن من رسوب می کنند
تا من روزی شاعر باشم و …
از تو بگویم
که بعد از تو
هیچ آتشی
دلم را روشن نکرد
در آن غمگين غروب سرد تو از شهرم سفر کردي
نگاهت برق طوفان بود و من افسوس مي خوردم
شيار گونه هايم را گل اشکم نوازش داد
و من از تو جدا ماندم ولي اي کاش مي مردم
دلی تنها در این دنیایی پر ادم
در جهنمی سرد به گرمای عشق تو می اندیشم
http://www.senatorha.com/forum/image...012/02/105.jpg
ای دل تنــــها چــیه چــــشـم انتظــــاری
بـــــاز یه لــــحظه یه دم آروم نـــداری
مثل زمــــستون تو
حــــسرت بهــــاری
بــــاز عـــشـقــت خــیمـه زد رو خونــم
بـــــاز یـادت آتــــیش زد بـه آشــــیونــم
بــــاز بـی تـــو بایــد
تنـــــها بمــــــونـــم
بــیا سکـــوت لبـهات هنوز حرمت خــــونست
پــــرنـده دل مـــن هنــــوز
بـی آشـــــیونـســــت
بـیــا پـر از امـــیـده هـنـوز ایـن دل خـسـتـــه
هنوز به پـای چشمـــات پای عــشقــــت نشسته
تـوی آســـمون دنیــا
هر کــسی ستــــاره داره
چرا وقتی نـــوبت ماست آســـــمون جایی نداره
واســه مـــــن واســه مــــن تنهـــــایی درده
درد هـــــــــــیــچ
کـــسـو نــداشــــتــن
هر گل پـژمرده ای رو تـو کویر سـینه کاشـتـن
دیگه بـــاور کردم این رو که باید تنهـــــا بمونم
تا دم لــحظه مــــردن
شــعر تنهـــــــــایی بخونـم
دیـــــــگه بـــــــــــــــاور کردم این رو که باید تنـــــــــــــــــها بـــــــــمونم*
بی تو اینجا نا تمام افتاده امپخته ای بودم که خام افتاده ام
گفته بودی تا که عاقلتر شومآه ، می خواهی مگر کافر شوممن سری دارم که می خواهد کمندحالتی دارم که محتاجم به بند
کاشکی در گردنم زنجیر بودکاشکی دست تو دامنگیربود
عقل ما سرمایه دردسر استمن جهان را زیر وبالا کرده ام
عشق خود را در تــــــو پیدا کرده اممن دگر از هر چه جز دل خسته ام
عهد یاری با دل دل بسته امبر لب تو خنده مجنونی امخنده تو رنگی از دلخونیم
http://www.senatorha.com/forum/image...012/02/106.jpg