-
تا کجا خواهی ماند، تا کجا خواهی بود؟
و من از پنجره ی بسته ی تنهایی ها
به کدامین رویا
با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت؟
تو مرا میدانی،
تو مرا می فهمی٬
و من از خجلت تکرار غمت
داغی از تاریکی، بر دل خود دارم...
تو به من می گویی:
«آنچه بگذشت، گذشت…»
ولی از آمدن فردایش ترسانم...
روزی، همچون دیروز...
روزی، همچون امروز...
که به تکرار مکرر باقی است
به کدامین باور، من به تو خواهم گفت
کز پس فرداها
بهترین روز خدا خواهد بود؟؟؟
-
دوست، واژه است
واژه ای كه از لب فرشته ها چكیده است
دوست، نامه است
نامه ای كه از خدا رسیده است
نامه خدا همیشه خواندنی است
توی دفتر فرشته ها
واژه ی قشنگ دوست
ماندنی است
*
راستی، دلت چقدر
آرزوی واژه های تازه داشت
دوستِ گُل ات رسید
واژه را كنار واژه كاشت
واژه ها كتاب شد
دوستت همان دعای توست
آخرش دعای تو
مستجاب شد
-
خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجع? نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من هم? عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!
-
حالا دیگر حضورت را در غیابت نیز احساس میکنم
عشق واقعا حضور است
جایی که عشق هست
زمان و مکان محو می شوند
و جایی که عشق نیست
حتی آنچه که به لحاظ زمانی و مکانی نزدیک است
تو را به شدت دور نگه میدارد
غیبت عشق است که جدایی می آورد
و تنها نزدیکی دنیا عشق است
کسانی که به عشقی تمام عیار دست می یابند
همه چیز را در درون خود کشف میکنند
آنگاه همه عالم در درونشان خواهد بود ، نه در بیرونشان
و ماه و خورشید در آسمان درون آنها چرخ خواهند زد
در کمال عشق نفس ناپدید می شود
-
دوستت داشتم میدونی چرا؟
چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد
چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم
یه احساسی که تو شاید اصلا هیچوقت نفهمی یعنی چه.
هر چه عشق و احساس داشتم به پات می ریختم.تو هم تظاهر می کردی
یه وقت کم نیاری.
به خاطر همین هر روز از دیروز دلم بیشتر برات تنگ میشد.
اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم را تقدیمت کردم.
تو هم به اصطلاح نامردی نکردی.دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب
ازش نگهداری می کنم.مطمئن باش جای خوبی سپردیش.همیشه می
گفتی من با همه ی آدم بدا فرق دارم.من مثل اونا نیستم.
می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟
اعتماد خیلی سخته خیلی.اونم تو این زمونه نامرد.اما من به حرفت،به
نگاهت و به چشمات اعتماد کردم.
درست زمانی که بهت عادت کرده بودم بی احساسی تو رو تو وجودم
دیدم.دیدم که کم کم داری روی احساساتم پا میذاری.
دیگه باورت ندارم.نمی خواستم این رو بگم....
اما تو رفیق نیمه راهی.بارها بهم ثابت شد.اما هر دفعه خودم را دلداری می
دادم که همه چی درست می شه اما نه تو هیچوقت نمی خواستی من را
بفهمی چون هر وقت بهت احتیاج داشتم....
هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمی نیاز داشتم پشتم رو خالی
می کردم و من رو تنها گذاشتی...اینم رسم رفاقته؟؟
کاش می دانستم با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی.حالا می دونم تو
همه ی آدم بدای دیگه فرق داری...آره فرق داری.
همه ی آدم بدا قلب دیگران را به بار می شکنن.اما تو روزی چند بار قلب منو
می شکنی.روزی چند بار می کشی و من دوباره زنده می کنی.بارها روی
قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کری و بی تفاوت گذشتی.
می دونی چیه؟نه نمی دونی.یعنی هیچوقت نمی خواستی
بدونی.هیچوقت حاظر نشدی حتی یه بار به خاطر کسی که همیشه به
خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی.
احساس من رو درک کنی.نمی دونم....شایدم مثه بقیه چیزا از اینم خیلی
ساده بگذری.اما..اما این رو بدون....
نمیتونم ببخشمت.
-
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید
چرا چشمانت همیشه بارانی است...
چرا لبخندهایت بیرنگ است...
ولی افسوس کسی نبود!!!
همیشه من بودم وتنهایی و سکوت...
-
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند...
مثل آسمانی که امشب می بارد!
و اینک باران...
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند...
و چشمانم را نوازش می دهد...
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم!!!
-
نگاه می کنم...نمی بینم!!!
چشم مرا نگاه تو پر کرده...
گوش می کنم...نمی شنوم!!!
گوش مرا صدای تو پر کرده...
ای که چشم من ، بدون تو نا بینا!!!
ای که گوش من ، بدون تو نا شنوا!!!
-
باز ای الهه ی ناز با دل من بساز
کین غم جانگداز برود زبرم گر دل من نیاسود از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم
باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور شعف
به سویت بپرم
آن که او
به غمت دل بندد
چون من کیست؟
ناز تو
بیش از این
بهر کیست؟
تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
من تو را وفا دارم بیا که جز این
نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر ازمن نگیری خبر
نیابی اثرم.
-
کجا بودی وقتی برات شکستم *
یخ زده بود شاخه گلم تو دستم
کجا بودی وقتی غریبی و درد *
داشت منِ تنها رو دیوونه میکرد