-
دنیای ما اندازه هم نیست
من عاشق بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر میخوابم
من هر شبُ تا صبح بیدارم
دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم، سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییز سال بعد برگردمدنیای ما اندازه هم نیست
میبوسمت اما نمیمونم
تو دائم از آینده میپرسی
من حال فردامم نمیدونم
تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صد بار گفتم باز یادت رفت
دنیای ما اندازه هم نیست
-
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من ، که خود افسانه میپرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
ای سکوت ، ای مادر فریادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو ، راهی داشتم
چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ، ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو ، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را میداشتم
زندگی پر بود از فریاد من!
-
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارمتو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستیتو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینمیه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارمتو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی
-
تو نزدیکی که ماهیها به سمت خونه برگشتن
به عشقت راه دریا رو بازم وارونه برگشتنتو این دنیا یه آدم هست که دنیاشو تو میبینه
کسی که پای هفت سینت یه عمره سیب میچینهکنار سبزه و سکه، کنار آب و آینه
تموم لحظههای شب سکوتت هفتمین سینهتو هم درگیر تشویشی مثل حالی که من دارم
برای دیدنت امشب تموم سال بیدارمهوای خونه برگشته تموم جاده بارونه
یه حسی تو دلم میگه تو نزدیکی به این خونههوای خونه برگشته تموم جاده بارونه
یه حسی تو دلم میگه تو نزدیکی به این خونه
-
روزای سخت نبودن با تو … خلا امیدو تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه میشد … هم نفسم شد سایه ی سردم
تورو میدیدم از اونور ابرا … که میخوای سرسری از من رد شی
آسمونو بی تو خط خطی کردم … چه جوری میتونی انقده بد شیسکوت قلبتو بشکن و برگرد … نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی … دوباره آخر قصه همین شهروزای سخت نبودن با تو … دور نبودنتو خط کشیدم
تازه میفهمم اشتباهم این بود … چهره ی عشقمو غلط کشیدمعشق تو دار و ندار دلم بود … اومدی دار و ندارمو بردی
بیا سکوتتو بشکن و برگرد … که هنوزم تو دل من نمردیسکوت قلبتو بشکن و برگرد … نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی … دوباره آخر قصه همین شه
-
آدمهای بزرگ درباره ایدهها سخن میگویند،
آدمهای متوسط درباره چیزها سخن میگویند،
آدمهای کوچک پشت سر دیگران سخن میگویند.
آدمهای بزرگ درد دیگران را دارند،
آدمهای متوسط درد خودشان را دارند،
آدمهای کوچک بی دردند.
آدمهای بزرگ عظمت دیگران را میبینند،
آدمهای متوسط به دنبال عظمت خود هستند،
آدمهای کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران میبینند.
آدمهای بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند،
آدمهای متوسط به دنبال کسب دانش هستند،
آدمهای کوچک به دنبال کسب سواد هستند.
آدمهای بزرگ به دنبال طرح پرسشهای بی پاسخ هستند،
آدمهای متوسط پرسشهایی را میپرسند که پاسخ دارد،
آدمهای کوچک میپندارند پاسخ همه پرسشها را میدانند.
آدمهای بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند،
آدمهای متوسط به دنبال حل مسئله هستند،
آدمهای کوچک مسئله ندارند.
آدمهای بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمیگزینند،
آدمهای متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح میدهند،
آدمهای کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود میگیرند.
-
بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای
برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای
اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است
تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است
به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن
جام به جام من بزن جام مرا تو نوش کن
ترا به شعر میکشم چو واژه پیش میروی
مرگ فرا نمیرسد تو تازه خلق میشوی
تو در شب تولدت به شعله فوت میکنی
به چشم من که میرسی فقط سکوت میکنی
اگر کسی در دل توست بگو کنار میروم
گناه کن به جای تو بر سر دار میروم
-
نبض مرا بگیر
نبضم نمیزند
انگار مرده ام
انگار رفته ام
در برزخی که تو
آرام خفته ای
با چشمهای باز
خوابیده ای ولی
این بار چشم تو
بیمارو خسته نیست
چشمان باز تو
لبخند میزند
اما سکوت تو حرفی نمیزند
بیدار شو بخند، بیدار شو ببین
اشک مرا بشوی
نبض مرا بگیر
نبضم نمیزند
انگار مرده ام
شاید سکوت تو تنها مقصر است
در این کویر عشق
ما جانمان یکی است
وای این سکوت تلخ
پایان زندگی است
حرفی نمیزنی، نبضت نمیزند
انگار مرده ای
بی تاب میشوم
فریاد میزنم
وای از سکوت تو…وای از سکوت تو
-
میخوام برات قصه بگم قصه ی آشنا شدن
عاشق شدن ، سکوت و غم قصه ی مبتلا شدن
میخوام برات قصه بگم، بگم از روزا و شبا
خون به دل ما میکنن اون آدمای پر جفا
گریه ی خون و درد وغم سکوت بین عقل و دل
نداره حرفی عاشقا ،عقلم شده بی آبو گل
قصه ی آشنا شدن، قصه ی آرزو شدن
یادم اومد غریبه ای ، تنها شدن تنها شدن
شب شد و من توی سکوت نگاه گرمت رو دیدم
میون تاریکی شب گریه ی چشماتو دیدم
اما تو ای رفیق خوب ، ندیدی گریههای من
اون روز و اون شب ندیدی گریه ی بی صدای من
اون کسی که خوند تو چشات درداتو فهمید با نگاه
اون کسی که دوست میداشت ، مواظبت بود با دعا
اون من بودم عزیزکم اما تو نشناختی منو
دعا میکردم واسه تو دعای اون مسافر رو
سفر به خیر مسافرم دعای من همراهته
نگاه من به آسمون دعای من به راهته
-
به چه میخندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟به شکست دل من؟
یا شکست دل خویش؟
به چه میخندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه می خندی تو؟
به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیز به یاد دل توست؟
خنده دار است بخند...