-
خاکم نکنیدبذارید اونم برسهبذارید اونم ببینموقتی به حرفم میرسهخاکم نکنیدهنوز عشقم رو ندیدماین همه آماده شدمیه کفن دورم کشیدمتابوت منو بذارید اونم بگیرهحس کنم عاشقمهوقتیکه گریش می گیرهاشکای اونو کی بجای من کنه پاکخداحافظ عشقمکه منو بردن زیر خاکخاکم نکنید
-
بذارید اونم ببینهپیکر آشفته ی منبی رمق روی زمینهخاکم نکنیدبهش بگید حالا که مردمتوی این جشن خشک و خالیاونو به خدا سپردمبعد رفتن من3،2 روز تنهاش نذاریدروی سنگ قبرمآیینه و شمدون بذارید
-
باران مي بارد امشبدلم غم دارد امشبآرام جان خستهره مي سپارد امشبدر نگاهت، مانده چشممشايد از فکر سفربرگردي امشباز تو دارم، يادگاريسردي اين بوسه را پيوسته بر لبقطره قطره اشک چشممميچکد با نم نم باران به دامنبسته اي بار سفر رابا تو اي عاشق ترين بد کرده ام من
-
يادم آيد زير بارانبا تو بودم با تو تنهازير باران با تو بودنزير باران با تو تنها باران مي بارد امشبدلم غم دارد امشبآرام جان خسته ره مي سپارد امشباين کلام آخرينتبرده ميل زندگي را از سر منگفته اي شايد بيايي
-
سفر اما نميشه باور منرفتنت را کرده باورالتماسم را ببين در اين نگاهمزير باران گريه کردمبلکه باران شويد از جانم گناهماين کلام آخرينتبرده ميل زندگي را از سر منگفته اي شايد بيايياز سفر اما نميشه باور من
-
اینو زدم تا بدونی ، موقع رفتنت نبودخدانگهدارت باشه ، گرچه دلم راضی نبودحق نداری که بگذری ، از حرف من به سادگیزدم که یادت بمونه ، هر جا می ری باید بگیاینو زدم اما دلم ، که از تو دل نمی کنهوای بمیرم رو صورتت ، جای انگشتای منهگریه نکن عزیز من ، الهی دستم بشکنهاما بدون هر جا بری ، خاطراتت مال منه برو ولی بدون که من ، می مونم توی حسرتتآره الهی بشکنه ، دستی که خورد تو صورتت
-
تنها رفتن در اين جاده در اين جاده سرد و بي انتها بدون كوله باري از عشق بدون تو دشوار است ومن تنها تر از هميشه خاطره هاي ياد تو بر دوشم سنگيني مي كند مي دانم كه نخواهي آمد اما من باز هم منتظرم!
-
من صبورم اما... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم اگر شادی زیبای تو رابه غم غربت چشمان خودم میبندم تو نمی دانی چقدر با همه ی عاشقی ام محزونم و به یاد همه ی خاطرهات مثل یک شبنم افتاده به خاک مغمونم من صبورم اما... بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم من صبورم اما... این بغض گران صبر نمی داند چیست!!!!
-
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آئينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم عطر آوردم بر سرو بر سينه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالي آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زين همه افسونگري و ناز چون پيرهن سبز ببيند به تن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
-
او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رخ خويش بيند اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند من خيره به آئينه و او گوش به من داشت گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را