غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
نمایش نسخه قابل چاپ
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
قاصدک! هان، چه خبرآوردی؟
ازکجا وزکه خبرآوردی؟
خوش خبرباشی،اما،اما
گرد بام ودر من بی ثمرمی گردی.
انتظارخبری نیست مرا
نه زیاری نه زدیارودیاری- باری،
بروآنجاکه بودچشم وگوشی باکس،
بروآنجاکه تورامنتظرند.
قاصدک!
دردل من همه کورندوکرند.
دست بردار ازاین دروطن خویش غریب.
قاصد،تجربه های همه تلخ،
بادلم می گوید
که دروغی تو،دروغ،
که فریبی تو،فریب،
قاصدک!هان،ولی...آخر...ایوای!
راستی آیارفتی با باد؟
باتوام،آی!کجارفتی؟آی...!
راستی آیاجایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترگرمی جایی؟
دراجاقی- طعم شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب وروز
دردلم می گریند.
تنهایی من پاکترین و باوفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام.
تنهایی من با شادی های من شاد می شود و با غم های من غمگین.
تنهایی من هیچ وقت مرا تنها نگذاشته است.
من هرگز تنها نبوده ام چون همیشه تنهایی من در کنار من بوده است.
در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی ندارد.
تنهایی من به آسانی به دست نیامده است.
تنهایی من از انتهای یک کوچه مه گرفته و غمگین
با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمده است.
تنهایی من با تمام چیزهایی که در خود دارد مرا تنها نمی گذارد.
در تنهایی من، غم ، اندوه ، عشق شادی ، خاطرات و من جای گرفته است.
در تنهایی من همیشه می توان صدای موسیقی را شنید.
در تنهایی من همیشه فیلمی برای دیدن وجود دارد.
در تنهایی من همیشه کتابی برای خواندن هست.
در تنهایی من اشک همچون مرواریدی می درخشد.
من تنهایی خود را دوست دارم.
چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام...
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم
من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم
تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم
من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم
که روشن است اگر توی سینه آه کنیم
عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم
بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم
برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
دوست اش مي دارم
چرا كه مي شناسم اش
به دوستي و يگانه گي .
شهر
همه بيگانه نگي و عداوت است .
.
هنگامي كه دستان مهربان اش را به دست مي گيرم
تنها يي غم انگيزش را در مي يابم .
اندوهش
غروبي دل گير است
در غربت و تنهايي.
هم چنان كه شادي اش
طلوع همه افتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره اي
كه صبح گاهان
به هواي پاك گشوده مي شود
و طراوت شمعدا ني ها
در پاشويه حوض .
چشمه يي
پروانه يي و گلي كوچك
از شادي
سرشارش مي كند
و ياسي معصومانه
از اندوهي
گران بارش :
اين كه بامداد او ديري ست
تا شعري نسروده است .
چندان كه بگويم
((امشب شعري خواهم نوشت ))
با لباني متبسم به خوابي ارام فرو مي رود
چنان چون سنگي
كه به درياچه يي
و بودا
كه به نيروانا
و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوب اش را
تنگ در اغوش گرفته باشد .
اگر بگويم كه سعادت
حادثه يي ست بر اساس اشتباهي
اندوه
سراپاي اش را در بر مي گيرد
چنان چون درياچه يي
كه سنگي را
و نيروانا
كه بودا را
چرا كه سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي
كه به جزتفاهمي اشكار نيست .
نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در امده بود .
ان گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست .
کارون چو گیسوان پریشان دختری
بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
خورشید رفته است و نفس های داغ شب
بر سینه های پر تپش آب می خورد
دور از نگاه خیره ی من ساحل جنوب
افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
سر می کشد به بستر عشاق بی گناه
نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس
هر دم ز عمق تیره ی آن ضجه می کشد
مهتاب می دود که بیند در این میان
مرغک میان پنجه ی وحشت چه می کشد
بر آب های ساحل شط سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
آوای گنگ همهمه قورباغه ها
پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب
در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
رویای دور دست تو نزدیک می شود
بوی تو موج می زند آنجا ، بروی آب
چشم تو می درخشد و تاریک می شود
بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
بشکست و شد به دست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخه ی شکسته ز طوفان عشق من
پشت تنهایی من که رسیدی ،
گوشهایت را بگیر !
اینجا سکوت ،
گوش تو را کر میکند
اما !
چشمهایت را باز کن
تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی
هجوم سایه های خیال،
سرابهای بی وقفه ی عشق،
منظره ای به تو میدهد
که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی ...!
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را
که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم سببها را
بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را
دلتنگــــــ ـــــ ـم از این قاب های مضحکـــــ ـــ ــ بی روح ..
لبخنــــدهای خشک
احوال پرسی های معمـــ ــ ـولی ..
چشمـــ ــ ـان من
تصویری از جنس تـــ ـــ ـو می خواهــد ..
دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز آن نمی گیرد.
ادعای خدا پرستیمان دنیا راسیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم.
غرورمان را بیش از ایمان باور داریم.
کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد وگیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب میبخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی ازتو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هر کسی بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزلهایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه مان گاهی
برو هر جا که می خواهی بروآسوده باش
مواظب باش مثل من نیفتی در چینن چاهی
از این جا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید
نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی
...هيچكي از رفتن من غصــــه نخورد...
...هيچكي با موندن من شـــاد نشد...
...وقتي رفتــــم كسي قلبش نگرفت...
...بغض هيچ آدمي فريــاد نشد...
...وقتي رفتم كسي گريــش نگرفت...
...اشكشو كسي نريخت پشت ســــرم...
...راستي كه بي كسي درد بديه...
...منم انگار هميشــــه تو سفرم...
...وقتي رفتم كسي غصـــش نگرفت...
...وقتي رفتم كسي بدرقـــــم نكرد...
...دل من مي خواس تلافـــي بكنه...
...پس چش هيچ كسي عاشقـــــم نكرد...
...وقتي رفتم ، نه كه بارون نگرفت...
...هوا صافـــــ و خيليم آفتابي بود...
...اگه شب مي رفتم و خورشيــد نبود...
...آسمون خوب مي دونم ، مهتـــابي بود...
...چشمي با رفتن من خيـــره نموند...
...به در و به آسمونو پنجــــره...
...مي دونم ، خيليا گفتن چيزي نيس...
...ماتم نداره ، بذار بـــره...
...وقتي رفتم كسي اشــكش نيومد...
...نيومد هيچ جا صداي گريه اي...
...هيچ كسي نگاش برام ابــــري نشد...
...زلزله ، هيچ دلـــي رو تكون نداد...
...راس راسي ، واسه كسي مهـــــم نبود..
...نه كه فك كني بود و نشون نداد...
...چهـــره ي هيچ كسي پژمرده نبود...
...گلا امـا همه پژمرده بودن...
...كسايي كه واسشون مهـــــم بودم...
...همه شايد يه جوري مـرده بودن...
...كي مي رم كجا مي رم ، ميام يا نه...
...كسي لااقـل اينو ســــوال نكرد...
...انگاري مي خوام برم خريد كنم...
...هيچ كسي چيزي نگفت ، حلال نكرد...
...دم رفتن كسي حرفي نمي زد...
...همه ساكتــــ بودن و بي ســـر و صدا...
قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ي پر حادثه حاضر باشم
حکم پيشاني ام اين بود که تو گم شوي و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم
تو پري باشي و تا آنسوي دريا بروي
من به سوداي تو يک مرغ مهاجر باشم
قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟
شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ي اسم خوش شاعر باشم
شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ي ايمان به تو کافر باشم
دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!
من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچکدوم حرفی که بازم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره
من و تو
هم صدای بی صداییم
با هم واز هم جداییم
خسته از این قصه هاییم
هم صدای بی صداییم
نشستیم خیلی شب ها
قصه گفتیم از قدیما
یه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تموم وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما
من و تو
هم صدای بی صداییم…
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ایی در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم
مرد
کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
باز در پنجه ی تاریکی شب
سوز این سینه ی من حسرت تست
باز در سجده ی کفر آلودم
یادت ایمان مرا با خود شست
چشمت افسونگر احساس نیاز
رقصت احیاگر بی تابی هاست
هم در این خانه ی پر گشته ز آه
یاد تو علت بی خوابی هاست
باز هم وسوسه ی آغوشت
هست و پی در پی خواهشهایم
و چنین دانه ی انکار از تو
خود جواب من و چالشهایم
ای که احساس مرا می دانی
بگشا چشم خمار آلودت
تا ببینی که چه سوزانم من
از نگاه دل و جان فرسودت
وین همه راز که در شعر من است
همه از باور تو جوشیدست
کاش یکدم به کنارم آیی
ای که عشقت به دلم روییدست ..
صبر کن ایدل که صبر سیرت اهل صفاست
چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست
مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست
گر بزند حاکمست ور بنوازد رواست
گر چه بخواند هنوز دست جزّع بر دعاست
ور چه براند هنوز روی امید از قفاست
برق یمانی بجست باد بهاری بخاست
طاقت مجنون برفت خیمه لیلی کجاست
غفلت از ایام عشق پیش محقق خطاست
اول صبح است خیز کاخر دنیا فناست
صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست
یکدم دیدار دوست هر دو جهانش بهاست
درد دل دوستان گر تو پسندی رواست
هر چه مراد شماست غایت مقصود ماست
بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست
گر تو قدم مینهی تا بنهم چشم راست
از در خویشم مران کاین نه طریق وفاست
در همه شهری غریب در همه ملکی گداست
با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست
گر درم ما مس است لطف شما کیمیاست
سعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست
هر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست
چنان تنها و خاموشم که کس من را نمیبیند
که کس حتی ز نام من سراغی هم نمیگیرد
در این گوشه که تاریک است
درون خود میمیرم
دگر حتی خود من هم سراغ از من نمیگیرد
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی
...
با این دل بی خبر چه سازم
جان میسوزدم دگر چه سازم
از دست دل اوفتادهام خوار
چون خاک بدر بدر چه سازم
خواندی: « زیرِ باران باید رفت »
و رفتی.
از باران، بدم میآید دیگر!
من از راه رفتن های بی تو خسته ام
از این همه تنهایی و بی کسی خسته ترم
من از طلوع خورشیدهای بی تو بیزارم
از شب های بی کسی بیزارتر
پس کی تمام میشود این بی کسی های دلم
یا تو به من برسی با من به مرگ برسم
در دادگاه عشق متهم قلبم بود. وکیلم دلم
حضارجمعی از عاشقان. قاضی نامه را
خواندو گناهم را دوست داشتن تو اعلام
کرد. محکوم شدم به تنهایی وبی کسی
و وقتی در پایه چوبه دار از من خواستند
تا آخرین خواستمو بگویم و من گفتم
به اوبگویید دوستش دارم
از خواب می پرم
چیزی یادم نمی آید
فقط از چشمان خیسم می فهمم كه خواب تو را می دیده ام
ای كاش در كنارم بودی
تا همانگونه كه دلم را شكستی
سكوت تنهاییم را نیز بشكنی
كنار پنجره می روم
آسمان بر خلاف دل ابریم صاف است
مانند هر شب ستاره ها را می شمارم
یكی كم است...
شاید امشب هم در جایی كسی مانند من ستاره اش را به بهای دل
شكسته ای داده است.
تنهایی، شاخهی درختیست پشتِ پنجرهاَم
گاهی لباسِ برگ میپوشد
گاهی لباسِ برف
اما؛ همیشه هست
چرا دنیا پر از حادثه های وارونست
عاشق کسی میشی که عاشقی نمی دونه
من به دنبال تو و تو به دنبال کسه دیگه
هیچکدوم از ما دوتا به اون یکی راس نمی گه
من واسه چشمهای ناز تو یه دیوونه ام
حالا که می خوای بری بزار نگاهت بکنم
چون می خوام یه بار دیگه این دلو ساکت بکنم
آدما فکر می کنن شاعرا خیلی غم دارن
کاش فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن
عاشق کسی می شی که عاشقاش فراوونن
بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونن
اونی که دوست داری چرا تورو دوست نداره
شایدم دوست داره اما به روش نمیاره
و خدا بعد خلقت لبهات تازه فهمید رنگ قرمز را
از لبت ریخت توی رگ هایم زندگی قشنگ قرمز را
قطره قطره چکید در جامم بوسه شد پنجه شد بر اندامم
تا غزل ها دوباره حس بکنند غربت یک پلنگ قرمز را
که بیایی همه کسم بشوی من بمیرم برای بی کسی ات
باز هم بین ماندن و رفتن حس کنم این درنگ قرمز را
با قلم هفت بار رنگت کرد مثل یک تابلو قشنگت کرد
تا ببازم ولی برنده شوم بازی هفت سنگ قرمز را
بعد یک ماهی دچار کشید بعد هی سیب هی انار کشید
خوب می خواست وسعتش بدهد حجم این تُنگ تَنگ قرمز را
خواست با طرح تو تمام شود تا کمی با تو هم کلام شود
از همه رنگ ها جدا شده بود و فقط آب رنگ قرمز را…
می کشید وزمین نمی چرخید و خیال فرشته هم فهمید
که خدا بعد خلقت لبهات تازه فهمید رنگ قرمز را…
درحرف هایش جای شک بود ونگفتم
عشقش پراز دوز و کلک بود و نگفتم
شعرش پر از قند است اما حرفهایش
بر زخم های من نمک بود و نگفتم
می گفت تنها بوده و لای کتابش
دیدم که عکس دخترک بود و نگفتم
دیشب پر از حرف نگفته بودم وای
پشت خطوط مشترک بود و نگفتم
هی زل زدم به چشم تو تا عاشقت شدم */*من سوختم به پای تو یا عاشقت شدم
آخر بگو که سهم من از چشمات چیست */*تا من بگویمت که چرا عاشقت شدم
ای مرده شور هرچه غزل تو که نیستی*/*فریاد می زنم که بیا عاشقت شدم
خوابی پر از شکوفه خیالی پر از بهار*/*رویا نبود کی وکجا عاشقت شدم
رویای عاشقانه ی من چشمهای توست*/*باور نمی کنی؟؟ به خدا عاشقت شدم
در انتهای فصل شکفتن مرددم*/* من سوختم به پای تو یا عاشقت شدم
حسرت
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق تو را گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت
می ترساند مرا
شمار کارهایی که
برای انجامشان " بزرگ " شده ام
می ترساند مرا
این تبریک ها ... این شادی ها
این آدم های آشنای یک روزه
دهن کجی می کند به من این شمع ها
این عددها و تاریخ ها
.....
به اطرافم نگاه می کنم ...
به پدر ... به مادر ... به برادر و خواهرهایم
دلم قرص می شود ... من بهترین ها را دارم
چشمانم را می بندم و فوت می کنم ...
فوت می کنم تمام ترسم را
تولدم مبارک
آهسته گفت : ” خدا نگهدارت ” در را بست و رفت . . .
آدمها چه راحت ، مسئولیت خودشان را به گردن ” خدا ” می اندازند...
آنقدر پرسه میزنم این کوچه را که
ـ تا ـ
باور کنی که گمشدهی این حوالیام
من که به رستخیز زبان وا نمیکنم
فریاد میشوم که:
بدون تو خالیام!
کاش می دانستند
اسمان با من قهر کرده است
و زمین از من دلگیر است
هیچ غنچه ای نمی خواهد مرا ببیند
هیچ پرنده ای برایم اواز نمی خواند
انها مرا محکوم کرده اند
که دل تو را شکسته ام
ای کاش میدانستند
آن دلی که شکسته شده
دل خودم بود
که روزگاری نزد تو به امانت گذاشته بودم.
http://www.friendfa.com/i/attachment...1207_large.jpg
گر به ساحل نگاهش عشق را ندیدی؛
چشمانت را ببند!
قدم به دریا گذار...
... حس خوب عاشقی... ؛
عشق فقط فهمیدنی است!!!
شبها میگذرند
یکی پس از دیگری
و من هنوز نشسته بر صندلی چرخدار خیره به دیوار مینگرم
نمیدانم بیدارم یا خواب
نمیدانم در جستجوی چه هستم
ولی ساکتم
سکوتم به وسعته دریا هاست
دیروز پروانه ای آزاد بودم
ولی امروز در قفس این صندلیه دو چرخ گرفتارم
دلتنگه قدم زدن در زیره بارانم
ودر ماتم از دست دادنه دو باله پروازم اشک میریزم
اشک امانم را بریده
ایکاش میدانستم که چه محتاجم
ایکاش میدانستم روزی بالهایم را میگیرند
ایکاش میدانستم روزی همدمم
یک بانوی سفید پوش نه چندان خوش خلق خواهد بود
که اگرحق و حقوقش یک ساعت دیر شود
دیگر لبخند هم نمیزند
واااااااای که چه تنهایم من!
چگونه انقدر ساده گذشته های شیرینم را از دست دادم
چگونه توانستم دقت نکنم که زندگی زیباست
افسوس و صد افسوس
روزهایی قدم بر میداشتم و گاهی میدویدم
ولی نمیدانستم
به چه سویی قدم بر میدارم
با چه هدف میدوم
از دویدن لذت نمیبردم
از قدم زدن احساسه شوق نمیکردم
اما امروز خوب میدانم ارزش آن دویدن ها را
خوب درک میکنم حسه غریبه همیشه دور بودن را
به خوبی حسمیکنم درجمع بودن و نبودن را
حسرت عذابم میدهد
اشک میریزم
در حسرت قدم زدن
در حسرت یک تاتی تاتی کوچک به مانند
کودکان یکساله
اما افسوس
دیشب سوزنیبه کفه پاهایم زدم
و باز آه از نهادم بلند شد
پاهایم سرد بود
اینرا با لمس دستانم حس میکردم
زخم های ریز و کوچک کف پاهایم را پر کرده بود
اما دریغ ازحتی کمی سوزش
ذره ای درد
لحظه ای درد کشیدن
واااااای که امروز چه حسرتی در دلم نشسته
حسرت درد هایی که کشیدم و قدر ندانستم
حسرت اشکهایی که بی جهت و از روی ناز ریختم
که اگر امروز درد داشتم از ته دل میخندیدم
باز شبها میگذرند.....
و من هنوز تنها به صندلیم تکیه کرده
و به دوردست خیره مانده ام
ایکاش روزی درد میکشیدم
آه......
ارزو میکنم
تو از ارزوهایم بروی
و او به ارزوهایم بیاید
مرا دیگر ارزو نکن
میخواهم ارزوی او باشم
تــــو
اِنتخــــاب مـَـن نبـــودیـــ
سـَــرنـــوشتـَـم بـــودی
تَنهــــــا اَنگیـــزه*ی مـــانــدَنـــم
در ایــن زِنـدگـی بــی اِعتبــار
شاید ندانی
اما من هر روز سری می زنم به قاب یادت بر طاق ذهنم
هنوز در برگهای دفتر خاطراتم رد پایت را جستجو می کنم
هنوز در آلبوم ذهنم به دنبال تصویری از روزهای خوب حضورت هستم
و هنوز در آینه خیره می شوم شاید تصویرت را در قاب چشمانم ببینم...