خواستم بگويم که کیستم...
ديدم نگفتن بهتر است!!!
چه سود آنکه با من نمي ماند،
همان بهتر که نشناسد مرا !!!
نمایش نسخه قابل چاپ
خواستم بگويم که کیستم...
ديدم نگفتن بهتر است!!!
چه سود آنکه با من نمي ماند،
همان بهتر که نشناسد مرا !!!
به چه می اندیشی؟
به زمین یا به زمان؟
به نگاهم که در آن ... هاله ی غم
چو پرستوی سیاهی ز کران تا به کران
بال گسترده در این دشت سکوت
به چه می اندیشی؟
به هم آغوشی من با غمها
یا به این رشته ی مرواریدی
که ز چشمم ریزد؟
به چه می اندیشی؟
کاش میدانستم
به چه می اندیشی؟
که نگاه تو چنین سرد و صقیل به سراپای وجودم دلسرد
خنده ات از سر زور
و کلامت همه با فکر دلم بیگانه
به چه می اندیشی؟
از تمنای دلم بی خبری؟
من و احساس دلم دشمن سختت هستیم؟
یا تقاصیست که باید به دلت پس بدهم
بابت عاشق شدنم؟
خستهام
خیلی خسته
به من جایی بدهید
میخواهم بخوابم
یک تخت خالی
یک دنیای خالی...
یک قلب خالی
از کودکی آموخته ام
به چیزی که به من تعلق ندارد...
فکر نکنم!!
اما....
ناگهان تو....
تمام فکرم شدی!!!
بعد از گرفتن دستهایت...
تمام دنیا را لمس خواهم کرد
تا عشق به همه سرایت کند...
هـر چـقـدر هـم کـه حـسرت بـخـورم
اخـم کنـم
آن روز هـا بر نـمیـگردنـد
فـرامـوش هم نمیـشوند
میـماننـد تا مرا آب کنـنـد
آتـش بـزنـنـد
من تمنا كردم كه تو با من باشي
تو به من گفتي :
هرگز هرگز!!!
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه اين هرگز كشت!!!
دلتنگی هایم
با صدای تپش های
قلب تو
پایان می یابند
من
خودم را
لحظاتم را
با صدای تو
كوك كرده ام
بیا
تا كوكم تمام نشده
با من كه شكسته ام كمی راه بیا
بالی بگشا و گاه و بی گاه بیا
آزرده مشو گناه از من بوده
گفتم كه مقصرم تو كوتاه بیا
بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است
پای آمدنت که نباشد
اگر تمام جاده های عالم هم به خانه ی من ختم شود
باز هم نمی رسی!
تو ماه را
بیشتر از همه دوست می داشتی
و حالا ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود ..
اسمت را در دفتر يادداشتم مي نويسم
روبروي جايي که
با مدادم قرمزم نوشته ام
راز کوچک دوست داشتني ام...
تو اما مرا خط بزن
از تنهايي
از غم
از کابوس هاي شبانه...
امروز دلم دوباره شكست....
از همان جاي قبلي...!
كاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر شروع نشوي....
كاش مي شد فرياد بزنم... پايان!
دروغ نگویم
دلم برایت تنگ شده
گاهی وقت ها
یواشکی
حالت را
از آبِ چشم هایم
می پرسم
در این خشک سالی
خدا را چه دیده ای
شاید آسمان هم
به هوای کسی
سر بر سینه ی ابری سوخته بگذارد و
گریه کند.
چه نا برابر است ، جنگ ِ من و تو
قبول ندارم
به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی
حساب نکردی که من
به جز تو
هیچ ندارم ؟
زندگی گریه ی مختصریست...
مثل یک فنجان چای...
و کنارش عشق است...
مثل یک حبه قند...
زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...
همیشه از چشم گذاشتن می ترسیدم
و آن روز نوبت من بود
چشمهایم را بستم...
یک،دو،سه...
و باز کردم
تو گم شده بودی
و من پی تو می دویدم
هنوز من بی تو...
وقتی پیدایت کنم
دیگر چشمهایم را نخواهم بست
دلتنگی چه حس بدی است
تنهایی چه حس بدی است
كاش
پاره ای ابر میشدم دلم مهربانی میبارید
كاش نگاهم شرار نور میشد
آشتی میداد
و كه دوست داشتن چه كلام كاملی است
و من چقدر
دلم تنگِ دوست داشتن است
حالا که رفته ای
دلم برای تو
بیشتر از خودم می سوزد
فکر می کنی
کسی به اندازه من
دوستت خواهد داشت
این که باید
"فراموش ات می کردم" را هم
فراموش کردم !
تو تکراری ترین " حضور ِ " روزگار ِ منی
و من عجیب ؛
...به آغوش ِ تو
از آن سوی فاصله ها
خو گرفته ام
چــ ـــه خوش خیــ ـــال است !!!
فــ ــاصلــ ــه را مــ ــی گویــ ـــم !!!
به خــ ــیــ ــالــ ــش
...تــ ــوراازمــ ــن دورکــ ــرده ...
نــ ــمــ ــی دانــ ـد
تــ ــوجــ ــایــ ــت امــ ــن اســ ــت
ایــ ــنــ ــجــ ــا
مــ ــیــ ــان َِِدلـــــــ ـــــــــــم ...
دلتنگی اگر
مرا به سوی تو بکشاند
آن روز، روز مرگ من است.
مرا همیشه سرشار از خود نگهدار
پیش از آنکه دلتنگت شوم...
تو را با دادگاه خواهم کشید...
شاید به حبس ابد محکوم شوی
جزییات جنایتت معلوم نیست
اما،
اثر انگشتت را...
روی قلبی شکسته یافته ام!!!
صدا كن مرا...
صداي تو خوبست!
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم!
بيا تا برايت بگويم كه تنهايي من چه اندازه است..
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نميكرد
«و خاصيت عشق اينست»
اینجا بی حضور تو ،
دل من تنگ است .......
دل من تنگ است و حضور تو کم ....
دل من لحظه لحظه کوچک و کوچکتر می شود...
اما همیشه برای داشتن تو جا دارد !!!
چقدر جا خوش کردی توی خیالم این روزها
بین کلمات
و واژ ه های بریده بریده و از نفس افتاده
چقدر کلمات بی تو به لکنت افتاده اند این روزها.. روزهای بی پناه و پر درد
این روزها که هیچ حادثه ای میل مهربان شدن ندارد
حتی خیال تو..
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چرا كه هیچ چیز در كنار من
از تو عظیم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه ای ظریف و كوچك و عاشق است
دستــهایمــــ را بـــرای تـــو می نویســــم
بـــرای تـــو !
کـــه در تیــــر راســــ نگاهتــــ نیســتمــــ
بـــــرای تـــــو !
کـــه چشمانتــــ افقــــ را رجـــ می زنـــد
مــــرا مــــی خوانـــــی ؟
تنهايـي يـعني …
يـه بـغض ِ كهـنه و يـه چشـم ِ خـيس و
يـه موزيك لايت و
يـه فـنجون قهـوه ي ِ تـلخ
حالا كه قرار است از تو عبور كنم ؛
بگذار كفش هايم را در بياورم
تو هنوز هم برايم مقدسي
وقتی تو نیستی
چقدر دل تنگ می شوم گاهی
خیلی زیاد
و این دلتنگی می بردم تا ترس
یک ترس دائمی که نکند
این دلتنگی ها
همیشگی بشود ...
بودن و نبودنت هم
خوب است!
اینها اگر نباشد
کِی از نبودنت بمیرم
و
کجا برای باز دوباره بودنت پر پر بزنم؟!
بگذار زندگیم
همین قدر غیرعادی باشد
من همه این ها را دوست دارم
فرعی که میگویم به بن بست میرسیم
بگذار راست و مستقیم بگویم
دلــــــتــــ ـ ــنـــگـــ ـــ ــم
دستان من نمی توانند !
نه ! هرگز نمی توانند ؛
این سیب را عادلانه قسمت کنند !!!
زیرا
تو
به سهم خود فکر می کنی ...!
و
من
به سهم تو ...!
سرم درد میکند برای دردسر!
و تو میدانی آنقدردوستت دارم
که حتی اگر سرم به سنگ بخورد
یا سنگ به سرم !!
از این دوستت دارمدست بر نخواهم داشت
من بودم
تو
و یک عالمه حرف...
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!
کاش بودی و
...می فهمیدی
وقت دلتنگی
یک آه
چقدر وزن دارد...
من ...... تا به تو
قصه ی چشمهای شبت
تو .......... تا به من
تپش های ثانیه
من .......... تا به ما
شاید یک عمر
به تو نرسیدم، اما خیلی چیزارو یاد گرفتم...
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم.