-
ببین! زندگی من توی کلاه هیچ شعبده بازی غیب نشد زندگی من توی آغوش کسی جا نماند تو که نیامدی زندگی من ذره ذره بیخودی از دست هایم رفت! حالا هم دیر است تمام نشانه های تو را پاک کرده اند از نقشه یا گیرم که ورق برگردد گیرم که بیایی با دختری که زندگی ندارد می خواهی چه کنی!؟
-
قصیر ما نیست که بر روی حرفهایمان نمی مانیم، ما بر زمینی زندگی میکنیم که هر روز خودش را دور میزند. . .
-
یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید منم یه روزمثل گل نیلوفر تنها بشم.... سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم... و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست.. اون خودشو وقف مرداب کرده!!
-
بعضی وقت ها چیزی می نویسی ، فقط برای یک نفر ، اما دلت میگیرد ، وقتی یادت می افتد ، که هر کسی ممکن است بخواند ، جز آن یک نفر....
-
بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل !با دلت ، دل حکم کن !…………….
-
قاصدک ..هان چه خبر میبری از ما تو به سوی آسمان؟ این زمین امن نبود؟ که تو راهی سفر به ناکجاآبادی؟ راستی باد که با نغمه ی تو همسفراست در کدامین منزل خبر خوش به زمین میسپرد؟ قاصدک دل من منتظر نغمه ی خوش الحانیست بیشتر تاب بخور زودتر عزم بکن بغض بام دل من میشکند
-
این که دلتنگ تو ام اقرار میخواهد مگر؟این که از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباشدل بریدن وعدهی دیدار میخواهد مگر؟با زبان بیزبانی بارها گفتی: برو!من که دارم میروم! اصرار میخواهد مگر؟
-
خواهش میکنم سیگارت را روشن کن می دانم از روزی که رفته ای سیگار خاموش میان لبهایت می گذاری که مبادا من در تاریکی تنهاییت پیدایت کنم . . . روشن کن سیگارت را . . .
-
ولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود ! من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس سکوتُ سنگ ُ ***ه تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است من ماگدالينم غول تماشا کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه سپهر را من ، نيلگون شناختم چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود خدا ، کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود و شيطان ، اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد دست من بود کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود و چتر ، ابداع بي سامانيهاي من هندسه شطرنج سکوت من بود و رنگ تعبير دلتنگيهايم من اولين کسي هستم که ، در دايره صداي پرنده اي بر سگرداني خود خنديده است من اولين سياه مست زمينم هر چرخي که ميبينيد ، بر محور شراره هاي شور عشق من ميچرخد اه را من به دريا اموختم من ماگدالينم ! پوشيده در پوست خرس و معطر به چربي وال سرم به بوته ي خشک گوني مانند است با اين همه هزار خورشيد و ماه و زمين را يکجا در ان ميچرخانم اولين اشک را من ريختم ، بر جنازه ي زني که قوطه در شير و خون کنار نارگيلي مرده بود ! بي هراس سکوت ُ سنگ ُ ***ه ...
-
زندگی با همه ی وسعت خویشمحفل ساکت غم خوردن نیستحاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیستاضطراب هوس دیدن و نادیدن نیستزندگی خوردن و خوابیدن نیستزندگی جنبش جاری شدن است.از تماشاگه آغاز حیاتتا به جائی که خدا میداند ….