-
ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت، سلام
نامه ای دارم از فاصله ها
چند شب بود که من خواب تو را می دیدم
خواب دیدم که فراری هستی
می گریزی از شهر
پاسبان همه جا عکس تو را می کوبند
جارچی ها همه جا نام تو را می خوانند
درهمه کوی گذرقصه تبعید تو بود
مردم و تیر و تفنگ
اسبهای چابک
متهم: قاتل گلهای سفید
جایزه: یک گل رُز
و تو می دانی من عاشق گل های رُزم
دوست دارم بنویسی.... به کجا خواهی رفت؟
مردم شهر چرا در پی تو می گردند؟
نگرانت شده ام
بی جوابم مگذار!
پشت پاکت بنویس
متهم: قاتل گلهای سفید
تو که می دانی من عاشق گلهای رُزم
-
توی فنجون های قهوه اثری از تو ندیدم
باورم نمی شه اما که تو نیستی حتی یادم
باورم نمی شه رفتی دیگه نیستی در کنارم
گل من چرا گذاشتی منو تنها با خیالم
دیگه دنیا رو نمی خوام دیگه فردا رو نمی خوام
وقتی نیستی تو کنارم دیگه من هیچی نمی خوام
از خدا تو رو می خواستم شب و روز با گریه و اه
باورت نمی شه اما شبا با گریه می خوابم
دیگه فنجون های قهوه واسه من رنگی نداره
اخه اونم دیگه در خود اثری از تو نداره
-
روزی كه آمد تا روزی كه رفت،انگار در یك خلاء،یك رویا و یك آرزو گذشت،
آرزویی كه به نتیجه نرسید و هدفی كه به نشانه نزد.او رفت و برای ابد یك
نقطه خالی با یك سبد گل رز لیمویی به یادگار گذاشت.او رفت و من آرزو كردم
كه هیچگاه رفتنی بی برگشت تكرار نشود
-
چه میكردی.........
من نه بر می گردم
نه جایی می روم
من فقط شبیه شما
شبیه یک مشت سکوت آفتاب ندیده می شوم
و گذران تلخ لحظه هایی را اندازه می گیرم
که جز زل زدن ،
به جدایی من از ما
کاری از دستشان ساخته نیست
چه باید كرد وقتی كاری ازت ساخته نیست
جه باید كرد وقتی لحظات به هر دلیلی ازت میگریزند
تو بودی چه میكردی؟
-
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،
ولی بهترین بوتهای باش كه در كناره راه میروید.
اگر نمیتوانی بوتهای باشی،علف كوچكی باش و چشمانداز كنار شاه راهی
را شادمانهتر كن.......
اگر نمیتوانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،
ولی بازیگوشترین ماهی دریاچه!
همه ما را كه ناخدا نمیكنند، ملوان هم میتوان بود.
در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،
كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،
چندان دور از دسترس نیست.
اگرنمیتوانی شاه راه باشی،كوره راه باش،
اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش،
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.
هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........
-
بر درخت اقاقیا تكیه میدهی
و برگها می ریزند
برگها كوچك و زرد پناهت میدهند
ابرها می آیند و تو بارانها را خواهی دید
و پنجره هایی كه هر روز با حجم تنهـایی آدم
شكلی دوباره می گیرند
با شانههای خمیده تكیه میدهی و نگاه میكنی
صدای تابی كه آرام، میآید و میرود
میآید و میرود...........
كودكی تاب خورده است و رفته است
با گیسوانی لرزان در باد....و تو
تو هنوز نگاه میكنـی به رد گامهایی كه بر شنها دویده اند
بر شنها میدوی امَا،امَا كودكی باز نمی گردد!!!
بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!
-
نه چتری با خود داشتی
نه چمدانی
عاشقت شدم
از کجا باید می دانستم
مسافری
-
پشت دلهره ی لطیف شبکه مضطرب است از حجم سکوتپنهان شده است غمی عظیم پشت ناله های خشن ابر که به پهنای آسمان می زند فریاد در گذر است غمی بزرگ ...پشت چهره ی غمگین غروب که به وسعت آسمان هست دلگیر نمی دانند که دردی هست پنهان ... پشت پلک های خسته ام که چشم را بی واهمه بسته ام پنهان است اشک ... پشت سکوت سنگین دل که نگران است چون همیشه خفته است غمی عمیق ...پشت دلتنگی های ناگزیر که طوفان زدگی است بر دل هست چاره ای ناپیدا ... پشت واژه های دلگیر که می گویند هر زمان از درد حرفی هست غایب و ناگفته ...پشت بغض همیشگی گلو که هست مهمان همیشگی هق هقی است پنهان ... پشت انتظار جاده ها که خموش است در هر عبور گم شده مسافری در راه...
-
می بوسم و می گذارم کنار ...
تمام چیزهایی که ندارم را !
دست هایت را ...
عاشقی ات را ...
همه را !
عادت احمقانه ای ست
چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان ...
-
صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو
یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو
صبر کن طفلک نوخواسته ی عاشقی ام
زندگانی کند و پیر شود بعد برو
تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن
باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن
باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو