آدما از آدما زود سیر می شنآدما از عشق هم دلگیر می شنآدما رو عشقشون پا می ذارنآدما آدمو تنها می ذارنمنو دیگه نمی خوای خوب می دونمتو کتاب دلت اینو می خونم
نمایش نسخه قابل چاپ
آدما از آدما زود سیر می شنآدما از عشق هم دلگیر می شنآدما رو عشقشون پا می ذارنآدما آدمو تنها می ذارنمنو دیگه نمی خوای خوب می دونمتو کتاب دلت اینو می خونم
من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره اونی که تنهاترینه حتی سایه ام نداره این منم که خوبیاشو کسی هرگز نشناخته اونکه در راه رفاقت همه هستیشو باختههر رفیقه راهی با من دو سه روزی همسفر بود انتهای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بودهر کی با زمزمه عشق،دو سه روزی عاشقم شد عشق اون باعث زجره همه دقایقم شد
بخواب گل شکستنی که شب داره سر میرسهمهلت عاشقی هامون داره به اخر میرسهنگاه نکن به آسمون خورشید خانم رفته دیگهاینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمی گهبخواب قشنگ و موندنی که دنیا دیدن ندارهگلای خشک کاغذی که دیگه چیدن ندارهضریح عشقمون دیگه هیچی کبوتر نداره شب میره اما تو کوچه تاریکی شو جا میذاره
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشستعشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود گفت: یارب! از چه خوارم کرده ای؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟ خسته ام زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم، تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو، من نیستم...! گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودمو نشناختی...
ذوقم که ميرسد به تو فعال مي شوددور از تو خاک مي خورد و چال مي شوددر خواب ديشبم به لبت بوسه ها زدماز داغي اش لبم پر از تبخال مي شوداين عاشق خجالتي از شرم چشمتانهر وقت مي رسد به شما لال مي شودگفتي به هم رسيدنمان ساده نيست ،نهمن که دلم خوش است بهر حال مي شودتا اين قضيه لو نرود ،نامه هاي منفعلا به شکل يک غزل ارسال مي شود
آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکستحق با سکوت بود، صدا در گلو شکستدیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلمآن گریه های عقده گشا در گلو شکستای داد، کس به داغ دل باغ، دل ندادای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بودخوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست«بادا» مباد گشت و «مبادا»به باد رفت«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکستفرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکستتا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
خانمان سوز بود آتش آهی گاهیناله ای می شکند پشت سپاهی گاهیگر مقدر بشود سلک سلامین پویدسالک بی خبر خفته به راهی گاهیقصه یوسف آن قوم چه خوش پندی بودبه عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهیهستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشقآتش افروز بود برق نگاهی گاهیروشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهیعجبی نیست اگر مونس یار است رقیببنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهیچشم گریان مرا دیدیدی و لبخند زدیدل برقصد ببر از شوق گناهی گاهی اشک در چشم فریبنده ترت میبینمدر دل موج ببین صورت ماهی گاهیزرد روی نبود عیب مرانم از کویجلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی